گاستون بچلار می¬نویسد: (آدمی پیش ازافکنده شدن به جهان در گهواره خانه نهاده شده است). در خانه، آشنایی با جهان بی واسطه صورت می¬پذیرد، آنجا نیازی به گزینش مسیر و جستجوی هدف نیست. جهان در خانه و حول آن به سادگی ارزانی گردیده است. می¬توان گفت، خانه مکانی ¬است که وقوع زندگی روزمره را درخود گرفته. زندگی روزمره معرف چیزی است که تداوم خود را درهستی ما حفظ کرده و از
این رو هم¬چون تکیه¬گاهی ¬آشنا به پشتیبانی ما می¬¬نشیند. پس علت چیست که با وجود نهاده شدن درگهواره خانه می¬باید خود را به جهان افکند؟ پاسخ ساده¬ای که بتوان ارائه ¬نمود آن است که بشر مقصوداز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌زندگی‌را‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درخانه نیافته، که نقشی را که هر فرد در زندگی می¬پذیرد بخشی است از مجموعه¬ای متشکل از اعمال متقابل ¬که در جهانی عمومی و مبتنی بر ارزش¬های مشاع واقع می¬شوند. برای مشارکت ناچار از ترک گفتن خانه و گزیدن هدفی می¬باشیم. با این وصف، پس¬ازانجام وظیفه اجتماعی خود به خانه عقب نشینی می¬¬کنیم تا هویت فردی خود را بازیابیم و از این رو هویت فردی در سکونت خصوصی مستتر می¬باشد .¬به هر ترتیب، خانه تنها به پدیدآوری کیفیات جوی محیط اکتفا نکرده و می¬باید خلق وخوی آن فعالیت¬هایی که در درونش جریان می¬باید را ¬نیز آشکار سازد.
وظیفه اصلی هر خانه: افشای جهان نه به صورت گوهر و عصاره بلکه به شکل (فراخوان) یعنی در قالب ماده و رنگ، موضوع نگاری و گیاهان، فصول¬، آب و هوا و نور. این گونه افشا با بهره¬گیری از دو روش مکمل یکدیگر حاصل آمده: به یاری باز بودن نسبت به جهان پیرامون، و به یاری عرضه داشت کنجی برای عزلت ازجهان مزبور. به هر حال، این کنج عزلت مکانی که در آن جهان بیرون به فراموشی سپرده شده نبوده، بلکه جایی است که انسان¬ خاطرات خود از جهان را در آن گرد آورده وآن¬ها را با زندگی روزمره خورد، خواب، صحبت و سرگرمی خود مرتبط می¬گرداند. علاوه بر این، کنج عزلت ¬یاد شده را می¬توان مکانی انگاشت که پدیده¬ها پس از تغلیظ و تأکید در آن به صورت (نیروهای محیطی) ظاهر می¬گردند.
خانه نقطه¬ای است ثابت که شکل محیطی مفروض را به معرض) مکانی مسکون) تغییر می¬دهد. با مساعدت گرفتن ازخانه، دوستان جهان شده¬ و جای پایی را که برای فعالیت درآن نیاز داریم برای خود فراهم می-آوریم. خانه با مطرح شدن به عنوان پیکره¬ای معمارانه درمحیط، هویت ما را محرز¬ کرده و امنیت را بر ما ارزانی می¬دارد.
مردم برای تأمین سرپناه و بیان احساس خود در مورد فضای زندگی نیاز به خانه دارند. به علاوه، خانه فضایی مانوس فراهم می¬کند تا افراد به ¬راحتی در آن زندگی کنند. مردم می¬خواهند قلمروی داشته باشند که صرفاً مختص آنها باشد. ایده آل این است که خانه با طبیعت اطراف خود یا ¬طبیعت مصنوع پیرامونش هماهنگ باشد. مردم می¬خواهند خانه¬هایشان از نظر اقتصادی باصرفه باشد، از مصالح سالم و بی عیب استفاده شود، ترکیب خوب و محکمی داشته باشد و بتواند اجزاء ساخته شده¬اش را نگه دارد، بدون اینکه برای دوام خود احتیاج به نیروی اضافی یا هزینه¬های ¬سنگین داشته باشد. به علاوه، آنها می¬خواهند خانه-هایشان با فعالیتهایشان مطابقت داشته باشد، به روز و با رویاهای آنان هماهنگ باشد. خانه بخش ¬کوچکی از دنیای بزرگ است، اما برای مردمی که در آن زندگی می¬کنند، خانه می تواند تمام دنیای آنها باشد (نوربرگ- شولتز، 1389،ص141-142).

2-1-2- مبانی فکری و نظری
« هنرمندان گذشته ما می دانستنند که “از چه چیز”، “چه مقدار” و “در کجا” استفاده کنند و بدینسان تداوم فرهنگ معماری حفظ میشد، زنجیره پیوسته فرهنگ ملی از هم نمی گسست……».

