متوجّه افراد مى کند:
هنگامى که به آنها گفته شد از آنچه خدا نازل کرده پیروى کنید، گفتند ما فقط از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم پیروى مى کنیم. ]خدا مى فرماید [آیا اگرچه پدرانشان هیچ نمى فهمند و گمراهند؟!
خداوند متعال فرمان بردارى از والدین را در کنار اطاعت از خویش بیان کرده است.46 احادیث ما نیز از ترغیب به احترام پدر و مادر و اطاعت از آنها سرشار است.47 با وجود این، انسان باید دریابد که پدر و مادر، مرجع تقلید او نیستند و خیرخواهى آنان، نمى تواند ضعف فکرى و کاستى آگاهى را جبران کند.
والدین از ابتداى تولد فرزند خویش تمام افکار و عقاید خود را در وى اجرا مى کنند. اگر فرزندى در خانواده اى بت پرست به دنیا بیاید، بت پرست مى شود; اگر در خانواده اى شیعى به دنیا بیاید، مذهب والدینش را اختیار مى کند و اگر در خانواده اى با افکار دیگر به دنیا بیاید، از افکار و اندیشه هاى والدین خود تأثیر مى گیرد. به همین دلیل، اگر در دنیا بیش از یک میلیارد مسلمان وجود دارد، در قبال آنها تعداد زیادى مسیحى، یهودى و پیرو سایر ادیان زندگى مى کنند. آیا این افراد با اختیار خود آن دین ها را اختیار کرده اند؟ قطعاً جواب منفى است. قریب به اتفاق آنها از روى تقلید و از راه تربیت والدین به آن افکار تن در داده اند و آنها را تلقّى به قبول کرده اند. از این رو، مى توان گفت: نقش والدین در هویت سازى یا هویت سوزى فرزندان از جایگاه بى بدیلى برخوردار است.
چنان که در آیات فراوانى به هویت سوزى والدین و نقش برجسته آنها در این خصوص تصریح شده که براى نمونه به دو آیه اشاره مى شود.
ـ اى کسانى که ایمان آورده اید، پدران و برادران خود را ـ اگر کفر را بر ایمان برگزیدند ـ دوست و یاور خود مگیرید، و هر کس از شما آنها را دوست و یاور گیرد آنها همان ستم کارانند (زیرا دوستى را در غیر محل خود مصرف نموده اند).
ـ (پیامبرشان) گفت: آیا هر چند من براى شما آیینى هدایت بخش تر از آنچه پدرانتان را بر آن یافته اید بیاورم (باز هم پیرو آنانید)؟ گفتند: بى تردید ما به آنچه شما بدان فرستاده شده اید کافریم.
و از سویى، نقش والدین به طور مستقیم در هدایتگرى فرزندان به سوى هویت یابى در مراحل تربیتى پیش از دوران جوانى نهفته است. اگر آنها بتوانند در این مراحل، کودک را به گونه اى پرورش دهند که از نظر جنبوجوش دوران طفولیت، کاملا ارضا شود و در دوره بعدى مطیع والدین باشد و در مرحله سوّم به عنوان مشاور از او در مسائل فکرى بهره گیرند، فرزند خواهد توانست فکرى منسجم براى انتخاب و اختیار داشته باشد.
عوامل بحران هویت اجتماعى
گذشته از بحران فردى، هویت آدمى دچار بحران اجتماعى نیز مى شود که مهم ترین علل آن را مى توان در موارد ذیل جست:
تصمیم سازان
(تصمیم ساز) اصطلاح عامى است که شامل گروه هاى بسیارى از مسئولان رسمى و سایر افراد جامعه مى شود. تصمیم سازان معمولا در پشت پرده قضایا هستند و با تأثیرى که بر مسئولان مى گذارند، مى توانند هویت یک جامعه را تا اندازه اى به طرف دلخواه خویش سوق دهند.
