بیتا: 103).
بیشترین آمار در روش تشبیه، مبالغه و اغراق به خود اختصاص داده که لازمه هر شعری به خصوص شعر غنایی است؛ با این تفاوت که در شعر خواجو، این آرایه به طبیعی¬ترین شکل ممکن و در بافت کلام ساده و روان به کار رفته است. (طایفی و کمالخانی: 1390).
روش تناسب هم در اشعار خواجو وجود دارد این روش تناسب بین کلمات هارمونی یا تناسب معانی ایجاد می کند. (شمیسا، بی تا: 115).
در قسمت روش تناسب مراعات نظیر بیشترین کاربرد را دارد و این دال بر معناگرایی صریح شاعر به موازات گستردگی دامنه آگاهی¬های اوست.
روش ایهام مهمترین مبحث بدیع است. خواجو از ایهام تناسب بیشترین استفاده را کرده است. این کار علاوه بر بهره¬گیری هنری شاعر از تکنیک خاص ادبی، باعث می¬شود. ابتدا در ذهن، معنی اولیه¬ای ایجاد شود؛ اما با توجه به کلمات دیگر بیت، معنی ثانویه¬ای نیز از سوی خواننده کشف می¬شود که این امر خواندن یک بیت را جذاب¬تر می¬کند. (طایفی و کمالخانی: 1390).
روش ایهام یعنی کلمات موهم معانی مختلفی دارند و ممکن است با آن معانی مختلف، با کلمات دیگر کلام، رابطه ایجاد کنند. (شمیسا، بی تا: 131).
یکی دیگر از روش¬های بکار برده شده در غزلیات خواجو روش تعلیل و توجیه می¬باشد در این روش برای مطالبی که اظهار می-شود، توجیه و تعلیل ظریف و لطیفی ارائه می¬شود. (شمیسا، بی تا: 176).
خواجو در این روش، برای مجاب کردن مخاطب و جایگیر ساختن پیام در ذهن او بهره می¬برد. موضوع اصلی بیشتر غزل¬های خواجو، وصف ویژگی¬های معشوق، بی¬وفایی او، شراب، صبح و بی¬میلی به دنیاست. او در این زمینه از فنون بیانی، بهره فراوان برده است. در توصیف معشوق بیشتر به توصیف خصوصیات ظاهری از قبیل زلف، کمر، لب و. .. می¬پردازد. معشوق اغلب بی-وفاست و غرق ناز و عاشق همه نیاز. عاشق همواره خود را خاک رو خاکِ راه معشوق می¬داند و از بی¬وفایی معشوق، در سوز و گداز به سر می¬برد. همچنین خواجو اشعاری عرفانی دارد؛ اما به همان نسبت دید بیرونی نیز بر شعرش حاکم است. در شعر او زیبایی¬های ظاهری و عواطف شاعرانه و عاشقانه موج می¬زند. خواجو احساس تنهایی می¬کند؛ شاید به دلیل مسافرتهای طولانی از شهری به شهری دیگر است که در اشعار خود از بی¬همدمی و تنهایی شکوه می¬کند. (طایفی و کمالخانی: 1390).
به طور کلی غزل¬های خواجو دارای ویژگی¬هایی هستند که در ذیل به آن¬ها اشاره می¬شود:
1- خواجو به عنوان یک شاعر غزلسرای سبک عراقی، و البته در زمره شاعران گروه تلفیق، غزل¬های عاشقانه، عارفانه و زیبا دارد.
2- در سطح زبانی بسامد بالای لغات عربی تقریباً نزدیک به تعداد لغات فارسی قابل توجه است.
3- ساختار جملات روان هستند.
4- تعداد افعال سوم شخص، بیشتری بسامد را دارد، زیرا شاعر همه جا از معشوق خود سخن می¬گوید. گویی شخصی رو به روی خواجو نشسته است و خواجو برایش از معشوق خود سخن می¬گوید.
5- اشعار از عیوب قافیه دور نیست و با ردیف توجه زیادی شده است. غزل¬ها وزن¬های سنگین و القاء کننده غم دارند.
