ارد نجد رخش سوردی ایریشوب بانونک اوستنه کمندین پرتاب ایلدی
کادر پایین: بانونک میانی بند کمنده کلدی وایتدی ای دختر هرکز بندن قورتلمق خاطره سن ایتمه ای ماه رو بنمله نچون جنک ایلمک استرسن چونکه اوکمدن قچرسن دخی بنم داممه سنجلین شکاردوشمدی ای ایمدی یوق تیره طالنجمه دیدی کردآفرید کوردی که سرکشکک ایله انک الندن خلاصه چاره یوق همان اکاتکرار…
3-13-2- ترجمه‌ی نوشتار نگاره
و روی زیبایی همچون خورشید درخشان ظاهر شد و سهراب آن دم فهمید که کسی که می‌خواست با او بجنگد، یک دختر است، تعجب کرد و لشکر توران را فراخواند و گفت حالا ببینیم زنان ایرانی چگونه می‌خواهند مردانه جنگ کنند، کمندش را به دست گرفت … و رخش را سوی زن راند و وقتی به زن رسید کمند را پرتاب کرد
طناب را به کمر زن انداخت و گفت ای دختر، هرگز به رهایی از بند من نیندیش، ای ماه‌رو، به چه دلیل می‌خواهی با من بجنگی؟ اگر فرار کنی به دام من می‌افتی و من هیچ شکاری مانند تو نداشته‌ام…

3-13-3- متن اصلی از شاهنامه فردوسی
جلد دوم کتاب شاهنامه‌ی فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، داستان سهراب، بیت ۱۹۷ الی ۲۵۰.

چو آگاه شد دختر گژدهم/ که سالار آن انجمن گشت کم‏
زنى بود برسان گردى سوار/ همیشه بجنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گرد آفرید/ زمانه ز مادر چنین ناورید
چنان ننگش آمد ز کار هجیر/ که شد لاله رنگش بکردار قیر
بپوشید درع سواران جنگ/ نبود اندر آن کار جاى درنگ‏
نهان کرد گیسو بزیر زره/ بزد بر سر ترگ رومى گره‏
فرود آمد از دژ بکردار شیر/ کمر بر میان بادپایى بزیر
بپیش سپاه اندر آمد چو گرد/ چو رعد خروشان یکى ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران/ دلیران و کار آزموده سران‏
چو سهراب شیراوژن او را بدید/ بخندید و لب را بدندان گزید
چنین گفت کامد دگر باره گور/ بدام خداوند شمشیر و زور
بپوشید خفتان و بر سر نهاد/ یکى ترگ چینى بکردار باد
بیامد دمان پیش گرد آفرید/ چو دخت کمندافگن او را بدید
کمان را بزه کرد و بگشاد بر/ نبد مرغ را پیش تیرش گذر
بسهراب بر تیر باران گرفت/ چپ و راست جنگ سواران گرفت‏
نگه کرد سهراب و آمدش ننگ/ بر آشفت و تیز اندر آمد بجنگ‏
سپر بر سر آورد و بنهاد روى/ ز پیکار خون اندر آمد بجوى‏
چو سهراب را دید گرد آفرید/ که بر سان آتش همى بر دمید
کمان بزه را بباز و فگند/ سمندش بر آمد بابر بلند
سر نیزه را سوى سهراب کرد/ عنان و سنان را پر از تاب کرد
بر آشفت سهراب و شد چون پلنگ/ چو بد خواه او چاره‏گر بد بجنگ‏
عنان برگرایید و برگاشت اسپ/ بیامد بکردار آذرگشسپ‏
زدوده سنان آنگهى در ربود/ در آمد بدو هم بکردار دود
بزد بر کمربند گرد آفرید/ زره بر برش یک بیک بردرید
ز زین بر گرفتش بکردار گوى/ چو چوگان بزخم اندر آید بدوى‏
چو بر زین بپیچید گرد آفرید/ یکى تیغ تیز از میان بر کشید
بزد نیزهٔ او بدو نیم کرد/ نشست از بر اسپ و برخاست گرد
به آورد با او بسنده نبود/ بپیچید ازو روى و برگاشت زود
سپهبد عنان اژدها را سپرد/ بخشم از جهان روشنایى ببرد
چو آمد خروشان بتنگ اندرش/ بجنبید و برداشت خود از سرش‏
رها شد ز بند زره موى اوى/ درفشان چو خورشید شد روى اوى‏
بدانست سهراب کو دخترست/ سر و موى او از در افسرست‏
شگفت آمدش گفت از ایران سپاه/ چنین دختر آید به آوردگاه‏
سواران جنگى بروز نبرد/ همانا بابر اندر آرند گرد
ز فتراک بگشاد پیچان کمند/ بینداخت و آمد میانش ببند
بدو گفت کز من رهایى مجوى/ چرا جنگ جویى تو اى ماه روى‏
نیامد بدامم بسان تو گور/ ز چنگم رهایى نیابى مشور
بدانست کاویخت گرد آفرید/ مر آن را جز از چاره درمان ندید
بدو روى بنمود و گفت اى دلیر/ میان دلیران بکردار شیر
دو لشکر نظاره برین جنگ ما/ برین گرز و شمشیر و آهنگ ما
کنون من گشایم چنین روى و موى/ سپاه تو گردد پر از گفت و گوى‏
که با دخترى او بدشت نبرد/ بدین سان بابر اندر آورد گرد
نهانى بسازیم بهتر بود/ خرد داشتن کار مهتر بود
ز بهر من آهو ز هر سو مخواه/ میان دو صف بر کشیده سپاه‏
کنون لشکر و دژ بفرمان تست/ نباید برین آشتى جنگ جست‏
دژ و گنج و دژبان سراسر تراست/ چو آیى بدان ساز کت دل هواست‏
چو رخساره بنمود سهراب را/ ز خوشاب بگشاد عناب را
یکى بوستان بد در اندر بهشت/ ببالاى او سرو دهقان نکشت‏
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان/ تو گفتى همى بشکفد هر زمان‏
بدو گفت کاکنون ازین بر مگرد/ که دیدى مرا روزگار نبرد
برین باره دژ دل اندر مبند/ که این نیست برتر ز ابر بلند
بپاى آورد زخم کوپال من/ نراند کسى نیزه بر یال من‏
عنان را بپیچید گرد آفرید/ سمند سر افراز بر دژ کشید
همى رفت و سهراب با او بهم/ بیامد بدرگاه دژ گژدهم‏

