غمگین و سرد می کند به وسیله رودی از صخره های اطراف جدا شده اند. رودخانه از سمت راست پایین کادر جایی که اسب سهراب بی تابی می کند شروع می شود با گردشی زیرکانه به پشت صخره ها می رود و بار دیگر در دور دست به قلعه ای می رسد.
در این تصویر دو درخت را می بینیم درختی کوچک که تازه شکوفه زده در سمت سر سهراب و درخت بلند و سرسبز بالای سر رستم قرارگرفته اند که گویا نمادی از این پدر و فرزند هستند. و در نگارگری ایرانی نیز نمونه های این چنین وجود دارند.
در این نگاره علاوه بر شمایل های وهم آلود در صخره ها، حیواناتی کوچک و ظریف از میان صخره ها بیرون آمده و شاهد این صحنه هستند و به نوعی معصومیت سهراب را به نمایش می گذارند.

3-14-5- تحلیل خطی و رنگی

3-15- نگاره‌ی «۱۵۶ – چ» سیاوش در مقابل افراسیاب چوگان بازی می کند

تصویر ۲۲-۳ «۱۵۶ – چ» سیاوش در مقابل افراسیاب چوگان بازی می کند
3-15-1- نوشتار نگاره
کادر بالا: سیاوش اول طوبی الوب تعظیما اوپدی و میدانه اتوب جوکان ایله اویله چارپدی که طوب ماه ایله مقارن اولدی
زچوکان او کوهی شد نابدید/ تو کفتی سپهرش همی برکشید
استاد ایدر اول طوب برمرتبه بالایه چقدی که نابدید اولدی کوییا فلک انی یوقاری چکدی
کادر پایین: اندن اول شهزاده دلیر میدان الچنده جولان ایتمکه باشلادی و اول ات کیم انک التنده ایدی کیمنک رخشی اکا نظیر اولمزایدی نه رخشیله بر رخش همعنان و نه رویی کبی بر روی خندان ایدی پس افراسیاب بو وجهله انک کوی باز لغن کورنجه شاد اولوب تحسین و آفرین ایتدی و جمله توران بکلری
3-15-2- ترجمه‌ی نوشتار متن
سیاوش توپ را گرفت و با احترام بوسید و به میدان انداخت، سپس به شدت به توپ ضربه زد و توپ اوج گرفت و گویی تا ماه بالا رفت.
استاد می‌گوید: توپ یک مرتبه بالا رفت و ناپدید شد گویا آسمان آن را به بالا کشید.
سپس شاهزاده‌ی دلیر داخل میدان شروع به تاخت و تاز کرد و اسبی که زیر پایش بود، همان رخش بود، هیچ اسبی با رخش و هیچ سوارکاری با سوارکارِ شادمانِ بر روی رخش، نمی‌توانست برابری کند و وقتی افراسیاب این صحنه را دید شاد شد و آن‌ها را تحسین کرد و تمام بزرگان توران نیز تحسین گفتند.

3-15-3- متن اصلی از شاهنامه فردوسی
جلد سوم کتاب شاهنامه‌ی فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، داستان سیاوش، بیت ۱۳۰۵ الی ۱۳۴۵.

