137 ب 9)
اهم موضوعاتی که درون¬مایه شعر عرفانی خواجوی کرمانی را می¬سازد: «عشق حقیقی به معشوق ازلی عشق حقیقی که بقا و دوام زندگی آدمی به آن بسته است و کلاً حرکت و گرمی و شور و شوق موجودات در جهان طبیعت و جذب و انجذاب و هماهنگی میان عناصر کاینات بستگی به آن دارد و مهمترین بعد فکری و عاطفی است در اشعار عرفانی خواجو مشاهده می¬شود برخلاف عشق مجازی که برانگیخته از هواهای نفسانی و طالب لذات عارضی و زودگذر جسمانی است، عشق معنوی موجود در آثار عرفانی خواجو حاصل رشد فکری و کمال¬جویی شاعر است.» (رزمجو، 1370) خواجو می¬گوید:
عشق مجاز در ره معنی حقیقت است
عشق ارچه پیش اهل حقیقت مجاز نیست
(غزل 197 ب 8)
به حقیقت نه مجازست به معنی دیدن
صورتی را که درو نور حقیقت پیداست
(غزل 76 ب 9)
این نوع از عشق « در الفت رحمانی و الهام شوقی و عشق به لقاء محبوب حقیقی است که ذات احدیث باشد» (سجادی، 1354: 334) یا به تعبیر دیگر «سودایی است که به سر حکیم و عارف می¬زند و همچنان که عشق مجازی سبب خروج جسم از عقیمی و مولد فرزند و مایه بقاء نوع است، عشق حقیقی نیز روح و عقل را از عقیمی رهایی می¬دهد و مایه ادراک اشراقی و در یافتن زندگی جاودانی، یعنی نیل به معرفت جمال حقیقت و خیر مطلق و زندگی روحانی است.» (فروغی، 1317: 20)
در اشعار عرفانی خواجو وصف جمال حقیقت و وصال معشوق ازلی از پایگاهی والا برخوردار است و چهره باطنی عاشقان پاک-باخته حق یا سالکان وادی معرفت کمال در آئینه ذهن خواجو، چنین است:
مرغان این چمن همه بی¬بال و بی¬پرند
مردان این قوم همه بی¬پا و بی¬سرند
از جسم و جان بدی و زکونین فارغند
با خاک ره برابر و از عرش برترند
(غزل 371 ب 1-2-3)
مردان این قدم را باید که سر نباشد
مرغان این چمن را باید که پر نباشد
(غزل 318 ب 1)
از دید خواجو هدف نهایی پیامبران، ایجاد روح نیاز و بندگی نسبت به معشوق ازلی و شعله¬ور کردن عشق خداوندی در دل آدمیان است:
زآتشکده و کعبه غرض سوز و نیازست
وانجا که نیازست چه حاجت بنمازست
(غزل 138 ب 1)
زنده جاوید گردد کشته شمشیر عشق
زانکه از کشتن بقا حاصل شود جرجیس را
(غزل 12 ب 2)
4-15-عقاید و باورهای عامیانه
بخشی از فرهنگ عمومی مردم روزگار گدشته، باورهای فرا تخیلی و یا جادو گرایانه ای است که و در نگاه آنان به محیط تاثیر می گذاشت. زمان خواجوی کرمانی مقارن با حمله مغولان و تسلط مغولان بر ایران است. «هنگامی که مغولان بر سرزمین¬های پهناور دست یافتند، پیرو عقیده شمنی بود که در آن اصول معتقدات، کاملاً مشخص نگردیده بود؛ دین آن¬ها روی هم رفته، از اجرای مناسک مخصوص، جادوگری و احضار ارواح تشکیل می¬شد.» (اشپولر، 1384: 174)
4-15-1- مهره مار
«خواجو، بر امید دانه¬ای- که خال لب معشوق است- در دام دوست گرفتار شده که به سان مهره مار، عاشق را به دنبال خود می¬کشد.» (چراغی، ذاکری، 1394: 84)
رشته¬ای بر قمر انداخته کاین مار سیاه است نقطه¬ای بر شکر افکنده که این مهره مار است
(غزل 121 ب 2)
4-15-2-اژدها
اژدها موجودی است اساطیری به شکل سوسماری عظیم. «خواجو بر این باور است که: آن که از بلای زلف پُرچین و شکن یار نمی¬ترسد، مسلماً از اژدها نیز هراسی ندارد.» (همان: 84)
کسی کز آن سر زلف دوتا نمی¬ترسد معیّن است که از اژدها نمی¬ترسد
(غزل 310 ب 1)
4-15-3- هما
«هما پرنده¬ای افسانه¬ای است و وجود خارجی ندارد خواجو می¬گوید: » (همان: 88)
تا چتر ما همای ممالک است فرّ همای سایه پرّ همای ماست
(غزل 84 ب 7)
4-15-4-دیگر باورهای عامیانه
استخاره کردن: «انسان به طور طبیعی می¬خواهد از سرنوشت آینده خود باخبر باشد؛ گاهی اوقات از یک متن مقدّس مانند: قرآن کریم برای استخاره استفاده می¬شود.» (سیپک، 1384: 95) استخاره امروزه در میان مردم هنوز هم امری رایج است.
