پرداخته می شود. (چیک سنت میهالی، 1999)
هنرمندان و مخترعان و شاعران که عمیقاً در فعالیت هایشان غرق می شوند سلامتی یا خانواده شان را از یاد می برند. موتزارت پیش درآمد آهنگ «دون جیووانی» را در یک تجربه روان بودن در دو ساعت اولیه صبح روز اجرا ساخت.تجربه قهرمانان ورزشی از روان بودن در ورزش ممکن است بعضی اوقات مختصر باشد و در برخی اوقات برای هفته ها یا روزها امتداد یابد. تجربه غرقه شدن معمولا در فعالیت های ساختارمندی همچون بازی، مناسک دینی، ورزش، اعمال زیبایی شناسانه و غیره اتفاق می افتد. این تجربه به طور عادی در زندگی روزمره رخ نمی دهد زیرا به ندرت چالش ها و مهارت ها در یک سطح بالا با همدیگر برابر هستند. همچنین، پیچیدگی فعالیت روان بودن توسط میزان چالشی که می تواند تأمین شود محدود می شود. (چیک سنت میهالی، 1999)
بودن در تجربه روان بودن به صورت یک تجربه بهینه توصیف می شود. زیرا در این حالت افراد فقدان زمان و فقدان هویت را تجربه می کنند و از تمرکز بر تکلیف در دست لذت می برند. (چیک سنت میهالی 1996)
هنگامی که افراد دراین حالت هستند یک تمرکز عمیق و کارکردن توماتیک را تجربه می کنند.بسیار مهم است که بدانیم این درگیر شدن با تجربه روان بودن به جای لذت های آنی است که در زندگی ایجاد فضیلت می کند. ما می توانیم از تجربه یک خوشی منفعلانه از آرمیدگی بدن، آفتابی گرم یا رضایت از یک رابطه آرامش بخش شاد شویم، اما این نوع شادی وابسته به موقعیت های بیرونی مطلوب است. اما شادکامی ای که در پی تجربه روان بودن می آید از درون خودمان ایجاد می شود و منجر به رشد آگاهی مان می گردد. (ناکامورا، چیک سنت میهالی، 2001)
2-1-2 ویژگی ها و شرایط ایجاد تجربه روان بودن
افرادی که تجربه روان بودن را تجربه کرده اند هفت جنبه مشخص این تجربه را ذکر کرده اند.این جنبه ها در همه جا یکسان است و توسط هندو ها، نوجوانان ژاپنی، جراحان آمریکایی، بازیکنان بسکتبال در آمریکا، ملوانان استرالیایی و چوپانان و اساتید شطرنج گزارش شده است. (چیک سنت میهالی، 1993؛ به نقل از ملک محمد، 1388)
این ویژگی ها و شرایط عبارتند از:
1- برابری سطح مهارت و چالش. همانطور که قبلاً بیان شد، موقعی که مهارت شخص با چالش یک موقعیت خاص همسان باشد کیفیت تجربه به طرز قابل توجهی ارتقا می یابد. بنابراین بعد اول این است که توانایی های فرد با دشواری عملی که انجام می دهد برابر است. به عبارت دیگر، مهارت های شخصی با چالش ها متناسب است. یک سطح ادراک شده فردی از چالش و مهارت نسبت به یک تکلیف یا موقعیت خاص تعیین می کند که کدام یک از چهار حالت در مدل غرقه شدن اتفاق می افتد. همانگونه که در نمودار نشان داده شده است، اگر چالش ها و مهارت ها هر دو در سطح پایینی باشند، بی احساسی رخ خواهد داد. اگر مهارت در سطح بالا و چالش در سطح پایینی باشد، احساس ملال رخ خواهد داد و اگر چالش در سطح بالا و مهارت در سطح پایین باشد، فرد اضطراب را تجربه خواهد کرد. روان بودن تنها در هنگامی رخ خواهد داد که سطح چالش و مهارت در میزان نسبتاً بالایی متناسب با هم باشند. ( به نمودار زیر توجه کنید) اگر در جریان فعالیت این تناسب به هم خورد و سطح چالش ها بسیار بالاتر از سطح مهارت ها قرار گرفتند، فرد می تواند با یادگیری مهارت های مورد نیاز دوباره روان بودن را تجربه کند و همچنین اگر مهارت در سطح بالاتری از چالش قرار گرفت، فرد می تواند با پیچیده تر کردن چالش به تجربه روان بودن باز گردد.