شبى با سیاوش چنین گفت شاه/ که فردا بسازیم هر دو پگاه‏
که با گوى و چوگان بمیدان شویم/ زمانى بتازیم و خندان شویم‏
ز هر کس شنیدم که چوگان تو/ نبینند گردان بمیدان تو
تو فرزند مایى و زیباى گاه/ تو تاج کیانى و پشت سپاه‏
بدو گفت شاها انوشه بدى/ روان را بدیدار توشه بدى‏
همى از تو جویند شاهان هنر/ که یابد بهر کار بر تو گذر
مرا روز روشن بدیدار تست/ همى از تو خواهم بد و نیک جست‏
بشبگیر گردان بمیدان شدند/ گرازان و تازان و خندان شدند
چنین گفت پس شاه توران بدوى/ که یاران گزینیم در زخم گوى‏
تو باشى بدان روى و زینروى من/ بدو نیم هم زین نشان انجمن‏
سیاوش بدو گفت کاى شهریار/ کجا باشدم دست و چوگان بکار
برابر نیارم زدن با تو گوى/ بمیدان هم آورد دیگر بجوى‏
چو هستم سزاوار یار توام/ برین پهن میدان سوار توام‏
سپهبد ز گفتار او شاد شد/ سخن گفتن هر کسى باد شد
بجان و سر شاه کاوس گفت/ که با من تو باشى هم آورد و جفت‏
هنر کن بپیش سواران پدید/ بدان تا نگویند کو بد گزید
کنند آفرین بر تو مردان من/ شکفته شود روى خندان من‏
سیاوش بدو گفت فرمان تراست/ سواران و میدان و چوگان تراست‏
سپهبد گزین کرد کلباد را/ چو گرسیوز و جهن و پولاد را
چو پیران و نستیهن جنگجوى/ چو هومان که بر دارد از آب گوى‏
بنزد سیاوش فرستاد یار/ چو رویین و چون شیده نامدار
دگر اندریمان سوار دلیر/ چو ارجاسپ اسپ افگن نرّه شیر
سیاوش چنین گفت کاى نامجوى/ از یشان که یارد شدن پیش گوى‏
همه یار شاهند و تنها منم/ نگهبان چوگان یک تا منم‏
گر ایدونک فرمان دهد شهریار/ بیارم بمیدان ز ایران سوار
مرا یار باشند بر زخم گوى/ بران سان که آیین بود بر دو روى‏
سپهبد چو بشنید زو داستان/ بران داستان گشت هم داستان‏
سیاوش از ایرانیان هفت مرد/ گزین کرد شایسته کارکرد
خروش تبیره ز میدان بخاست/ همى خاک با آسمان گشت راست‏
از آواى صنج و دم کرّه ناى/ تو گفتى بجنبید میدان ز جاى‏
سیاوش بر انگیخت اسپ نبرد/ چو گوى اندر آمد بپیشش بگرد
بزد هم چنان چون بمیدان رسید/ بران سان که از چشم شد ناپدید
بفرمود پس شهریار بلند/ که گویى بنزد سیاوش برند
سیاوش بران گوى بر داد بوس/ بر آمد خروشیدن ناى و کوس‏
سیاوش باسپى دگر بر نشست/ بیانداخت آن گوى خسرو بدست‏
ازان پس بچوگان برو کار کرد/ چنان شد که با ماه دیدار کرد
از چوگان او گوى شد ناپدید/ تو گفتى سپهرش همى برکشید
ازان گوى خندان شد افراسیاب/ سر نامداران بر آمد ز خواب‏
بآواز گفتند هرگز سوار/ ندیدیم بر زین چنین نامدار
ز میدان بیک سو نهادند گاه/ بیامد نشست از بر گاه شاه‏
سیاوش بنشست با او بتخت/ بدیدار او شاد شد شاه سخت‏

3-15-4- تحلیل نگاره
این نگاره بازی چوگان سیاوش را در مقابل افراسیاب نمایش می دهد. توسط صخره ها نگاره به سه بخش تقسیم شده است در این نگاره شکل صخره ها در بالا و پایین صحنه به گونه ای است که به شکل دایره در آمده است. شیوه ترسیم کردن اسب ها در بخش وسط بالا سمت چپ و پایین سمت راست به چینش دایره وار تصویر کمک می کند. دو اسب در بالا سمت چپ به صورت سه رخ از رو به رو و در حال دویدن هستند و اسب پایین سمت راست به صورت سه رخ از پشت سر ترسیم شده است. عموماً تصاویر اسب در نگارگری مکاتب مختلف از نیم رخ تصویر می شوند ولی علاقه به نشان دادن عمق نمایی طبیعی که گاه وبی گاه در نگاره های مکتب عثمانی می بینیم و به خصوص در ترسیم بناها وجود دارد این بار شیوه ی نمایش اسب ها متجلی شده است.
در مرکز تصویر، سمت چپ افراسیاب با اسب سیاهش توپ چوگان را در دست دارد روبروی او سیاوش سوار بر اسب دیده می شود. اسب ها با دم ها گره شده سم بر زمین می کوبند و بی تاب شروع بازی هستند. دروازه های چوگان نیز به عنوان عناصر کمک کننده به تعادل تصویر در جاهای خالی میدان قرار گرفته اند.

3-15-5- تحلیل خطی و رنگی

3-16- نگاره‌ی«۱۷۲- ر» کشته شدن سیاوش توسط گروی

تصویر۲۳-۳ «۱۷۲- ر» کشته شدن سیاوش توسط گروی
3-16-1- نوشتار نگاره
کادر بالا: اول ایکی بدخوی که بری دمورو بری کروی در سیاوشی تنهایه ایلتوب صحرا جانبنه چکدیلر هرگز یانلرنده نه شاه و نه شپه وارایدی فی الحال کرسیوزک خنجر آبکونن کروی دیدکلری پلیدالدی و برطشت زرینی اوکنه قویوب اندن سیاوشی خوارلق ایله یاتورب کوسفند کبی بوغرلیوب درن سیمنندن سرمبارکن جدا اقلدی
کادر پایین: چونکیم اول نوجوانک باشنی کسندیلر هماندم برسیاه روزکار قوپدی که کون و مکانی تیره قلدی کیمسه کیمسه ی کورمز اولدی جمله سپاه کروی لعینه نفرین قلدیلر و افراسیابک تعیین ایتدوکی موضعه اول لکنجه ایلتوب خون سیاوشی انده دوکدیلر حد ذاتنده برشورو زمین ایدی که هرکز بر کیاه سبز کورنمش دکل ایدی خون سیاوش که انده توکلدی در حال برکیاه بتدی که قان رنکنده ایدی و حکمای حکت شعارانک
3-16-2- ترجمه نوشتار نگاره
آن دو بد سرشت که یکی دمور بود و دیگری گروی، سیاوش را وقتی تنها بود، گرفتند و به صحرا بردند، همراه آن‌‌ها نه شاه بود و نه سپاهیان. گرسیوز خنجرآبگونش را بیرون کشید و با سخنان گروی، پلید گشت و تشت زرینی رو‌به‌رویش گذاشت، سر مبارک سیاوش را با پستی و خواری، همچون گوسفندی برید.
وقتی که سر سیاوش نوجوان را بریدند، درهمان لحظه سیاهی روزگار را پر کرد و خورشید و زمین تیره و تاریک شد، هیچ کسی یک‌دیگر را نمی‌دید، تمام سپاه گروی نفرین شدند و طبق گفته‌ی افراسیاب، خون سیاوش را بر زمین شوری ریختند، جایی که هیچ گیاهی نمی‌رویید، وقتی خون سیاوش بر زمین ریخته شد همان دم گیاهی به رنگ خون از زمین شکفت…