رسانه هاى گروهى همچون صدا و سیما، مطبوعات، احزاب و گروه هاى سیاسى از جمله تصمیم سازان هستند. رسانه ها مى توانند در تصویرسازى هویتى و تسریع در این امر، خدمات فراوانى به جامعه ارائه دهند و یا به عکس، نقش مهمى در تشویق بى هویتى و تشدید بحران هویت و ایجاد آن داشته باشند. در سال هاى اخیر برخى از روزنامه ها، کتاب ها و نشریات با آزادى غیرمنطقى که به آنها داده شد، در تخریب باورهاى دینى و ارزش هاى اجتماعى مردم، که در واقع سنگ بناى هویت هستند، از هیچ کوششى دریغ نورزیدند و مقدّس ترین باورها ـ از خدا گرفته تا پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اولیا و علماى بزرگ ـ از تیر زهرآلود قلم آنها مصون نماند. به فرموده مقام معظّم رهبرى، «دشمنان، بعضى از مطبوعات ما را براى خودشان پایگاه قرار داده اند»و «کارى که بى. بى. سى یا رادیو آمریکا باید بکند، اینها انجام مى دهند.» آرى، اینها همه از بى هویتى ها و پوچى هایى سرچشمه مى گیرد که از سوى برخى افراد به جامعه تزریق مى شود.
بدیهى است بیان برخى مسائل در گستره عموم، نه تنها شایسته نیست، بلکه موجب تشویش اذهان نیز مى شود. از این رو، مى توان مسائلى را که به نوعى در فضاى اندیشه عموم ایجاد شبهه مى کند، در مجامع علمى به صورت منطقى مورد بحث قرار داد.
گروه هاى الگو
ورزشکاران، به ویژه قهرمانان ورزشى، هنرپیشه هاى تلویزیونى و نخبه هاى علمى و فرهنگى، از جمله «گروه هاى الگو» در جامعه به شمار مى آیند.
البته گروه هم سالان (دوستان) ـ که در بخش عوامل بیرونى بحران هویت فردى آورده شده ـ غیر از گروه هاى الگو مى باشد و رابطه این دو، عموم و خصوص مطلق مى باشد نه تساوى. علاوه بر این، در بحث عوامل فردى که از گروه هم سالان به عنوان عامل بحران هویت یاد شده است، با توجه به تأثیر فردى دوستان در همدیگر بوده; چراکه میدان تأثیرگذارى در گروه هم سالان بسیار محدود بوده و فقط حوزه فردى را دربر مى گیرد; حال آنکه در مورد گروه هاى الگو گروه هایى مطرح است که تأثیرگذارى آنها اجتماعى بوده و حوزه تأثیر آنها بسیار گسترده است; همانند ورزشکاران و بازیگران سینما.
در روند تقلید و الگوگیرى، ممکن است سه اشتباه پیش آید که تأثیر عمیق و شگرفى در هویت شخص و جامعه به دنبال خواهد داشت. اشتباه نخست در تعیین مصداق «کمال» است که انسان ها همگى خواهان آنند. اگر کسى ثروت را کمال پندارد، ثروتمندان را الگوى خویش قرار مى دهد و به بینوایان جامعه به دیده حقارت خواهد نگریست. به همین دلیل، هنگامى که حضرت نوح(علیه السلام) قوم خود را به پیروى از خدا و پیوستن به هویت یافتگان حقیقى فراخواند، یکى از اعتراض هاى آنها این بود که جز فرومایگان و پابرهنگان کسى از تو پیروى نمى کند، و این را توجیهى بر پیروى نکردن از آن حضرت و نیز نشانه بطلان آیین ایشان مى دانستند. همین اشتباه از زبان برخى افراد دوران پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)نیز نقل شده است.
اشتباه دوم در تعیین مصداق «کامل» به وجود مى آید. براى نمونه، اگر دانش، مصداق «کمال» باشد، باز جاى این اشتباه هست که دانشمندان غیرواقعى را دانشمند و کامل بپنداریم.
