مالکیت». گیاهِ من، چیزی است که از آن مراقبت می¬کنم تا عمر خود را با آن شریک شوم. در بسیاری از نقاط ایران، رسم بوده است که با بدنیا آمدن اولین فرزند، درختی در حیاط خود می¬نشاندند تا هم¬چون هم¬زاد او از دل طبیعت، با او متولد شده، بزرگ شود، خاطره سازش باشد و با او پیر شود. به طور مثال در جهرم، نخل می¬کاشتند تا دوام آن نشانِ عمردراز ِفرزند باشد.
خانه و محله نیز از این جنس هستند. این¬ها نیز مانندگیاهِ درون باغچه¬مان، چیزهای ما در جهان¬اند که به واقع هویت¬ساز ما هستند و باز باید این گفتۀ ریلکه را به یادآوردکه «چیزها برای درامان بودن به ما اطمینان می-کنند». انسان در دنیای معاصر رو به¬سوی «بی¬چیز» شدن نهاده است و این¬ را باید دلیل اصل بی¬هویتی و بیگانگی انسان در این عصر دانست. به قول الکساندر، «ما تنها به همان میزان می¬توانیم زنده بشویم که بناها و شهرهایی که در آنها زندگی می¬کنیم، زنده¬اند» (الکساندر،1386،ص 52).
بدین ترتیب، تنها زمانی مکان¬ها زنده¬اند که واجد خصلتِ «چیزبودن» باشند. تنها درصورت داشتن چنین کیفیت ساختاری¬ای است که به عنوان چیزی «تودستی»- و نه«فرادستی»- ، برای ما اهلی شده و ما از آن¬ها مراقبت می¬کنیم. اما چنین کیفیتی از کجا ناشی می¬شود؟ و چگونه یک مکان ما را در تلقی¬مان از چیز بودنش و مراقبت از آن یاری می¬رساند؟
الکساندرچنین کیفیتی را در «آزادی ظریف و پیچیده از تضادهای درونی» دانسته و تأکید می¬کند که تنها در این صورت است که این مکان¬ها زنده خواهند بود(همان،ص24): «الگوهای خاصی که بنا یا شهر را می-سازند ممکن است زنده یا مرده باشند. به هراندازه که زنده باشند امکان آزاد شدن نیروهای درونی ¬ما را فراهم می¬سازند و ما را آزاد می¬کنند؛ اما اگر مرده باشند، ما را در بند تناقضات درونیمان نگاه می¬دارند» (همان،ص85). واقعیت این است که شخص آن¬چنان تحت تأثیر محیط خود است که حالت هماهنگی [درونی] اش بستگیِ تام به هماهنگی او با محیط خوددارد. بعضی انواع موقعیت¬های کالبدی و اجتماعی به انسان کمک می¬کند تا انسان زندگی را بیشتر دریابد، و بعضی دیگر اینکار را دشوار می¬سازد (همان،ص90)؛ «دربنایی که همۀ الگوها زنده¬اند، همچنین روی مزاحمی وجود ندارد. مردم راحت¬اند؛ گیاهان آسوده¬اند؛ جانوران کارهای طبیعی خود را انجام می¬دهند؛ نیروهای فرسایشی با روند مرمت طبیعی¬ای که ترکیب بنا ایجاب می¬کند در تعادل¬اند؛ نیروی جاذبه با ترکیب تیرها و طاق¬ها و ستون¬ها و با نیروی باد در تعادل است؛ آب باران به طور طبیعی جریان می¬یابد، به نحوی که فقط به رشد گیاهانی کمک می¬کند که خود به علل دیگری با شکاف بین سنگفرش¬ها وزیبایی ورودی و عطرگل¬ها در مهتابی به هنگام عصر در تعادل¬اند… » (همان،ص114).
به¬طورخلاصه، هر فضا برای آن¬که به مکانی بامعنا تبدیل شود، باید به نحوی زنده باشد تا انسان به کمک آن-ها ، اولاً بتواند زندگی را پیدا کرده و ثانیاً تضادهایش را حل کند. اما چگونه یک مکان ما را در برطرف کردن تضادها، یاری می¬رساند؟ در واقع یک مکان هنگامی¬که از تضادهای درونی خویش رهایی یافت، مکانی پایدار و زنده خواهد بود. تنها مکانی که با خودسازگار باشد، می¬تواند به مکانی زنده و بامعنا تبدیل گردد. بدین ترتیب که هرمکان، بر این اساس که ماهیتاً«چه هست» به ما بگوید «چه باید باشد».
دنیای علم به ما نشان می¬دهد که همۀ چیزها به یک میزان واقعی و زنده¬اند، بااین¬حال، شخصی که مکان-های زنده و بامعنا را تجربه کرده باشد، می¬تواند بر این توهم علم فائق آمده، بین مکان¬های زنده و سازگار باخود و فضاهای خود ویرانگر و مرده ، تفاوت قائل شود و سعی در ساختنِ چنین مکان¬هایی کند. الکساندر، همانطورکه در بخش «رویداد-ساختار» گفتیم، بر«خصلت¬طبیعی» یک بنا تأکید دارد.
