اند.
3-16-5- تحلیل خطی و رنگی

3-17- نگاره‌ی «۱۸۳- ر» رستم در برابر سپاه افراسیاب

تصویر۲۴-۳ «۱۸۳- ر» رستم در برابر سپاه افراسیاب
3-17-1- نوشتار نگاره
کادر بالا: یردندن طورنجه رستم ایروب ال اوردی کمرندن طوندی قصد ایتدی که اله کتوروب کارینی باشه یتوره استاد ایدر مکر کنار لشکردن هومان دیسه بقوب انی کوردی همان کرز کرانن دوشنه الوب ایرشدی اکسوزین رستمک ایکی یغرینی اورناسنه برکرز اویله اوردی کیم رستمک الندن کمر افراسیاب چقوب یره دوشدی
کادر پایین: افراسیاب که رستم الندن یره دوشدی قوم توران براغوردن غلو ایدوب اوستنه اوستدیلر آت ایر شدردیلر افراسیابی سوار ایتدیلر افراسیاب رستم جنکندن یوزدوندردی کریزان اولوب عزم توران ایتدی هومان و پیران بیک درلو حیله رستم الندن خلاص اولوب قاچدیلر رستم افراسیابک قروغن کوزوب جنکدن
3-17-2- ترجمه‌ی نوشتار نگاره
رستم از جای برخاست، خم شد و با دستش کمر افراسیاب را گرفت و قصد کرد که کار را تمام کند استاد می‌گوید که درکنار لشکر، هومان را دید، گرز گرانش را به دوش گرفت و بر روی زین جا‌ به جا شد، کمر افراسیاب از دست رستم رها شد و او بر زمین افتاد.
وقتی افراسیاب از دست رستم بر زمین افتاد، قوم توران گرد افراسیاب را گرفتند و او را بر اسب سوار کردند، افراسیاب که از چنگ رستم آزاد شده بود، برگشت و به سوی توران گریخت، هومان و پیران هم با حیله‌ای از دست رستم خلاص شدند و فرار کردند.

3-17-3- متن اصلی از شاهنامه فردوسی
جلد دوم کتاب شاهنامه‌ی فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، کیقباد، بیت ۲۶ الی ۶۴

چو افراسیاب آن درفش بنفش/ نگه کرد بر جایگاه درفش
بدانست کان پیلتن رستمست/ سرافراز وز تخمهٔ نیر مست
برآشفت برسان جنگی پلنگ/ بیفشارد ران پیش او شد بجنگ
چو رستم درفش سیه را بدید/ بکردار شیر ژیان بر دمید
بجوش آمد آن نامبر دار گرد/ عنان بارهٔ تیز تگ را سپرد
برآویخت با سرکش افراسیاب/ به پیگار خون رفت چون رود آب
یکی نیزه سالار توران سپاه/ بزد بر بر رستم کینه خواه
سنان اندر آمد ببند کمر/ به ببر بیان بر نبد کارگر
تهمتن بکین اندر آورد روی/ یکی نیزه زد بر سر اسپ اوی
تگاور ز درد اندر آمد بسر/ بیفتاد زو شاه پرخاشخر
همی جست رستم کمرگاه او/ که از رزم کوته کند راه او
نگه کرد هومان بدید از کران/ بگردن بر آورد گرز گران
بزد بر سر شانهٔ پیلتن/ به لشکر خروش آمد از انجمن
ز پس کرد رستم همانگه نگاه/ بجست از کفش نامبردار شاه
برآشفت گردافگن تاج‌بخش/ بدنبال هومان برانگیخت رخش
بتازید چندی و چندی شتافت/ زمانه بدش مانده او را نیافت
سپهدار ترکان نشد زیر دست/ یکی بارهٔ تیز تگ برنشست
چو از جنگ رستم بپیچید روی/ گریزان همی رفت پرخاشجوی
برآمد ز هر سو دم کرّنای/ همی آسمان اندر آمد ز جای
بابر اندر آمد خروش سران/ گراییدن گرزهای گران
گوان سر بسر نعره بر داشتند/ سنان‌ها بابر اندر افراشتند
زمین سر بسر کشته و خسته بود/ و گر لاله بر زعفران رسته بود
سپردند اسپان همی خون بنعل/ شده پای پیل از دل کشته لعل
هزیمت گرفتند ترکان چو باد/ که رستم ز بازو همی داد داد
وزان جایگه پیلتن بازگشت/ سپه یکسر از جنگ ناساز گشت
ز رستم بپرسید پر مایه طوس/ که چون یافت شیر از یکی گور کوس
بدو گفت رستم که گرز گران/ چو یاد آرد از یال جنگ‌اوران
دل سنگ و سندان نماند درست/ بر ویال کوبنده باید نخست
عمودی که کوبنده هومان بود/ تو آهن مخوانش که موم آن بود
بلشکرگه خویش گشتند باز/ سپه یکسر از خواسته بی نیاز
همه دشت پر آهن و سیم و زر/ سنان و ستام و کلاه و کمر