وضو سازم به آب چشم و هر دم
کنم بر خاک کویت استخاره
(غزل 817 ب 8)
بخت و اقبال: اعتقاد و باور به بخت و اقبال در میان مردم وجود دارد امروزه با گذشت قرن¬ها وقتی اکثریّت افراد جامعه با ناکامی و شکست در جامعه روبه¬رو می¬شوند خود را شوم¬بخت می¬دانند.
گر مرا بخت در این واقعه یاور نشود
چه کنم صبر کنم گرچه میسّر نشود
(غزل 437 ب 1)
تعویذ نوشتن: «تعویذ همان حرز است. «تعویذ، اسماء و ادعیه و کلماتی که برای رفع قضا و دفع چشم زخم و آفات بر کاغذ می¬نویسند و فرد مورد نظر باید آن را به بازو یا گردن خود بیندازد.» (شمیسا، 1387: 286)
تعویذ دل نوشته که خط مسلسل است
شکر به می سرشته که یاقوت احمد است
(غزل 124 ب 2)
یا نی دعایی از پی تعویذ چشم زخم
برگرد آن عقیق چو شکر نوشته¬اند
(غزل 354 ب 8)
حرز: «به ادعیه و اشیاء و الواحی اطلاق می¬شود که برای محافظت از بلیّات و شر دشمنان و حوادث و آفات نوشته می¬شود و افراد و بیماران آن را همراه خود نگه می¬دارند.» (ماهیار، 1382 ب 287)
هرچند دورم از رخ او همچو چشم بد پیوسته حرز بازوی جانم دعای اوست
(غزل 176 ب 3)
گنج و طلسم: در باور و عقیده مردمان گذشته، هر گنج در هر جایی، طلسمی داشته است و شاعران هم این عقیده را قبول داشتند:
گنج معنی که طلسم است جهان بر راهش
چون به معنی نگری این دل ویران ماست
(غزل 82 ب 4)
نعل بر آتش نهادن: «در زمان¬های قدیم برای ایجاد محبت، نعل را در آتش می¬گذاشته¬اند.» (چراغی و ذاکری، 1394: 89)
از لعل آبدار تو نعلم برآتش است
زآن رو دلم چو زلف سیاهت مشوّش است
(غزل 139 ب 4)
4-15-5-جبر گرایی
سرنوشت محتوم و یا در واقع نوعی جبر بر نظام آفرینش حکمفرمایی دارد، نکته ای است که در برخی از اشعار خواجو مشاهده می شود. نظیر ابیات ذیل:
گر شدیم از باده بد نام جهان تدبیر چیست؟
همچنین رفته ست از عزل تدبیر ما
(غزل 31 ب 2)

گفتم از قیدش به دانایی بیرون آیم،
ولیک آن چنان تدبیر کردم وین چنین تقدیر بود
(غزل 415 ب 8)

«بخشی از فرهنگ عامه در خرافاتی مربوط بود که به مسایل نجومی و عبارات و کنایه های نجومی. گذشتگان چون در برابر سؤالات خود و اتفاقاتی که پیش می¬آید، جواب قانع کننده¬ای نمی¬یافتند، سعی می¬کردند با ربط دادن برخی از آن¬ها به احکام نجوم و آسمان، برایشان توجیهی بیابند.» (سلیمانی و ماهیار، 1394). در ذیل برخی از احکام و کنایه ها و ضرب المثل های که از مسایل آسمانی و نجومی گرفته و در میان اجتماع آن زمان ریشه داشته را بیان می کنیم. توجه خواجو به این بخش از باورها و واژگان مردم زمان خویش، نشان از توجه کامل وی به تمامی لایه های فرهنگ عمومی زمان خود می باشد.
