ه گونه ای که از روی میل و رغبت برابر انتظار عمل بکنند.
2-3- رابطه رهبری و مدیریت
درباره رابطه و نسبت رهبری و مدیریت، برخی مدیریت را اعم از رهبری دانسته، رهبری را جزئی از وظایف مدیریت انگاشته اند. در مقابل برخی دیگر رهبری را اعم از مدیریت دانسته، مدیریت را یکی از وطایف رهبری می دانند و سرانجام عده ای دیگر ان دو را یکی دانسته ف یا برای هر یک وظایفی بر شمرده اند.
در یک عبارت کلی، رهبری در مفهوم سازمان آن، به عنوان جزئی مجزا و مستقل از مدیریت مطرح نبوده، بلکه یکی از وظایف عمده و اصلی ان به شمار می رود. در عین حال، مطالعات مفصلی در مورد تفاوتهای این دو گروه صورت پذیرفته که از آن جمله می توان به تحقیقات پروفسور جان کاتر در دانشگاه هاروارد ، و یا رابرت هوس از دانشگاه پنسیلوانیا اشاره کرد.
یکی از کامل ترین این مطالعات از سوی پروفسور رابیندار کانونگو انجام شده است که جدول زیر خلاصه آن را به صورت مقایسه ای نشان می دهد (کانونگو، 1988).
جدول2-1 : تفاوت رهبری و مدیریت
رهبری مدیریت
تعریف کردن اهداف بلند مدت از جمله تعیین استراتژی و تاکتیک های سازمان درگیر با مسائل روزمره از جمله ترمیم و اختصاص منابع
رفتار هدایتی رفتار نظارتی
می پرسد که چه چیزی و چرا باید از شرایط استاندارد تغییر کند؟ می پرسد که چگونه و چه زمانی به شرایط استاندار می رسیم
چشم اندازهای جدیدی خلق می کند و ان را برای سازمان تعریف می کند در محدوده فرهنگ موجود در سازمان کار می کند
عمل کردن در جهت ایجاد تغییر در دیگران کنترل دیگران در جهت امور معمول
استفاده از استراتژی های توانمند سازی تکیه بر استراتژی های کنترلی
به مبارزه طلبیدن وضع موجود و خالق تغییرات تقویت کننده وضع موجود و ایجاد کننده ثبات
2-4- عناصرکلیدی در رهبری
عوامل مهمی که در رهبری اثربخش باید در نظر داشت، انگیزش، نفوذ، قدرت و ارتباطات هستند که هریک می تواند بر رهبری تاثیر گذار باشد و فرایند هدایت و رهبری را تحت الشعاع خود قرار دهد.
در اینجا بطور اجمال به این عوامل و رابطه آنها با رهبری پرداخته شده است:
1. انگیزش
همگان به این نکته اذعان دارند که انسان مهم ترین و در عین حال، پیچیده ترین جزء فرایند ارزش آفرینی است. نمونه های بسیاری را می توان شاهد آورد که در نبود سایر منابع، تنها وجود انسان هایی برانگیخته تحقق اهدافی را میسر ساخته که در اذهان دست نیافتنی می نمودند.
به جرأت می توان گفت که جوهره مدیریت، رهبری و هدایت انسانهایی است که برای رسیدن به هدف مشترکی گرد هم آمده اند و این همه، در گرو انگیزش آن هاست. تحقیقات نشان می دهند که به طور متوسط، نمود 60 درصد از قابلیت های هر انسان منوط به انگیزش وی است و این خود پیچیده است. هر زمان که رهبری تلاش می کند بر افکار و عملکرد گروه خود تاثیر بگذارد، ناگریز با این پرسش مواجه می شود که چگونه می توان بر چیزی که دیده نمی شود مدیریت کرد؟
پاسخ هر رهبر به این پرسش، تعیین کننده بخش بزرگی از اشتیاق، تعهد و عملکرد کارکنان سازمان است. انگیزش مناسب زیر دستان، پیمودن بیش از 50درصد راه موفقیت است و غفلت این از مهم، هر برنامه مناسبی را از همان ابتدا با رکود و شکست مواجه می سازد( وکیلی، 1382).