علی¬اکبر صارمی

2-1-2-1 هستی در جهان
سکونت بیانگر برقراری پیوندی پرمعنا بین انسان و محیطی مفروض می¬باشد که این پیوند از تلاش برای هویت یافتن یعنی، به مکانی تعلق داشتن ¬ناشی گردیده است. بدین ترتیب، انسان زمانی برخود وقوف می-یابد که مسکن گزیده و درنتیجه هستی خود درجهان را تثبیت کرده باشد. از سوی ¬دیگر، انسان موجودی است سرگردان. او با در اختیار گرفتن عنوان مرد ره پیوسته در راه بوده و از این رو امکان گزینش را برای خود فراهم می¬آورد. او ¬مکان خود و از این طریق نوعی قابل اعتماد از همدمی با انسان¬های دیگر را بر می-گزیند. این مناظره کلامی بین عزیمت و بازگشت، یا بین مسیر و هدف¬، عصاره و گوهر آن (فضائیت) وجودی است که به واسطه معماری در قالب اثر می¬آید. ¬
درمتن عمیق و شاعرانه ارک اثر سن اگزوپری می¬خواهیم: ((منم سازنده شهرها، آن که کاروان را از رفتن بازداشته [کاروان] تنها دانه¬ای بود ¬سرگردان در مسیر باد. من راه باد را سد کرده و آن را در دل خاک می-گذارم تا درختان سرو به افتخار یزدان پاک ازآن برویند)) (شولتز،1389،ص17).

2-1-2-2- سکونت/ سکونت¬گاه
سکونت را می¬توان به زعم نور برگ – از نظر شولتز (1389، ص9-10)، در سه مقیاس بررسی نمود (شکل 2-1):
مجتمع: دیدار با دیگران به آهنگ داد و ستد تولیدات، اندیشه¬ها و احساسات؛ به معنای آزمودن زندگی به عنوان عرصۀ امکانات گوناگون (آبادی با فضاهای شهری خود).
عمومی: توافق با دیگران یعنی پذیرش مجموعه¬ای از ارزش¬های مشترک (بناهای عمومی).
خصوصی: یافتن موجودیت از طریق گزینش جهانی کوچک و از آن خود (خانه).

بدین ترتیب، مجموع این سه، درکلیتی ارگانیک و وابسته به طبیعت، «محیطی کل» پدید خواهند آورد. شولتز درادامه سکونت داشتن را نه به معنای داشتن سقفی بالای سر، بلکه مفهومی وجودی وکیفی می-داندکه بیانگر پیوندی پرمعنا بین انسان و محیطی مفروض است. دراین معناکه خانه¬ها همانند اعضای یک خانواده، به یکدیگر تعلق می¬یابند «سکنی گزینی یعنی درآنِ واحد تعلق خاطر یافتن به مکانی خاص که می-تواند مزرعه¬ای سبز یا خیابانی خاکستری باشد، وتصرف خانه¬ای که در آن، قلب شکوفا شده ومغز به اندیشه درمی¬آید» (همان،ص 16).
«هستی آدمی در جهان ساختاری را پذیرا گردیده و این ساختار توسط معماری نگهداری شده و عینیت یافته است» (همان،ص44). دیباج اما از این تعریف فراتر می¬رود و یادآور می¬شود که «انسان موجودی است که زندگی بی¬معنی را نیز تجربه و درک می¬کند وچون مرز زندگی را تا نیستی به پیش می¬برد، سکونت و سکنا یافتنِ بی¬معنی نیز تصور کردنی است. این سخن که «سکونت» صرفاً «سرپناه داشتن» نیست، درست است اما اینکه سکونت حس تعلق و معنا و هدف است مبهم می¬باشد. چنانچه تجربۀ زندگی بامعنی باشد سکونت و سکنی یافتن انسان نیز بامعنی است. انسان نیازمند فضا و مکان مسکونی است و می¬توان گفت آنچه با معنی و هدفمند بودن پیوند دارد نه «سکونت» که «معماری» است. این معماری است که به فضاها جان می¬بخشد و آن¬ها را زنده و متمایز از فضاهای دیگری می¬سازد که به دور از دسترس معماری طبیعی یا انسانی، مرده می¬نماید» (دیباج، 1382،ص10).
سکونت آدمی را، بدین ترتیب، می¬توان از وجوه مختلفی بررسی کرد. با این حال از تقسیم بندی سه¬گانۀ شولتز، دراین رساله، بیشتر به سومین مورد یعنی «خانه» پرداخته شده است. این سطح سکونت، شامل پرورش هویت ویژۀ فردی در کنار منافع مشترک و هویت¬یابی عمومی، در دو سطح پیشین، می¬باشد. چنین سطحی را می¬توان به دور از دخالت دیگران، سکونت خصوصی خواند. چنین مکانی، شکل دهندۀ خاطرات، مأمن و پناهگاه آدمی خواهد بود.
درحقیقت، سکنی ¬گزینی بامعنا، تنها با برقراری پیوندی عمیق بین انسان و جهان صورت خواهد گرفت. در نهایت، محیط، هنگامی که به یک مکان تبدیل شود، به انسان مجال سکنی گزینی شاعرانه بر روی زمین را خواهد داد «و هر وقت بنایی چنین شعله¬ای در درون داشته باشد، جزئی ازطبیعت می¬شود. همچون امواج اقیانوس، یا برگ¬های علف…» (الکساندر، 1386،ص117)؛ آنطور که شاملو در مقام انسان، (بگوئیم خطاب به جهان و هستی) می¬گوید؛
…ای دیر یافته با تو سخن می¬گویم
بسان ابرکه با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می¬گوید
زیرا که من ریشه¬های ترا دریافته¬ام
زیرا که صدای من ¬با صدای تو آشناست.