4-15-6-قمر در عقرب
«عبور قمر از برج عقرب در تداول عامه به قمر در عقرب تعبیر می¬شود عقرب از برج¬های ثابت است و احکامیان معتقدند هنگامی سفر باید کرد که قمر در برج¬های منقلب و یا ذوجسدین باشد. هنگامی که قمر در برج¬های ثابت واقع می¬شود سفر کردن جایز نیست».(ماهیار، 1382: 164) خواجو عقرب را دلیلی بر چون عزم راه کردم بنمود زلف و عارض یعنی قمر به عقرب روز سفر نباشد.
(غزل 316 ب 9)

ماه در عقرب و قصب بر ماه شام بر نیمروز و چین در شام
(غزل 614 ب 2)
4-15-7-نور گرفتن ماه از خورشید
«خورشید به همه سیارات نور می¬بخشد و ماه هم از این نور بی¬نصیب نمی¬¬ماند خواجو در غزل¬هایش این نکته را وسیله¬ای برای ابداع تصویرهای خیال¬انگیز قرار داده است خواجو در برخی از غزلیاتش پیامبر اکرم (ص) و ابواسحاق یکی از ممدوحانش را به خورشید مانند کرده است.» (ماهیار و لارستانی، 1394: 30)
گو مه به نور خویش مشو غرّه زان که او
عکسی بود زغرّه غرّای مصطفی
(غزل 3 ب 15)
«ورود ماه به برج آبی منشأ نزولات آسمانی و بارش باران است. خواجو به این نکته باور داشته و با الهام از این نکته شدت گریه¬ی خود را بازگو می¬کند:» (همان، 31)
تا تو در چشمی مرا از گریه خالی نیست چشم
ماه چون در برج آبی شد زباران چاره نیست
(غزل 204 ب 4)
4-15-8-زحل (کیوان)
«خواجو زحل کوکب معمر را پاسبان فلک می¬شمارد:» (همان: 39)
بگذر از کیوان که آن هندوی پیر سالخورد
با علو قدر و تمکین بز بهایی بیش نیست
(غزل 199 ب 3)
کیوان به حکم اوست بدین برج پاسبان
بهرام از امر اوست بدین قلعه کوتوال
(غزل 590 ب 10)
4-15-9-ضرب المثل ها و تمثیل ها
خواجو از ضرب المثل ها و تمثیل ها به عنوان بخشی از فرهنگ و اخلاق عمومی در برخورد خود با جامعه و رساندن پیام خویش استفاده می کرده است.