2. نفوذ
نفوذ فرایندی است که رفتار شخص را مورد تغییر یا تحت تاثیر قرار می دهد( یوکل، 1981). گاهی اوقات این موضوع که ” مردم چرا کاری را به میل خود انجام می دهند” با این موضوع که ” مردم چرا کاری را که ما میل داریم انجام می دهند” اشتباه می شود. باید عنوان نمود که مورد نخست انگیزش و مورد دوم نفوذ است. بنابراین نفوذ به طور آشکار با انگیزش ارتباط دارد.
به طور کلی الگوی نفوذ در دیگران را در چهار گروه اساسی می توان طبقه بندی کرد که عبارتند از :
نفوذ از راه قدرت و اختیار، نفوذ از راه تهدید و اجبار، نفوذ به وسیله مهارت و استادی، نفوذ از راه همکاری و همیاری(تشریک مساعی)(بنیسون و کاسون ،1984). از هر یک از راه های نفوذ می توا در سبک های مختلف رهبری و نیز شرایط متفاوت سازمان بهره گرفت.
3. قدرت
مفاهیم رهبری و قدرت در طول تکامل اندیشه های مدیریت موجب دلبستگی همراه با شور و نشاط، مشاجره و گاهی هم سر در گمی شده است. مفهوم قدرت، با مفهوم رهبری رابطه ای تنگاتنگ دارد: زیرا قدرت یکی از وسایلی است که با آن رهبر بر رفتار پیروان نفوذ می کند.
با توجه به این ارتباط بی کم کاست میان رهبری و قدرت، رهبران نباید رفتار رهبری را فقط به خاطر درک چگونگی نفوذ خود در مردم دیگر ارزیابی کنند، بلکه مالکیت و استفاده از قدرت را هم مورد نظر قرار دهند (هرسی و بلانچارد ،1974).
در مقایسه مفهوم رهبری با مفهوم قدرت به این نتیجه می رسیم که این دو مفهوم با یکدیگر رابطه بسیار تنگاتنگ و وجوه مشترک زیادی دارند. بالاخره در تعریف تقریبا جامع، پاول هرسی و کنت بلانچارد عنوان می کنند که رهبری عبارت است: از روند نفوذ در فعالیت های یک فرد یا گروه در یک موقعیت خاص به خاطر رسیدن به هدف. از این رو رهبری به بیان ساده کوششی است برای نفوذ، در حال که تعریف قدرت “توانایی نفوذ” است، با توجه به این که، آنچه رهبر را در جلب اطاعت دیگران و یا نفوذ بر آن ها توانا می کند، منابع می باشد (هرسی و بلانچارد، 1974) و از نظر رهبرقدرت وسیله ای است برای تامین هدف ها. رهبر به هدف خود نائل می آید و قدرت وسیله ای برای تامین آن می باشد (رابینز ، 1991)
4. ارتباطات
در بررسی رابطه میان رهبری و ارتباطات سازمانی و ماهیت اثر سبک های رهبری، تعامل سبک های رهبری با متغیرهای موقعیتی در سازمان و ویژگی های پیروان می توان به تعریف زیر رسید:
رهبری عبارت است از: تاثیر میان فردی اعمال شده در یک یا چند موقعیت خاص از طریق فرآیند ارتباطات در جهت تحقق هدف یا اهداف مشخص یا سازمان (تنن بام ، 1961).