3-16-3- متن اصلی از شاهنامه فردوسی
جلد سوم کتاب شاهنامه‌ی فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، داستان سیاوش، بیت ۲۳۲۲ الی ۲۳۴۴

بفرمود پس تا سیاوش را/ مر آن شاه بى‏کین و خاموش را
که این را بجایى بریدش که کس/ نباشد ورا یار و فریادرس‏
سرش را ببرّید یک سر ز تن/ تنش کرگسان را بپوشد کفن‏
بباید که خون سیاوش زمین/ نبوید نروید گیا روز کین‏
همى تاختندش پیاده کشان/ چنان روزبانان مردم کشان‏
سیاوش بنالید با کردگار/ که اى برتر از گردش روزگار
یکى شاخ پیدا کن از تخم من/ چو خورشید تابنده بر انجمن‏
که خواهد ازین دشمنان کین خویش/ کند تازه در کشور آیین خویش‏
همى شد پس پشت او پیلسم/ دو دیده پر از خون و دل پر ز غم‏
سیاوش بدو گفت پدرود باش/ زمین تار و تو جاودان پود باش‏
درودى ز من سوى پیران رسان/ بگویش که گیتى دگر شد بسان‏
به پیران نه زین گونه بودم امید/ همى پند او باد بُد من چو بید
مرا گفته بود او که با صد هزار/ زره‏دار و برگستوانور سوار
چو بر گرددت روز یار توام/ بگاهِ چرا مرغزار توام‏
کنون پیش گرسیوز اندر دوان/ پیاده چنین خوار و تیره روان‏
نبینم همى یار با خود کسى/ که بخروشدى زار بر من بسى‏
چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت/ کشانش ببردند بر سوى دشت‏
ز گرسیوز آن خنجر آبگون/گروى زره بستد از بهر خون‏
بیفگند پیل ژیان را بخاک/ نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک‏
یکى تشت بنهاد زرّین برش/ جدا کرد زان سرو سیمین سرش‏
بجایى که فرموده بد تشت خون/ گروى زره برد و کردش نگون‏
یکى باد با تیره گردى سیاه/ بر آمد بپوشید خورشید و ماه
همى یکدگر را ندیدند روى/ گرفتند نفرین همه بر گروى‏

3-16-4- تحلیل نگاره
تصویر بسیار ساده و عاری از هر گونه تزیینات اضافی است. بخش اعظم این نگاره را دشتی سرد با رنگ بنفش کم‌رنگ و مات پوشانده است. در میان این زمین گرسیوز با یک دست موی سر سیاوش را گرفته و با دست دیگر گلویش را با خنجری می‌برد و گروی با ظرفی مانع از ریختن خون او بر زمین می‌شود. سمت راست آن‌ها حجم کوچک صخره مانندی بر پهنای دشت وجود دارد که به شکل یک بره‌ی نشسته است و غم‌گینانه به این قربان‌گاه می نگرد.
پایین کادر وجود رود و صخره ای کوچک به انسجام در ترکیب بندی نگاره کمک می‌کند. جالب است که در بالای تصویر زمین دیگری وجود دارد که زمانی پس از قتل سیاوش را نشان می‌دهد. یعنی زمانی که گروی(با همان لباس که در قتل سیاوش بر تن دارد) خون جمع‌شده داخل تشت را آن طور که در شاهنامه گفته شده به جایی دورتر برده و بر زمینی شور که هیچ چیز برآن نمی روید، می ریزد و همان دم گیاهی از آن خون روییده است. وجود دو زمان مختلف از یک داستان واحد در یک نگاره به صورت هم‌زمان نمونه‌ای نادر را به نمایش می‌گذارد.
چهره‌های گرسیوز و گروی (در هر دو صحنه) به شدت تخریب شده