وی بنا را نیز مانند طبیعت واجد چرخۀ تکرارها و تنوع¬ها دانسته، می¬افزاید: «چرخۀ تکرار وتنوع در هر مرتبه سبب می¬شود که ترکیب کلیه موارد فراخ و سیال باشد. طبیعت همواره دارای تسامح و فراخی و راحتی است؛ و این ترکیب راحت مستقیماً از تعادل میان تکرار و تنوع ناشی می¬شود… این خصلت همه¬جا هست، هرجایی از عالم که چنان با نیروهای درونی خود سازگاری داشته باشد که با طبع خود صادق باشد… این بدان معنا نیست که بنا یا شهری که زنده است ظاهری چون درخت یا جنگل دارد. بلکه بدین معناست که دارای همان تعادل بین تکرار و تنوع است که طبیعت دارد» (همان،ص128-126). بدین ترتیب، کیفیت این مکان¬ها در این معنی، نه به هدف بلکه به پایداری درونی آن¬ها وابسته است و در کل، فضا، زمانی به یک مکانِ زنده مبدل می¬شود که نیروهای درونیش را آزاد کند و زمانی مرده است که از ایجاد نظامی که با نیروهای درونیش به تعادل رسیده است، عاجز باشد؛ چرا که نیروهای آزاد نشده درجهت تخریب آن مکان برمی¬آیند. به این دلیل است که الکساندرمی¬گوید: «[انسجام یک مکان زنده]، به ارزش¬های ظاهریِ انسانی¬ای که من و شما یا ساکنان آن¬جا آن¬ها را وضع می¬کنند، بستگی ندارد. زنده بودن امری است ذاتی و مختصِ ساختار» (همان،ص103). درنتیجه می¬توان گفت که زنده بودن یک مکان بیش از هر چیز به سازگاری با نیروهای درونی¬اش و به¬¬عبارتی، به «خودبانی» بودن آن بستگی دارد.
ویژگی دیگری که الکساندر برای یک بنای زنده قائل می¬شود این است که چونان یک “کل منسجم” عمل کند. درواقع، «درطبیعت همواره همه چیز «کل» زاده می¬شود و رشد می¬کند… . زنده بودن بنا هم تنها هنگامی ممکن می¬شود که به صورت یک کل رشدکند». این بدین معناست که درساختن یک بنا، می¬باید کل را در ذهن خود تصور کنیم. درعین¬حالی که یک جزئیات یک بنای زنده نیز می¬باید، به همان دقت کلیاتش، بی-همتا و متناسب با محیطشان باشد (همان،ص399).
درعین حال، باید توجه کرد که لزومی ¬ندارد بنا را با مخارج ¬بالا بسازیم. ¬ویژگی”گران بودن”، متضمنِ¬زنده-شدن بنا نخواهد بود. همانطورکه درصحبت بامردی میان¬سال، نیز چنین امری مشهود بود: «خانه¬های گران-قیمت شما در تهران، زیبا هستند، اما در نهایت خانه نیستند،”کاخ”اند،نه جای زندگی…».

2-1-2-5-نظم
شاید بتوان، نظم و نظام فکری (پارادایم) حاکم بر زندگی بشر را به دو بخش بسیارکلی تقسیم نمود:
نظم نمادین و نظم علمی؛
بشر همواره سعی بر این داشته است که خود را در محیط سمت و سو دهد و نظم معینی را ایجاد نماید. چنین نظم مشترکی، «فرهنگ» نامیده شده است این نظم بر پایۀ نظام¬هایی از نمادهای مشترک بنا شده است و مشارکت در فرهنگ به آن معناست که فرد می¬داند چگونه این نمادهای مشترک را به کار برد. فرهنگ، به این تعبیر، شخصیت فردی را با دنیای سامان یافته، بر پایۀ تأثیرات متقابلِ بامعنا، درهم می¬آمیزد (نوربرگ-شولتز، 1382،ص45). علم نیز به عنوان بخشی از فرهنگ، بر پایۀ مواجه ¬با محیط پیچیدۀ انسان، رشد کرده و از این رو، بی¬شک، بخش ضروری و مکمل توسعه است. بدین ترتیب، نظم نمادین، علم را در دل خود و در پوشش «فرهنگ» نگه داشته و در کنار نظام¬های دیگری چون «هنر» و «مذهب»، سعی درشناخت محیط ترکیبی و پیچیدۀ جهان داشته است.