جالب توجه است که این تعریف، وابستگی رهبری به ارتباطات را خاطر نشان می سازد، یعنی رهبری نمی تواند بدون تکیه بر ارتباطات وجود داشته باشد. در حیطه وظایف ارتباطی رهبران سازمان باید عنوان نمود که به طور کلی وظیفه رهبر تحت تاثیر قرار دادن گروه برای انجام دادن دو هدف اصلی است:
1. دستیابی به اهداف گروه
2.¬¬ حفظ و ارتقای گروه( فرهنگی و همکاران، 1383).
وظایف دستیابی به هدف، شامل ترغیب افراد برای اهداف گروه، برنامه ریزی برای دستیابی به هدف، کسب اطلاعات لازم، جلوگیری از کارهای تضعیف کننده یا منع کننده و اجتناب از بروز موانع تحقق هدف گروه می شود.
وظایف حفظ و ارتقای گروه نیز شامل تشویق، هماهنگی و کمک به کاهش تنش میان اعضای گروه است. در این میان، وظایف مرتبط با هدف بسته به نوع کار گروه متفاوت است. وقتی کار گروه حل منطقی مشکل است رهبر اغلب اوقات به دنبال اطلاعات اصلی یا واقعیت هاست و از هر عضو گروه اطلاعات را اخذ کرده، اعضای گروه را هماهنگ کرده تا راه حلی بدست آورد.
از طرفی وظایف رهبری باعث حفط گروه می شوند، برای ایجاد انسجام گروه طراحی شده اند و تداوم فعالیت و حرکت گروه اعضایش را تضمین می کنند. این وظایف به اندازه وظایف مرتبط به هدف مهم هستند و به صرف زمان و تلاش زیادی از جانب رهبر احتیاج دارند. لذا ارتباطات مستقیم رهبر در گروه برای انجام دادن وظایف حفظ و ارتقای گروه، نیز ضروری است( فرهنگی و همکاران، 1383).
2-5- تئوری های رهبری
مطالعات رهبری را از آغاز تا کنون به چهار دسته تقسیم می کنند:
1. تئوری شخصیتی رهبری(رابینز،1991) یا روش صفات ممیزه در رهبری ( هرسی و بلانچارد، 1977).
2. تئوری های رفتاری رهبری
3. تئوری های اقتضایی
4. تئوری های نوین هبری
هدف هر چهار مطالعه ارائه الگوی مؤثر رهبری می باشد، ولی موضوع و روش آنها برای رسیدن به هدف متفاوت است.
1. تئوری های شخصیتی رهبری
بررسی صفات رهبری سلسله مطالعات گسترده ای را از سال 1920 تا 1950 در بر می گیرد. طرفداران این مطالعات معتقدند که رهبران موفق دارای تعدادی ویژگی برجسته شخصیتی هستند که ازآن ها رهبران موفق ساخته است (هرسی و بلانچارد، 1977).
2. تئوری رفتاری رهبری
این مطالعات از مجموع فعالیت های مربوط به رهبران و مدیران سازمانها، به طور کلی رفتار رهبران را به دو دسته تقسیم کردند:
رفتار گرایی:
رهبرانی که از طریق اهمیت دادن به کار می خواهند به اهداف سازمان برسند.

رفتار انسان گرایی:
رهبرانی که می خواهند از طریق اهمیت دادن به کارکنان و انسانها به هدف سازمان برسند (رابینز ، 1991).
3. تئوری های اقتضایی
این مطالعات عنوان می دارد که در هر شرایط خاص، الگوی رهبری خاصی موفق است و ما نمی توانیم در همه شرایط، یک الگوی رهبری را اتخاذ کنیم.
می توان شالوده رهبری اقتضایی را این گونه عنوان کرد که برای تمام شرایط یک سبک و روش رهبری وجود ندارد (وروم و یتن ، 1973).