اشتباه سوم این است که کسى را که در زمینه اى لایق الگو بودن است، در دیگر زمینه ها هم به صورت الگو بپذیریم و یا شخصى را که در برخى مسائل متخصص نیست، در زمینه هاى مناسب دیگر الگو قرار ندهیم. چه بسا از ورزشکار یا هنرپیشه محترمى که مى توان در برخى از مسائل مربوط به حوزه فعالیتش الگو گرفت، دیگر رفتارها و نوع لباس و طرز زندگى وى به صورت غیرمنطقى الگو قرار مى گیرد. اشتباه در هر یک از مراحل، الگوپذیر را به گمراهى سوق مى دهد. قرآن از زبان کافران جهنمى مى گوید:
پروردگارا! ما بزرگان خویش را فرمان بردیم و آنان ما را گمراه ساختند.
فردگرایى
فردگرایى یکى از بنیادها و مؤلفه هاى اصلى مدرنیسم و اصلاح گرى غربى و به تعبیرى، از مهم ترین شالوده هاى فکرى دنیاى جدید محسوب مى شود. این واژه از نظر لغوى و اخلاقى، یعنى خودخواهى و خودپسندى و از نظر فلسفى، یعنى کسى که به اصالت فرد در جامعه معتقد باشد و منافع شخصى را بر منافع جمع ترجیح دهد. بر اساس این اصل، فرد از جامعه واقعى تر و بر آن مقدّم است و پیش از ورود به جامعه داراى حقوقى است که باید رعایت شود. در نظرگاه ارزشى، تقدم فرد به این معناست که ارزش اخلاقى فرد مقدم و والاتر از جامعه و هر گروه و جمعى دیگر است. از این رو، ارزش و اخلاق به فردیت گره مى خورد و فردگرایى مبناى اخلاق و حقیقت مى شود.
فردگرایى در حوزه دین و مذهب، به طور مشخص در جنبش اصلاح مذهبى (رفرماسیون) و سرانجام در فرقه پروتستانتیزم تجلّى کرد. این جنبش با تأکید بر وجدان فردى به عنوان معیار تشخیص خوب و بد و آزادى وجدان، و نیز ارتباط بدون واسطه با خداوند و حق تفسیر متون مذهبى، فردگرایى را به حوزه مذهب گسترش داد. بدین سان، حقایق و ارزش هایى که توسط کلیسا و نهادهاى بیرونى ارائه مى شد، دیگر به هیچ وجه قابل اعتماد نبودند. آنچه در این نگاه مورد توجه و تأکید است صداى وجدان آزاد افراد است که از آن حتى به صداى خداوند تعبیر مى شود; صدایى که به تعداد انسان ها متعدد خواهد بود. و سرانجام، حقایق و آموزه هاى عام و کلان مذهبى در وجدان گسیخته افراد و امیال آنان گم مى شوند و به وادى فراموشى ره مى سپارند.
سکولاریسم
به طور کلى، مى توان سکولاریسم را به تفکیک و جداسازى حوزه دین از حوزه دنیا، بخصوص از سیاست، تعریف کرد. ویلسون در مقاله «جداانگارى دین و دنیا» مى نویسد:
اگر بخواهیم جداانگارى دین و دنیا را به اجمال تعریف کنیم، مى توانیم بگوییم: فرایندى است که طى آن وجدان دینى، فعالیت هاى دینى، و نهادهاى دینى اعتبار و اهمیت اجتماعى خود را از دست مى دهند و این بدان معناست که دین در عملکرد نظام اجتماعى به حاشیه رانده مى شود و کارکردهاى اساسى در عملکرد جامعه، با خارج شدن از زیر نفوذ و نظارت عواملى که اختصاصاً به امر ماوراى طبیعى عنایت دارند، عقلانى مى گردد.