نظم نوین اما با رویکرد علمی و توجه افراطی به فناوری، در پی آشفتگی¬های شهر پس ازانقلاب صنعتی و بر بستری از نیازهای زمان خویش موجودیت یافته است. درچنین نظمی، تنها موضع¬گیری ¬به جهان، نوع تعقلی آن است. در واقع، پیش از این، تنوع زندگی از طریق تعیّن بخشیدن بدان حفظ می¬شد، اما امروزه، ما صرفاً «حقیقت علمی» را می¬پذیریم. لذا ممکن است این حقیقت، با ارزش¬های وجودی در تضاد باشد و شرایطی را پدید آورد که ما در آن، برای تسلط بر امور، چندان رشد نکنیم. درنتیجۀ چنین نظم صرفاً علمی-ای است که ما بخشی از فرهنگ را، به عنوان کل آن، می¬پذیریم (نوربرگ- شولتز، 1382،ص45). چنین پارادایمی «اینک بیش از هر زمان دیگر موجد بیگانگی، پریشانی و تنهایی انسان گشته است؛ زیرا هستی انسان اساساً و ماهیتاً فضایی است و موجودیتش، موجودیتی در جهان و درهم تنیده با آن و تلقی فضا در قالب هندسه¬ای انتزاعی و تجریدی [است و این موضوع در اینجا از آن جهت واجد اهمیت است که] نگاه به مکان به عنوان مقوله¬¬ای کمّی، قابل تعریف، قابل تحلیل و قابل پیش¬بینی که در چنبرۀ روابط مکانیکی، علّی، جبری، حتمی و قطعی قرار دارد، با ماهیت انسان و هستی او در تعارض است» (پرتوی، 1387، ص 12-11).
در واقع در زندگی روزمره و در جهان واقعی (نه جهان انتزاعی حاصل از تحقیق علمی)، به ندرت، اشیائی خالص و با نظم علمی خواهیم یافت، بلکه پدیده¬ها واجد نظامی بس پیچیده¬تر و غنی¬تر از نظم منتزع علمی هستند.
برای تفهیم تمایز تفاوت این دو نوع نظم در معماری، گفته¬ای از الکساندر کاملاً گویای مسئله خواهد بود: «در بناهای منشوری زمان ما، بناهایی که با هندسۀ سادۀ مکعب¬ها و دایره¬ها و کره¬ها و مارپیچ¬ها و مستطیل¬ها ساخته می¬شوند؛ این هندسه نظم ساده لوحانه¬ای است که از نظم¬ طلبی کودکانه¬ای برمی¬آید. گاهی چنین نظمی را درخور بنا می¬پنداریم زیر به ما آموخته¬اند که چنین بیاندیشیم؛ اما در اشتباهیم. نظم درخور هر بنا یا شهر، که وقتی برقرار می¬گردد که بناها به درستی با نیروهای درونشان جور شده باشند، نظمی بس غنی¬تر است و هندسه¬ای بس پیچیده¬تر از این دارد. اما این نظم فقط غنی و پیچیده نیست، بلکه بسیار ویژه است و در هر وضعی که بناها واقعاً درست باشند رخ می¬نماید. هرگاه کسی موفق شود بنایی زنده بسازد این هویت ویژه را دارا خواهد بود، زیرا این تنها هویتی است که با حیات سازگاراست» (الکساندر، 1386،ص458).
وی همین¬طور با تأکید بر لزومِ رهایی ما از نظم انتزاعی مدرن و بازگشت به رابطه¬ای ارگانیک با طبیعت و پیروی از نظم پیچیده و نظام¬مند آن، می¬افزاید: «حقیقت این است که آنچه در ما به ظاهر هرج و مرج می-نماید، نظمی است غنی که می¬خروشد، بزرگ می¬شود، می¬میرد، می¬سراید، می¬خواند، می¬خندد، جیغ می¬کشد، داد می¬زند و می¬خوابد. اگرفقط بگذاریم که این نظم فعالیت¬های ساختن ما را هدایت کند، بناهایی که می-سازیم و شهرهایی که در ساختن¬شان کمک می¬کنیم، چراگاه قلب انسان خواهد بود. برای زدودن این وهمیات از خود، و رهایی از همۀ تصویرهای ذهنی تصنّعی نظم که طبیعتی را که درون ماست وارونه جلوه می¬دهد، باید نخست با نظامی آشنا شویم که رابطۀ حقیقی میان ما و محیطمان را به ما بیاموزد. سپس وقتی این نظام کار خود را کرد، توهمات پوچی را که حالا به آن¬ها چسبیده¬ایم زدود، آن¬ وقت آماده خواهیم بود که خود را به دست آن نظام بسپاریم، و مانند طبیعت عمل کنیم. این راه بی¬زمان ساختن است: آموختن آن نظام وتولید براساس آن» (همان،ص14).

2-1-2-6-تعیین موقعیت
احراز هویت هرگز از زندگی روزمره جدا نبوده، و در مقابل همواره به اعمال ما بستگی داشته است. معمولاً هر عملی را که انجام می¬دهیم به ¬تعیین موقعیت عملکردی و روان¬شناختی است مرتبط می¬باشد. براسا