4. تئوری های نوین رهبری
در دنیای سازمانی نوین، انتظار می رود که بسیاری از سازمانها با تغییر ساختار و تعیین شیوه های رهبری نوین به سوی نوآوری و خلاقیت که لازمه قرن حاضر است، حرکت کنند تا به نیازهای روانی انسان در سازمان پاسخ گویند. از این رو مسأله رهبری در سال های اخیر مورد توجه بسیاری از اندیشمندان و نظریه پردازان بوده و تحقیقات و مظالعات گسترده ای در خصوص آن صورت گرفته است. در این بخش به صورت اجمالی به بررسی تئوری های مطرح در این زمینه می پردازیم:
الف) رهبری کاریزما:
کاریزما لغتی یونانی به معنای موهبت الهی، مانند توانایی معجره کردن یا پیش بینی حوادث آینده است.
ماکس وبر این اصلاح را از رودلف به عاریت گرفت. از نظر سم ، کاریزما شکل مسیحی یک سازمان است که در آن، از فردی که نشانه های از کاریزما را از خود بروز می دهد، برای بر عهده گرفتن رهبری دعوت می شود (وبر ، 1974). کاریزما، خصوصیات ویژه شخصیت یک فرد استکه به خاطر این ویژگی ها بدان گونه هستند که برای افرد عادی قابل دسترسی نیستند، بلکه منشا آن ها الهی یا منحصر بفرد تلقی می شود و بر این اساس فرد مورد نظر رهبر تلقی می گردد (وبر،1974). قدرت رهبر کاریزما مبتنی بر شناسایی و قبول رسالت شخصی او از طرف رعایا و پیروان است. این پذیرش می تواند فغالانه و یا منفعلانه باشد و منبع آن ایمان و تسلیم به قدرت فوق العاده و عجیب و بی نظیری است که در سنت و قانون بی سابقه بوده، به همین دلیل الهی به حساب می آید (ابرگ ،1972). در سیاست کاریزمایی، از شخص رهبر، بنا به اعتماد شخص او یا به وحی نازل شده بر او، و یا قهرمانی یا سرمشق بودن او و در محدوده اعتقاد به کاریزمای وی اطاعت می شود. در نتیجه چنین اعتقادی، پیروان به رهبر کاریزمایی، با آمیزه ای از حرمت هیبت و وفاداری استوار می نگرند (کانگر ،1988).
ب) رهبری فرهمند:
از نظر تاریخی نخستین کاربرد این واژه را می توان در انجیل یافت که قدیس بولس این اصلاح را در دو نامه به کار می برد. قدیس بولس چیزهای همچون حکمت، معرفت، رسالت، طبابت و التیام و قدرت درک و بیان به زبان های مختلف را مواهبی می داند که روح القدس به افراد خاصی اعطا می کند. بعدها در مسیحت، این اصلاح به وظایف گوناگونی که اعضای کلیسا انجام می دادند و نیز موهبت اعطا شده از سوی پروردگار به این اعضا انجام دادن وظایف خاصشان اطلاق شد که تا مدت ها فرهمندی اصطلاحی منحصر به دین و کلیسا بود ( احمد نور،1378).
اما آنچه در تعریف تمایز بخش رهبر فرهمند آمده است، نگرش و توانایی اش در ترغیب کارکنان به تحقق هدف¬های بلند پروازانه است. رهبران فرهمند با تغییرهای بنیادن و تعهدات جسورانه پیوند خورده اند اما جذاب ترین جنبه آنان توانایی شان در ایجاد وابستگی عاظفی و شور اشتیاق در میان پیروان است (کانگرو کانگو ، 1988) این فرایند با تصویری که رهبر از خود در ذهن دیگران ایجاد می کند شروع می شود سپس رهبر عملکردهای بسیار عالی در آینده را نوید می دهد و به پیروان اعتماد و اطمینان خاطر می دهد که به آرزوها خواهند رسید.
ج) رهبری عملگرا:
این مفهوم در ابتدا از سوی برنز (1978) عنوان شد. وی عقیده داشت که این نوع رهبران پیروان خود را تحریک می نمایند تا برای رسیدن به هدف