3-17-4- تحلیل نگاره
کادر تصویر با خطوط صخره‌ها و زمین‌ها مختلف به چند قسمت افقی تقسیم شده‌است. صحنه اصلی گیر و دار مانند اکثر نگاره‌های دیگر این کتاب در نیمه پایین کادر نگاره اتفاق می‌افتد. و معمولاً رنگی کم‌رنگ و مات در پس زمینه آن به بهتر دیده شدن پیکره‌ها و اتفاقات کمک می‌کند.
سپاه رستم از سمت راست تصویر وارد می‌شوند و سپاهیان افراسیاب و صخره‌هایی که از روی آن‌ها در حال گریز هستند به گونه‌ای در هم فشرده از سمت چپ کادر بیرون آمده‌اند.
سرهای بریده و پیکره‌های کشته شده و درحال احتضار در پایین کادر بر خشونت درگیری دامن می‌زنند. مردی که زخمی بر سر دارد در حالی‌که به صخره‌ای تکیه داده به بالاتر یعنی جایی که رستم و افراسیاب قرار دارند، می‌نگرد.
رستم از روی اسب به عقب برگشته و گویی از سپاهش می خواهد که اورا یاری کنند. افراسیاب به حالتی تدافعی سعی دارد از چنگ او بگریزد.

3-17-5- تحلیل خطی و رنگی

3-18- نگاره‌ی «۱۹۲ – چ» نبرد پیران و گیو

تصویر ۲۵-۳ «۱۹۲ – چ» نبرد پیران و گیو
3-18-1- نوشتار نگاره
کادر بالا: برجمله اویله قلدی که کوییا اژدهای دمان ایدی بعده بودخی اکا حمله ایتدی کتد کجه نبردی کرم ایتدیلر اما دنیا پیرانک کوزینه قراکو اولدی ارتق اختیاری قالمیوب فرار ایتدی کیوکممندین پیج پیج؟ و چین چین ایدوب پیرانک اوزرینه اروندن پرتاب ایلدی مارکبی کردننه طولشدی و زور ایدوب آتندن زمینه ایندردی
کادر پایین: بعده کیو پیرانی پیاده اوکنه براغوب وصوکنارندن بر مقدار اوزاغه ایلتدی کندوسی دخی آتندن ایندی و پیرانک اللرینی محکم بنده چکدی شویله که خلاصی ممکن دکل ایدی اندن انی صویدی والات جنکینی و اسباب نبردینی کیدی و درفشنی النه الوب صویک کنارینه واردی پیرانک عسکری صویک مقابله سنده قرار ایتمیش ایدی
3-18-2- ترجمه‌ی نوشتار نگاره
[گیو] در نظر همه همانند اژدهای آتش افشانی بود. نزد او رفتند و از او طلب کرم و بخشش کردند، اما دنیا به چشم پیران سیاه شد و دیگر اختیارش نماند و پا به فرار گذاشت، گیو طنابش را پیچ و تاب داد و به طرف پیران پرتاب کرد و طناب مثل مار به گردن پیران گره خورد و گیو با فشار زیاد او را از روی اسب به زمین انداخت.
سپس گیو پیران را پیاده به آن حال رها کرد و از کنار آب دور شد و خود نیز از اسب پیاده شد و دستان پیران را چنان محکم بست که نتواند خلاص شود و بعد او را برهنه کرد و اسباب جنگی او را به تن کرد و درفشش را به دست گرفت و به کنار آب رفت، جایی که لشکر پیران در طرف دیگر آب، قرار گرفته بودند.

3-18-3- متن اصلی از شاهنامه فردوسی
جلد سوم کتاب شاهنامه‌ی فردوسی بر اساس چاپ مسکو، به کوشش دکتر سعید حمیدیان، داستان سیاوش، بیت ۳۳۰۰ الی ۳۳۷۲