«-آب حیات اشاره به داستان خضر نبی (ع) دارد؛ نوشیدن از آب حیات، زندگی ابدی و جاوید یافتن است.» (مشکور، 1370: 45)
ای که گفتی گرد لعلش خط مشگین ازچه روست
خضر نبود بر کنار چشمۀ حیوان غریب
(غزل 56 ب 2)
-آواز دهل شنیدن از دور خوش است: «دهل، طبل¬های بزرگ است و صدای آن از نزدیک گوش خراش است. و مراد آن است که محاسن منتسبه به اشیاء و افراد، بعید غالباً مقرون به حقیقت نیست.» (مشکور، 1370: 45)
مشنو که روضه بی¬می و معشوق خوش بود
زیرا که ناله دهل از دور خوشتر است
(غزل 130 ب 5)
-از ثری تا به ثریا: «کنایه از فاصله بعید دو چیز می¬باشد و تمام دنیا هم معنی می¬دهد.» (همان: 45)
مأمور تو از برگ سخن تا به سمندر
مصنوع تو از تخت ثری تا به ثریا
(غزل 1 ب 5)
-از خود بیخود شدن یعنی «در برابر خداوند بی¬همتا حسود را از دست دادن و تسلیم شدن است» (همان:45)
کی به منزل ره بری تا نگذاری از خویش از آنک
ترک هستی در ره هستی نخستین منزل است
(غزل 155 ب 4)
-این گوی این چوگان: کنایه «از آمادگی وسایل کار» (همان: 45)
زلف چوگان صفت از حلقه کند بر رخسار
هر زمان کوی دلم در خم چوگان دارد
(غزل 266 ب 4)
-با لاتر از سیاهی رنگی نیست: «کنایه از هرچه می¬خواهد اتفاق بیفتد و پیش بیاید.» (همان: 45)
گفتم که روز عمرم، شده تیره، گفت خواجو بالاتر از سیاهی رنگی دگر نیست
(غزل 316 ب 11)
-پای ملخی نزد سلیمان بردن: «کنایه از تحفه¬ای اندک در حضور بزرگی باشد.» (مشکور، 1370: 45)
خواجو اگر چه بیش نخیزد زدست تو
پای ملخ چون به نزد سلیمان که می¬بری
(غزل 272 ب 9)
-پنج روزه عمر: «کنایه از عمر اندک انسان¬ها و این که عمر زود می¬گذرد و به پایان می¬رسد.» (همان: 46)
چو طلعت تو مرا منتهای مقصود است بیا که عمر من این پنج روز معدود است
(غزل 117 ب 1)
-جگر خوردن: «کنایه از اندوه و غم فراوان است.» (همان: 46)
توأم جگر مخور ار زانک من خورم شاید
که قوت خسته دلان جز جگر نمی¬باشد
(غزل 320 ب 7)
-دور و تسلسل: «کنایه از بطلان امری است که به طور پیاپی و تکراری می¬آید و به نتیجه نمی¬رسد.» (همان:46)
گرچه از روی خرد دور تسلسل باطل است
خط سبزش حکم بر دور تسلسل می¬کند.
(غزل 390 ب 2)
-صبر ایوب: «کنایه از مقاومتی طولانی و مستحکم است.» (شکور، 1370: 46)
صبر ایوب کسی را که نباشد در رنج
حذر از محنت کرمان نکند، چون بکند
(غزل 387 ب 8)
ایوب صبوریم که از محنت کرمان چون یوسف گم گشته به کنعان نرسیدیم
(غزل 700 ب 8)
«-لیلی را باید از چشم مجنون دیدن: یعنی اظهارنظر اهل فن مهم است.» (شکور، 1370: 47)
هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافل
وآنکه مجنون را به چشم عقل بیند عاقل است
(غزل 155 ب 1)

فصل پنجم
نتیجه¬گیری

5-1-نتیجه گیری
خواجو کرمانی در دورانی می زیست که از منظر نگارنده می توان آن را دوران «هجوم» نامید. دورانی که تاریخ ایران زمین با دو هجوم گسترده روبه¬رو شد: هجوم مغولان و هجوم تیمور. در دورانی که، جامعه از حالت نظم طبیعی خود خارج و در وضعیت بسیار وخیمی که، آشفتگی، نابهنجاری و انحطاط از هر سو، جامعه را فراگرفته و به سوی ورشکستگی فکری، سیاسی،اقتصادی به پیش می رود. در قرن هفتم و هشتم اوضاع روزگار ایران و ایرانی، هر روز و روز به روز در پس جنگ های داخلی و حملات بیرونی، وخیم و وخیم تر می گشت. ساخت مناره های سر بریده انسانی، دیوارهایی که نه از خاک و گچ، بلکه از جسم و جان آدمی شکل می گرفت ؛ هنر آن زمان، قتل و غارت، تجاوز و مثله کردن؛ و اخلاق آن زمان دروغ و تزویر، حیله و نیرنگ، معنا و تعریف و تفسیر می گشت؛ نشان از وضعیت