2-1-2-3- جنبه¬های دوگانه سکونت
احراز هویت به مفهوم عام عبارت است از آزمودن محیطی ((کل)) تحت عنوان پرمعنا. در داخل این گونه ازکلیت، موضوعات یا چیزهای مشخص¬ و آشنا الزاماً با در اختیار گرفتن اهمیتی ویژه مطرح شده، و یا به بیانی گشتالتی همچون ((پیکره)) بر ((زمینه)) ساده و کم ساختارتر می¬ایستند.
¬در واقع همین (چیزها) هستند که به موضوعات پیوسته با احراز هویت انسان تبدیل می¬شود و در همین اثنا انسان برای توفیق در پیشبرد اعمال خود بین ¬آنها به تعیین موقعیت می¬پردازد . می¬توان به یاد داشت که ((هستی درجهان)) علاوه برکجا شامل یک چگونه نیز می¬گردد. هنگامی که احراز هویت ¬مقصود خود را حول کیفیت چیزها متمرکز می¬گرداند، تعیین موقعیت ارتباطات فضایی بینابین آنها را منظور می¬دارد. البته بدیهی است که بدون ¬احراز هویت واقعی به واسطه چیزها، تعیین موقعیت بین آنها ممکن بوده و به طریق مشابه ممکن است بدون مداخله کامل عملکرد تعیین موقعیت، ¬توسط برخی از چیزها به هویت نیز رسید. پس توانایی درتمیز بین موضوعات احراز هویت و تعیین موقعیت به عنوان جنبه¬های دوگانه سکونت و وقوف¬ بر این امر که با وجود حضور همواره این دو جنبه در صحنه ممکن است نیروی یکی بنا بر اقتضای احوال بر دیگری پیشی گیرد از درجه بالای اهمیت ¬برخوردار است. احراز هویت و تعیین موقعیت به همراه یکدیگر ساختار کلی سکونت و بالتبع مخرج مشترک شیوه¬های چهارگانه آن را فراهم می¬آورد. ¬در ادامه باید افزود که احراز هویت به شکل مادی مکانی بستگی داشته، حال آنکه تعیین موقعیت به ادراک از نظام فضایی آن مرتبط می¬گردد. ¬علاوه بر این می¬توان گفت که جنبه¬های دوگانه مزبور بر عملکردهای معمارانه ((تجسم)) و ((پذیرش)) منطبق می¬باشند. بدین ترتیب، هر محیط¬ در همان حال که جهت تحقق اعمالی مشخص آنها را درخود پذیرا می¬گردد، مفاهیمی را نیز تجسم می¬بخشد (شولتز، 1389، ص21).

2-1-2-4-زنده بودن
وقتی¬گیاهی ¬را در باغچه¬مان ¬می¬کاریم ¬یا در گلدان، کنار پنجره یا تراس¬¬مان می¬ گذاریم، آن گیاه دیگرمعنایی بیش از یک سبزی پیدا کرده و به مفهومی بدل می¬شود جدای از دیگر گیاهان عالم. چنین تفاوتی بین این گیاه و دیگر گیاهان عالم، نه صرفاً به دلیل نوع گیاه یا مشخصات ظاهری آن، بلکه بیشتر به دلیل تطابق وسازگاری این رابطۀ دوسویه باطبع انسان و همچنین ایجادحس مراقبت ونگهداری ماازآن می¬باشد.
به یاد اهمیتِ گل¬سرخ در داستان اگزوپری می¬افتیم و روباهِ داستان که نیازمند اهلی شدن است. اهلی کردن اما، نه به معنای تصاحب بلکه به معنای مراقبت است؛ به قول تائو«داشتن بدون احساس