بى تردید، بحران دینى ناشى از جنبش مدرن دینى، راه به سکولاریسم مى پوید. اکنون در اندیشه انسان غربى این توهّم بى جا رسوخ کرده است که نقطه عزیمت تحولات عظیم و بنیادین فرهنگى اندیشه اى و علمى صنعتى غرب را باید در عصیان علیه مذهب و یا اصلاحات مذهبى از یک سو، و انقلاب علمى و صنعتى از سوى دیگر، جستوجو کرد. انسان غربى بر این باور است که هر یک از این تحولات و یا اصلاحات دینى و علمى سیر صعودى و پیش رونده داشته و به شکل عمیق، سریع و فراگیر جوانبى از حیات اروپاییان را تحت الشعاع نفوذ و سیطره خود درآورده است.
در مدتى نه چندان طولانى، غرب از یک سو، از جنبه معرفت شناسى دینى به جدایى دین از سیاست و به انزوا کشاندن دین و آموزه هاى دینى تن داد و از سوى دیگر، بر اساس میل زایدالوصف به نوآورى و اکتشافات و اختراعات و به پشتوانه نگرش منفعت طلبانه خود، زمینه اى مناسب را براى رشد اندیشه هاى علمى و تجربى و استفاده از دستاوردهاى فکرى و صنعتى فراهم آورد. این دو مقوله، مقارن با یکدیگر تحقق یافت و همزمان، دوشادوش هم به جلو رفت، تا آنجا که به اشتباه چنین تلقّى شد که دست کشیدن از دین و سنّت رایج دینى، به عنوان برترین عامل زمینه ساز، غرب را از منجلاب ظلمانى قرون وسطایى نجات داد و موجب پیشرفت غرب در زمینه علوم تجربى و صنعتى شد!
از سوى دیگر، در اذهان عمومى غربى ها به واسطه فعالیت هاى فرهنگى دگراندیشان نوگرا، از طریق انتشار روزنامه ها و مجلات و تدوین مقالات و کتاب ها چنین وانمود شد که این تقارن نامیمون دین و حاکمیت دینى با ظلمت و جهالت قرون وسطا بود که موجب گردید از این دوران به عنوان سال هاى تاریک و ظلمانى یاد شود. نیز بسیارى از شبهات و اشکالات دینى در اذهان مردم مغرب زمین رسوخ کرده بود که دین مداران غربى و روحانیان کلیسا از عهده پاسخ به آنها برنمى آمدند و گویا اصلا براى آنها پاسخ روشنى جز توصیه جانبدارانه و متعصبانه نمى یافتند. علاوه بر این، خرافه ها و اسطوره هاى نفوذ یافته در دین، ساختار دین را از درون آسیب پذیر ساخته و راه را براى انکار مفاهیم و آموزه هاى دینى گشوده بود. این مسئله، زمینه را براى اختراع دین دنیوى و سازگار با بینش و نگرش روشن فکران غربى فراهم آورد.
سکولاریسم به مفهوم اخص و دقیق کلمه چیزى نبود که به طور اتفاقى و در اندک زمان ممکن پدید آید. بذر سکولاریسم را از دیرباز اصلاح گران دینى و آزاداندیشان سده هاى میانه به قصد بیرون راندن مذهب از متن زندگى سیاسى و اجتماعى غرب، بر پهنه فرهنگ و تاریخ مغرب زمین افشاندند و زمینه را براى حاکمیت اندیشه هاى ماتریالیستى در غرب فراهم آوردند.
اینک غرب درصدد ارائه این الگوى نامیمون خود به دنیاى اسلام برآمده، مى کوشد آنها را به این منجلاب و توهّم بکشاند و غربگرایان خیال پرداز نیز از این تحفه فرنگى همچون وحى منزلى جانبدارى کرده و آن را نسخه اى شفابخش و نوش داروى دردهاى اجتماعى و… معرفى نموده و تبلیغ مى کنند.
تساهل و تسامح اخلاقى
تساهل اخلاقى