6- خواجو از تشبیه و استعاره کمک زیادی گرفته است. در جای¬جای غزل¬ها از تمام عناصر خیال با مهارت و زیبایی بهره وافر برده است.
7- غزل¬های خواجو آهنگین بوده و سجع و جناس و آهنگ غزل¬ها افزوده است.
8- در غزل¬های خواجو همچون شاعران همعصرش شور و سوزی عاشقانه حاکم است. در بیشتر موارد به توصیف معشوق و ویژگی¬های او پرداخته است. به دنیا بی¬میل است و به زهد و نکونامی طعنه می¬زند؛ اما در عین حال به طبیعت، شراب، سماع و طرب می¬پردازد و خوش می¬دارد که شراب شیرین بوی را از دست لاله عزاران در صحن چمن نوش کند.
9- استفاده از طعنه و ریشخند به زهد و توبه استفاده از آیات و احادیث، نیاز عاشق و هجران او، تظاهر به بدنامی و اشعاری گاه مغایر با شرع همه عالم را در برابر مهر نگار هیچ دیدن، سخن از کفر زلف و. .. را می¬توان نشانه¬هایی از عرفان در شعر خواجو دانست.
10-خواجو از تنهایی و غم شکایت می¬کند و معتقد است شعرا و حتی اگر به روانی و پاکی آب حیات باشد، باز هم خریداری ندارد. غزل¬ها در عین روانی و سادگی، زیبا و دلنشین بوده و کمتر مدحی هستند.
11-در سطح فکری، خواجو در غزل¬های خود، بیشتر مضامین عرفانی و اندرزی و حکمی را با همراه مضامین عاشقانه مورد توجه قرار داده است و به ثباتی دنیا و رندی و مستی اشاره کرده است.
12-عشق بخش مهمی از مضامین غزلیات خواجو را تشکیل می¬دهد و بعد از آن مضامین عرفانی در غزل او بیشترین نمود را دارد. در مواردی تلفیق عشق و عرفان و درآمیختن این دو با عناصری از عوالم رندی و قلندری، برجستگی خاص با کلام او بخشیده است. مخصوصاً این که شاعر با استفاده از اصطلاحات و مفاهیم شرعی و دینی، مضامینی عاشقانه¬ای خلق کرده است.
2-19- اوزان تازه و نادر در غزلیات خواجوی کرمانی
در کتاب سیر غزل در شعر فارسی درباره خواجو نوشته شده: «برخی از اوزان غزلیات خواجو نادر و یا تازه است». (شمیسا، 1362: 120) در ذیل به برخی از این غزلیات اشاره شده است:
غزل شماره21، ص 186: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفا
در بحر هزج، مفاعیلن مفاعیلن مفاعی (=مفولن) مرسوم است و خواجو با کاستن یک هجای بلند دیگر، وزن تازه¬ای ساخته است. اگر بخواهیم بر این وزن اسمی بگذاریم هزج مثمن محبوب (فَعَل) خواهد بود. غزل شماره 22، ص 187: مفعول فاعلن مفعول فاعلن (یا مستفعلن فعل دوبار)
در اوزان دوری، مفعول فاعلاتن دوبار مرسوم است و خواجو با حذف یک هجای بلند از آخر، این وزن تاره را ساخته است:
ای کرده ماه را از تیر شب نقاب در شب فکنده چین بر مه فکنده تاب
با سرو قامتت شمشاد کو مروی با ماه طلعتت خورشید کو متاب
خادم بسوز عود مطرب بساز چنگ بلبل بزن نوا ساقر بده شراب
چون وزن دوری است، شاعر مختار است در آخر لغت اول مصاریع یعنی در وسط مصراع¬ها، یک یا دو صامت اضافه بر وزن بیاورد؛ چنان که در این شعر دال «عود» از تقطیع ساقط است. در ضمن کلمه ماه در مصراع اول، در دیوان به صورت «مه» ضبط شده است که مخل وزن است قبل از خواجو شعری به این وزن گفته نشده است، اما بعد از خواجو، تا آنی بر این وزن شعر گفته است.