3-13-4- تحلیل نگاره
این نگاره رزم سهراب را با گردآفرید نمایش می‌دهد. در اینجا بار دیگر تقسیم بندی فضاها را می‌بینیم که توسط خطوط زمین و تپه ها و صخره ها جدا شده است. بخش اعظم نیمه ی بالای تصویر برج و بارو و بخشی از شهر را نمایش می دهد. خانه ها در پس دیوارهای شهر کوچک تر تصویر شده‌اند و در برج‌ها و درب ورودی سعی بر رعایت عمق و پرسپکتیو شده است. در بخش سمت چپ تصویر سپاهیان را می بینیم که در زمینی دیگر قرار گرفته اند که نشان گر دور بودن آن ها از صحنه‌ی اصلی نگاره است.
در نیمه پایین کادر، سهراب و گردآفرید را می بینیم که سهراب کمندی به کمر گردآفرید انداخته است و حرکت اسب ها و چینش آن ها با فرم زمین که به سوی دروازه متمایل شده است هماهنگ است. این هماهنگی فرم پیکره های شاخص را با زمین در اکثر نگاره های این کتاب می توان مشاهده کرد که از ویژگی های این مکتب به شمار می آید.
جلوتر گوشه سمت راست پایین کادر صخره هایی وجود دارند که به شکل گیری اریب زمین بالا و پر کردن فضا کمک می کنند.
3-13-5- تحلیل خطی و رنگی

3-14- نگاره‌ی «۱۳۳- چ» رستم سهراب را زخمی می کند

تصویر۲۱-۳ «۱۳۳- چ» رستم سهراب را زخمی می کند
3-14-1- نوشتار نگاره
کادر بالا: سنک خارا موم اولور یعنی برکیمنک طالع شومی خشم ایلیوب یوزدوندره دشمن اوزرینه اتوب اورمنعه سنک خارایه یاپشسه النده موم کبی نرم اولور استادایدر تاکنش قبه فلکه دیکلنجه بری برلرینه صارمشوب زورایتدیلر سهراب سرافراز اول قدر زورایتدی رستمی الیمادی حیرتده قالدی رستم وخی خشم وکین ایله ال اوردی سهرابک کریباننی طوتوب برالیله کمرندن طوتدی و چکدی اول جوان دلیرک قدینی بوکدی و سلکدی کوتوردی سهرابی یره اوردی
کادر پایین: اول نوجوانک اجلی ایرمش ایدی رستم که انی زمینه چارپدی و کوکبی اوزریه کلدی و بلدی که جهد ایدوب التندن قالقمق استر همان آمان و زمان ویرمیوب کوکنه برخنجر اوردی تا زمینه سانجلدی سهراب برکره درولدی و بولکلدی اندن صکره برآن ایلدی و اندیشه نیک و بددن جانبی کوتاه ایتدی و دیدی کیم بکابندن اولدی زمانه کلید گنجینه نصرتی بکاویرمش ایکن بن سنک الوکه ویردمسن بوندن
3-14-2- ترجمه‌ی نوشتار نگاره
سنگ خارا، موم می‌شود یعنی اگر طالع شوم بر کسی خشم بگیرد و روی بر دشمنی کند، او را، حتی اگر سنگ خارا باشد همچون مومی بر کف می‌شود. استاد می‌گوید تا به فلک به جنگ با یکدیگر پرداختند، سهراب سرافراز به طرف رستم حمله کرد، رستم تعجب کرد و با خشم و کین با یک دست گریبان سهراب را گرفت و با یک دست دیگر از کمرش گرفت و او را کشید، جوان دلیر کمرش خمیده شد و رستم سهراب را تکان داد و سهراب را به خاک زد.
اجل سهراب نوجوان رسیده بود، وقتی که رستم او را بر زمین زد و ستاره بختش فرو افتاد و خواست که جهد کند و بلند شود، ولی رستم زمان و امانش نداد و به او خنجر زد، سهراب بر زمین افتاد، بار دیگر سعی کرد بلند شود و پیچ و تاب خورد وآهی کشید از افکار خوب و بد از ذهنش گذشت
3-14-3- متن اصلی از شاهنامه فردوسی
جلد دوم کتاب شاهنامه‌ی فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، داستان سهراب، بیت ۸۸۳ الی ۹۲۰.