سواران گزین کرد پیران هزار/ همه جنگجوی و همه نامدار
بدیشان چنین گفت پیران که زود/ عنان تگاور بباید بسود
شب و روز رفتن چو شیر ژیان/ نباید گشادن بره بر میان
که گر گیو و خسرو بایران شوند/ زنان اندر ایران چو شیران شوند
نماند برین بوم و بر خاک و آب/ وزین داغ دل گردد افراسیاب
بگفتار او سر بر افراختند/ شب و روز یکسر همی تاختند
نجستند روز و شب آرام و خواب/ وزین آگهی شد بافراسیاب
چنین تا بیامد یکی ژرف رود/ سپه شد پراگنده چون تار و پود
بنش ژرف و پهناش کوتاه بود/ بدو بر برفتن دژآگاه بود
نشسته فرنگیس زان جایگه بنگرید/ درفش سپهدار توارن بدید
دوان شد بر گیو و آگاه کرد/ بران خفتگان خواب کوتاه کرد
بدو گفت کای مرد با رنج خیز/ که آمد ترا روزگار گریز
ترا گر بیابند بیجان کنند/ دل ما ز درد تو پیچان کنند
مرا با پسر دیده گردد پرآب/ برد بسته تا پیش افراسیاب
وزان پس ندانم چه آید گزند/ نداند کسی راز چرخ بلند
بدو گفت گیو ای مه بانوان/ چرا رنجه کردی بدینسان روان
تو با شاه بر شو به بالای تند/ ز پیران و لشکر مشو هیچ کند
جهاندار پیروز یا منست/ سر اختر اندر کنار منست
بدو گفت کیخسرو ای رزمساز/ کنون بر تو برکار من شد دراز
ز دام بلا یافتم من رها/ تو چندین مشو در دم اژدها
بهامون مرا رفت باید کنون/ فشاندن بشمشیر بر شید خون
بدو گفت گیو ای شه سر فراز/ جهان را بنام تو آمد نیاز
پدر پهلوانست و من پهلوان/ بشاهی نپیچیم جان و روان
برادر مرا هست هفتاد و هشت/ جهان شد چو نام تو اندر گذشت
بسی پهلوانست و شاه اندکی/ چه باشد چو پیدا نباشد یکی
اگر من شوم کشته دیگر بود/ سر تاجور باشد افسر بود
اگر تو شوی دور از ایدر تباه/ نبینم کسی از در تاج وگاه
شود رنج من هفت ساله بباد/ دگر آنک ننگ آورم بر نژاد
تو بالا گزین و سپه را ببین/ مرا یار باشد جهان‌‌آفرین
بپوشید درع و بیامد چو شیر/ همان بارهٔ دستکش را بزیر
ازین سوی شه بود ز آنسو سپاه/ میانچی شده رود و بر بسته راه
چو رعد بهاران بغرّید گیو/ ز سالار لشکر همی جست نیو
چو بشنید پیرانش دشنام داد/ بدو گفت کای بدرگ دیوزاد
چو تنها بدین رزمگاه آمدی/ دلاور بپیش سپاه آمدی
کنون خوردنت نوک ژوپین بود/ برت را کفن چنگ شاهین بود
اگر کوه آهن بود یک سوار/ چو مور اندر آید بگردش هزار
شود خیره‌سر گرچه خردست مور/ نه مورست پوشیده مرد وستور
کنند این زره بر تنش چاک چاک/ چو مردار گردد کشندش بخاک
یکی داستان زد هژبر دمان/ که چون بر گوزنی سر آید زمان
زمانه برو دم همی بشمرد/ بیاید دمان پیش من بگذرد
زمان آوریدت کنون پیش من/ همان پیش این نامدار انجمن
بدو گفت گیو ای سپهدار شیر/ سزد گر بآب اندر آیی دلیر
ببینی کزین پرهنر یک سوار/ چه آید ترا بر سر ای نامدار
هزارید و منن نامور یک دلیر/ سر سرکشان اندر آرم بزیر
چو من گرزهٔ سر گرای آورم/ سران را همه زیر پای آورم
چو بشنید پیران بر آورد خشم/ دلش گشت پرخون و پرآب چشم
برانگیخت اسپ و بیفشارد ران/ بگردن بر آورد گرز گران
چه کشتی ز دشت اندر آمد برود/ همی داد نیکی دهش را درود
نکرد ایچ گیو آزمون را شتاب/ بدان تا برآمد سپهبد ز آب
ز بالا بپستی بپیچید گیو/ گریزان همی شد ز سالار نیو
چو از آب وز لشکرش دور کرد/ بزین اندر افگند گرز نبرد
گریزان ازو پهلوان بلند/ ز فتراک بگشاد پیچان کمند
هم آورد با گیو نزدیک شد/ جهان چون شب تیره تاریک شد
بپیچید گیو سر افراز یال/ کمد اندر افگند و کردش دوال
سر پهلوان اندر آمد به بند/ ز ین بر گرفتش بخمّ کمند
پیاده بپیش اندر افگند خوار/ ببردش دمان تا لب رودبار
بیفگند بر خاک و دستش ببست/ سلیحش بپوشید و خود بر نشست
درفشش گرفته بچنگ اندرون/ بشد تا لب آب گلزریون
چو ترکان درفش سپهدار خویش/ بدیدند رفتند ناچار پیش
خروش آمد و نالهٔ کرّنای/ دم نای رویین و هندی درای
جهاندیده گیو اندر آمد بآب/ چو کشتی که از باد گیرد شتاب
برآورد گرز گران را بکفت/ سپه ماند از کار او در شگفت
سبک شد عنان و گران شد رکیب/ سر سرکشان خیره گشت از نهیب
بشمشیر و با نیزهٔ سرگرای/ همی کشت ازیشان یل رهنمای
از افگنده شد روی هامون چو کوه/ ز یک تن شدند آن دلیران ستوه
قفای یلان سوی او شد همه/ چو شیر اندر آمد بپیش رمه
چو لشکر هزیمت شد از پیش گیو/ چنان لشکری گشن ومردان نیو
چنان خیره برگشت و بگذاشت آب/ که گفتی ندیدست لشکر بخواب
دمان تا بنزدیک پیران رسید/ همی خواست از تن سرش را برید
بخواری