غزل شماره 170 ص 256: فعلاتن فعلاتن فعلاتن
شکر تنگ تو تنگ شکر آمد حلقه لعل تو درج گهر آمد
خواجو آن نیست که از درد بنالد گرچه پیکان غمش برجگر آمد
غزل شماره 221 ص 280: مفتعلانتن مفتعلن مفتعلاتن مفتعلن
این وزن تازه نیز دوری است و به همین لحاظ در وسط مصاریع، صامت¬های اضافه بر وزن آمده است:
ای شب زلفت غالیه سا، وی مه رویت غالیه پوش
نرگس مستت باده پرست، لعل خموشت باده فروش
لعل لب است آن یا می ناب، باده لعل از لعل مذاب
شکر تنگ یا تنگ شکر، آب حیات از چشمه نوش
پیر مغان در میکده دوش، گفت چو خواجو رفت زهوش
گو ما نوشین بیش منوش تا نبر نوش دوش به دوش
غزل شماره 252، ص 215: مفتعلان فعلاتن مفتعلان فع یا مفتعلن مفتعلاتن مفتعلن مفتع (=فع لن)
ای دل من بسته در آن زنجیر سمن سا دل
کرده مرا در غم عشقت بی سرو بی پا دل
برده از این تاب لب خاکی رخت به صحرا جا
رانده از این دیدۀ پرخون سیل به دریا دل
چند زنی طعنه که خواجو در غم عشق افتاد
چون دلم افکنده درین آتش چه کنم با دل
غزل شماره 279، ص 309: فعلات فاعلاتن فعلات فع لن
نکنم حدیث شکر، چو لبت گزیدم چه کنم نبات مصری، چو شکر مزیدم
به تو کی توان رسیدن، چو زخویش رفتم نتوان به شرح گفتن، که چه کشیدم
با توجه به این که در قدیم تقطیع هجایی مرسوم نبوده است، چنین ابتکاری یعنی کم کردن هجا از پاره دوم وزن دوری کی امروزه خیلی آسان به نظر می¬رسد، بسیار حائز اهمیت است، زیرا فقط شاعرانی که گوش عروضی دقیقی داشتند از عهده این گونه نوآوری¬ها برمی¬آمدند.
غزل شماره 286: ص 313: فعلاتن مفاعلاتن فعلاتن مفاعلاتن
یعنی به آخر هر لخت وزن مرسوم و متعارف فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن (غریب یا جدید مثمن مجنون) یک هجای بلند افزوده است:
ای رخت شمع بت پرستان، شمع بیرون بر از شبستان
بر لب جوی و طرف بستان، داد مستان زباده بستان
وی به رخ رشک ماه و پروین، به شکر خنده جان شیرین
روی خوب تو یا مه است این، چین زلف تو یا شب است آن
شکرت شور دلنوازان، مارت آشوب مهره بازان
سنبلت دام سرفرازان، دهنت کام تنگ دستان
تا کی از خویشتن پرستی، بگذر از بند خویش و رستی
همچو خواجو سزد به مستی، گر شوی خاک راه مستان
غزل شماره 330 ص 334، مفاعلتین فعلاتن مفاعیلتن فعلاتن
تو آن ماه زهره جبینی و آن سرو لاعذاری
که بر لاله غالیه ساتی و از طره غالیه باری
گهی می¬کشی به فریبم گهی می¬کشی به عتابم
چه کردم که با من مسکین طریق و خانسپاری
جدایی زمن چه گزینی چو دانی که صبر ندارم
وفا از تو چشم چه دادم چه دانم که مهر نداری
چو خواجو چه زهد فروشی چو از جام می نشکیبی
ز خوبان کناره گیری چو در آرزوی کناری
غزل شماره 331، ص 334 مفاعلین فاعلن مفاعلین فا (=فع)
یعنی از آخر وزن دوری مفاعلین فاعلن مفاعلین فاعلن (که خود این وزن هم تازه است) یک هجای بلند کم کرده است، اما در این جا هم مکث وزن دوری را رعایت کرده است. این شیوه اوزان تازه (یعنی افزودن به یا کاستن هجا یا هجاهاتی از وزن دوری) بسیار جالب است.