اضطراب بالا
روان بودن
سطح چالش

ملال بی احساسی

پایین

بالا سطح مهارت پایین
مدل روان بودن (برگرفته از چیک سنت میهالی1998)

2- هدف مشخص است و بازخورد فعالیت نیز فوری و مشخص است. یک فعالیت که اهداف نسبتاً روشنی دارد و بازخورد شفافی را ارائه می کند برای روان بودن مناسب است. این به فردی که درگیر در یک فعالیت است امکان می دهد تا بداند که نیاز است تا چه کاری را انجام دهد و چگونه باید انجام دهد. برای مثال، انجام یک بازی بدون قواعد یا یک روش برای برآورد عملکرد وجود نخواهد داشت.
فرد در جریان فعالیت از نحوه انجام کار خود آگاه می شود و هر لحظه می تواند خود را با هدف منطبق سازد. در بازی هایی همچون شطرنج و تنیس آسان است که روان بودن را تجربه کنیم، زیرا بازی ها اهداف و قواعدی دارند که به بازیکن امکان می دهد تا بدون آنکه بپرسد باید در لحظه چه کاری انجام دهد، وارد عمل شود. در عبادت کردن، نواختن ساز، نوشتن یک برنامه کامپیوتری، کوهنوردی و … اهداف با وضوح یکسانی ارائه می شوند. در مقایسه با زندگی عادی، فعالیت هایی که موجب تجربه روان بودن می شوند، به شخص این امکان را می دهند که براهداف متمرکز شوند که شفاف و هماهنگ هستند و همچنین بازخورد فوری ای داشته باشند.
3- فعالیت و آگاهی با هم یکی می شوند. فرد خود را به عنوان یک موجود جدا از آنچه انجام می دهد، فراموش می کند و احساس می کند که بخشی از یک کلیت بزرگتر است و همراه با منطق آن فعالیت، حرکت می کند.
4- مفهوم زمان تغییر می یابد. در برخی از فعالیت ها به نظر می رسد که زمان بسیار سریع می گذرد – ساعت ها مانند دقایق می شوند – و در برخی فعالیت ها نیز به نظر می رسد که زمان بسیار کند می گذرد، مانند چتر بازانی که تصور می کنند از زمان سقوط تا لحظه فرود چند ساعت گذشته است.
5- تمرکز بر فعالیت در کنترل فرد است. فرد محرک نامربوط را از آگاهی خود بیرون می برد و نگرانی ها و دل مشغولی ها به صورت موقت محو می شوند.
6- فعالیت به صورت درونی پاداش دهنده است. تجربه روان بودن از لحاظ درونی پاداش دهنده و برانگیزاننده است. اگرچه به نظر می رسد که این تجربه به دلایل بیرونی یا برحسب تصادف شروع شده باشد اما شخصی که روان بودن را تجربه می کند، تجربه را به طور آزادانه و به خاطر خود آن ادامه می دهد.
7- افراد در این حالت بسیار هشیار و مراقبند و دائماً اطلاعات محیط پیرامون شان را پردازش می کنند. بنابراین موقعی که اهداف شفاف هستند، چالش های سطح بالا با میزان مهارت یکسان هستند و بازخورد دقیقی وجود دارد، شخص درگیر فعالیت می شود. موقعی که این اتفاق می افتد، تمامی توجه بر آنچه که برای انجام دادن نیاز است متمرکز می شود. جایی برای چیز دیگری وجود ندارد که وارد هشیاری شود. به علت اینکه تجربه روان بودن بسیار پاداش دهنده است، افراد اشتیاق دارند که آن را تا آنجا که ممکن است تکرار کنند. این منجر به فرایند انتخابی توسط آگاهی می شود که به دنبال تجاربی باشد که روان بودن را ایجاد می کنند.
2-1-3 فراوانی تجربه روان بودن
در یک نمونه گیری از آمریکایی ها مشخص شد که تقریبا ار هر پنج نفر، یک نفر این حالت را چندین بار تجربه می کند و در حدود 15 % هرگز چنین تجربه ای را نداشته اند. براساس مطالعات صورت گرفته توسط چیک سنت میهالی (1993) مشخص شد که این نسبت ها جهانی هستند. برای مثال، در یک مطالعه روی 6469 آلمانی به همین پرسش این گونه پاسخ داده شد. (ناکامورا، چیک سنت میهالی،2001؛ به نقل از ملک محمد،1388)
اغلب: 23%، گاهی اوقات: 40%، به ندرت: 25%، هرگز یا نمی دانم: 12%.
در یک مطالعه ، دریافته شد که روان بودن عموماً در هنگامی که شخص فعالیت مورد علاقه اش را انجام می دهد، روی می دهد. در باغبانی، گوش دادن به موسیقی، آشپزی، رانندگی، صحبت کردن با دوستان و اغلب در کار اتفاق می افتند. افراد خیلی به ندرت روان بودن را در فعالیت های منفعلانه ای همچون تماشای تلویزیون یا آرمیدن گزارش کرده اند. (چیک سنت میهالی،1998؛ به نقل از ملک محمد، 1388)