دگر باره اسپان ببستند سخت/ بسر بر همى گشت بد خواه بخت‏
بکشتى گرفتن نهادند سر/ گرفتند هر دو دوال کمر
هر آنگه که خشم آورد بخت شوم/کند سنگ خارا بکردار موم‏
سر افراز سهراب با زور دست/ تو گفتى سپهر بلندش ببست‏
غمى بود رستم بیازید چنگ/ گرفت آن برو یال جنگى پلنگ‏
خم آورد پشت دلیر جوان/ زمانه بیامد نبودش توان‏
زدش بر زمین بر بکردار شیر/ بدانست کو هم نماند بزیر
سبک تیغ تیز از میان بر کشید/ بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زان پس یکى آه کرد/ ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کین بر من از من رسید/ زمانه بدست تو دادم کلید
تو زین بى‏گناهى که این کوژ پشت/ مرا بر کشید و بزودى بکشت‏
ببازى بگویند همسال من/ بخاک اندر آمد چنین یال من‏
نشان داد مادر مرا از پدر/ ز مهر اندر آمد روانم بسر
هر آنگه که تشنه شدستى بخون/ بیالودى آن خنجر آبگون‏
زمانه بخون تو تشنه شود/ بر اندام تو موى دشنه شود
کنون گر تو در آب ماهى شوى/ و گر چون شب اندر سیاهى شوى‏
و گر چون ستاره شوى بر سپهر/ ببرّى ز روى زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من/ چو بیند که خاکست بالین من‏
ازین نامداران گردنکشان/ کسى هم برد سوى رستم نشان‏
که سهراب کشتست و افگنده خوار/ ترا خواست کردن همى خواستار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت/ جهان پیش چشم اندرش تیره گشت‏
بپرسید زان پس که آمد بهوش/ بدو گفت با ناله و با خروش‏
که اکنون چه دارى ز رستم نشان/ که کم باد نامش ز گردنکشان‏
بدو گفت ار ایدونکه رستم تویى/ بکشتى مرا خیره از بد خویى‏
ز هر گونه بودمت رهنماى/ نجنبید یک ذرّه مهرت ز جاى‏
چو برخاست آواز کوس از درم/ بیامد پر از خون دو رخ مادرم‏
همى جانش از رفتن من بخست/ یکى مهره بر بازوى من ببست‏
مرا گفت کین از پدر یادگار/ بدار و ببین تا کى آید بکار
کنون کارگر شد که بیکار گشت/ پسر پیش چشم پدر خوار گشت‏
همان نیز مادر بروشن روان/ فرستاد با من یکى پهلوان‏
بدان تا پدر را نماید بمن/ سخن بر گشاید بهر انجمن‏
چو آن نامور پهلوان کشته شد/ مرا نیز هم روز برگشته شد
کنون بند بگشاى از جوشنم/ برهنه نگه کن تن روشنم‏
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید/ همه جامه بر خویشتن بر درید
همى گفت کاى کشته بر دست من/ دلیر و ستوده بهر انجمن‏
همى ریخت خون و همى کند موى/ سرش پر ز خاک و پر از آب روى‏
بدو گفت سهراب کین بد تریست/ بآب دو دیده نباید گریست‏
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود/ چنین رفت و این بودنى کار بود
3-14-4- تحلیل نگاره
این نگاره نبرد رستم و سهراب را به تصویر می کشد. پایین سمت چپ تصویر رستم را می بینیم که سهراب را بر زمین زده و با خنجری سینه اش را می شکافد. با این که رستم چهره ای محبوب در شاهنامه است اما به دلیل این که در این صحنه سهراب جوان را از پای در می آورد منفور شده و چهره اش را مخدوش کرده اند به طوری که حتی شکل کلاه او نیز قابل تشخیص نیست. این دو درزمینه ای آبی کمرنگ و مات که صحنه را