به خوبی چون یار من نباشد یاری
نگاری مهوشی تبی عیّاری
چو رویش کو لاله¬یی چو قدش سروی
چو خالش کو مهره¬یی چو زلفش ماری
شب زلفش بر قمر نهد زنجیری
خط سبزش گرد گل کشد پرگاری
شکار افکن آهویش خونگ اندازی
سمن ساهندویش پریشان کاری
چو خواجو خواهم که جان برو افشانم
ولیکن جان را کجا بود مقداری
2-20- وضع سیاسی ایران در قرن هفتم و هشتم
دوره¬یی که اکنون مطالعه خود را درباره آن آغاز می¬کنیم از هجوم مغول در سال 616 هجری و انقراض دولت خوارزمشاهی آل انوشتکین غرچه در سال 628 آغاز شد و با هجوم بنیان کن تیمور و حکومت جبارانه او در ایران پایان یافت. البته در این تحقیق دوره زمانی تیمور مورد بررسی قرار نمی¬گیرد.
در این دوران پرآشوب مغول و تاتار و دیگر زردپوستان وحشی یا نیمه وحشی آسیای مرکزی تاخت و تازهای پیاپی بلاخیز در ایران کردند و قسمت بزرگی از فلات پهناور ایران را در هم کوفتند و بسیاری از بلاد را چنان ویران کردند که دیگر جز نامی از آن¬ها در صحایف کتب باقی نماند.
کشتارهای بی¬امان و قتل عام¬های پی¬درپی، شکنجه¬ها و آزارها، ساختن مناره¬ها از سرهای آدمیان، برپاداشتن دیوارها از صف¬های اسرا همراه آجر و گچ، سربریدن و مثله کردن، تخطّی به نوامیس مردم بی¬دفاع، دزدی و غارت، ترویج انواع مفاسد و معایب، دروغ و تزویر، مخالفت با شرع و اخلاق و انسانیت و نظایر این فجایع سرلوحه بسیاری از اعمال و افعال و حوادثی است که در این دوره طولانی نزدیک به دو قرن رخ داد.
ایرانیان در این دوران پرحادثه به اندازه تمام تاریخ گذشته و آینده خود رنج کشیدند، اگر چه فرهنگ نیم¬جان خود را با کوشش¬های مداوم از زیر لطمات سخت به هر گونه¬ایی که میسّر بود نجات بخشیدند، اما در مقابل بسیاری از آثار نامطلوب جریان¬های سیاسی و اجتماعی این عهد را خواه¬ناخواه نگاه داشتند.
در این دوران تاریک پروحشت چندگاهی ایران جزء ممالک تابع مغول بود و بعد از آن که عملاً از شمار کشورهای مطیع خان بزرگ بیرون آمد به دست شعبه¬ای از احفاد چنگیز اداره شد، و چون دوره آنان به پایان رسید دوره¬ای جدید از فترت و انقلاب و بی¬سامانی و تجزیه آغاز شد و سلطنت سلسله¬هایی ضعیفی که غالباً ناشر مفاسد و معایب اجتماعی گوناگون بودند، جایگزین آن گشت و به وضع ناهنجاری انجامید که حمله ویرانکار دیگری، یعنی تیمورلنگ، را از آسیای مرکزی بر ایران تسهیل نمود.
با این وصف، این دوران، دوره¬یی سیاه، پروحشت و مقرون به ویرانی و نابه¬سامانی است. در آغاز آن هنوز استعدادهای شگرفی که از شعله فروزان مدنیت قبل از مغول کسب انوار می¬کرد، وجود داشت و در آخر آن فقر و نابه¬سامانی و درهم گسیختگی اجتماع به انحطاط مدنی، فرهنگی وحشتناکی منجر گردید که آثارش را از اواخر قرن هشتم به بعد در حیات معنوی ایرانیان از همه جهات مشاهده می¬کنیم.
سقوط دولت ایلخانی که حتی بعد از تن دادن به اسلام هنوز هم