2-1-4 نظریه روان بودن و انگیزش درونی
در زمان مطالعات اولیه چیک سنت میهالی توجه بسیار اندکی بر انگیزش درونی وجود داشت که به نظر می رسد می توانست تا حدودی این پدیده را تبیین کند. محقق پیشرو در آن زمان آبراهام مازلو (1965) بود که از تحقیقاتش نتیجه گرفت که افرادی همچون هنرمندانی که چیک سنت میهالی مطالعه کرده بود تنها به دلیل پاداش های بیرونی کار نمی کنند بلکه به دلیل اینکه از خود کار پاداش دریافت می کنند، کار می کنند، مازلو نام این نوع انگیزش را نیاز به خودشکوفایی قرار داد که نیاز به کشف استعداد های فردی و محدودیت ها از طریق فعالیت و تجربه درونی است. مازلو احساس کرد که این مرحله تنها در زمان خاصی از زندگی فرد و بعد از ارضای نیازهای اساسی تری همچئونئ نیاز به بقا و ایمنی دست یافتنی می شود. (استاکز، هیل و هیکسون، 1991؛به نقل از کنتی، 2001)
این تبیین نشان نمی دهد که آیا هر نوع فعالیتی می تواند از لحاظ درونی پاداش دهنده باشد؟چگونه چنین تجربه ای احساس می شود؟ یا آیا هر شحص مستعد برای تجربه این پدیده است؟ (چیک سنت میهالی، 1993)
اگرچه در اوایل در تبیین انگیزش درونی محدودیت وجود داشت، اما به نظر می رسد که این مسیر برای پاسخ به سؤالات چیک سنت میهالی مسیر درستی باشد.
در اوایل دهه هفتاد میلادی، تحقیق در این حوزه گسترده تر شد. در آزمایشات آزمایشگاهی یافته شد که موشها صرفاً از لحاظ بیرونی برانگیخته نمی شوند، بلکه آنها توسط متغیر هایی همچون تازگی، کنجکاوی و مهارت برانگیخته می شوند.( چیک سنت میهالی،1999)
چیک سنت میهالی (1999) با افرادی که درگیر یک سری فعالیت های به لحاظ درونی برانگیخته شده هستند، مصاحبه کرد تا متوجه دینامیک های انگیزشی درونی شود.
او برای توصیف الگوهای اتفاقات کوچک روزمره که باعث روان بودن می شوند همچون تماشای تلویزیون یا رفتن به یک کافه از یک طرح کنترل شده استفاده کرد.( چیک سنت میهالی،1990)
هنگامی که افراد در حالت روان بودن قرار دارند، انگیزش درونی را تجربه می کنند و بنابراین به دنبال آن یک الگوی خاص از فعالیت ها و احساسات می آید. آنها درگیر در رفتار هایی می شوند که اساساً برای ارضا و لذت شخصی است و احساسات نیرومند قابلیت و خود جهت دهی را نشان می دهند. تحقیقات نشان می دهند که فعالیت این افراد کمتر توسط اتفاقات بیرونی کنترل می شود. رفتارهای آنها اصولا توسط سائق های درونی کنترل می شود. (استاکز، هیل و هیکسون، 1991؛به نقل از کنتی، 2001)
2-1-5 مفهوم خویشتن در نظریه روان بودن
براساس نظریه روان بودن انسان ها چند سائق اساسی دارند که می توانند بر شخص برای انجام کاری تأثیر بگذارند. یک نمونه از این مورد موقعی است که سطح قند خون شخص به زیر یک نقطه خاص می رسد که در این زمان او به جستجوی غذا بر می آید. یا وقتی به یک شخص برای انجام عملی پاداش دهند او آن را سریعتر خواهد آموخت و اگر برای انجام کار خاصی تنبیه شود میل به انجام آن کار را از دست می دهد. اما، این مسأله به تنهایی توجیه نمی کند که چرا برخی از افراد برای هدفی خاص گرسنگی می کشند یا دقیقا متضاد آنچه که برایش پاداش می گیرند، رفتار می کنند.
(چیک سنت میهالی، 1993)
در واقع، افراد آنچه را که میل دارند، انجام می دهند و این لزوماً به موارد بیرونی وابسته نیست؛ بلکه به اولویت هایی که توسط نیاز های خویشتن وضع می شود وابسته است. در مجموع، افراد براساس دستوراتی که از این سائق ها دریافت می کنند، عمل می کنند. این سائق ها هستند که سازماندهی خویشتن را به عهده دارند، اما به محض اینکه خویشتن سازماندهی شد، این سائق ها رفتار را هدایت می کنند. کارکرد خویشتن برقراری تعادل بین دستورات ژنتیکی که خودشان را به صورت سائق های غریزی نشان می دهند) و دستورات فرهنگی (که به صورت هنجارها و قواعد نشان داده می شوند) است. این خویشتن است که دستورات رفتار