همچنین انسان وقتی با مشکلی روبرو شود تا هنگامیکه از طریق جامعه بهنجار تلقی شود از طریق شیوه ی اصلاح رفتار برای بهبودی و بهنجار کردن رفتار خود و اطرافیانش، بطور متناوب استفاده می‌جوید. بعلاوه انسان سالم باید آزاد بودن خودش را نوعی توهم بپندارد و بداند که رفتار او تابعی از محیط است و هر رفتار توسط معدودی از عوامل محیطی مشخص می‌گردد. انسان سالم کسی است که تایید اجتماعی بیشتری بخاطر رفتارهای اجتماعی متناسب از محیط و اطرافیانش دریافت می‌کند. شاید معیار تلویحی دیگر در مورد خصوصیات انسان سالم از دیدگاه اسکینر این باشد که انسان باید از علم نه برای پیش بینی بلکه برای تسلط بر محیط خویش استفده کند. در این معنا فرد سالم کسی است که بتواند برای انجام هر روش بیشتر از اصول علمی استفاده کند و به نتایج سودمندتری برسد و مفاهیم ذهنی مثل امیال، هدفمندی، غایت نگری و مانند آن را کنار بگذارد (سیدمحمدی، 1387).
2-2-26 مکتب شناختی ویلیام گلاسر
انسان سالم بنابه نظریه ی گلاسر کسی است که دارای این ویژگی ها باشد:
1-واقعیت را انکار نکند و درد و رنج موقعیت ها را با انکار کردن نادیده نگیرد، بلکه با موقعیتها بصورت واقع گرایانه روبرو شود.
2-هویت موفق داشته باشد یعنی عشق و محبت بورزد و هم عشق و محبت دریافت نماید هم احساس ارزشمندیکند و هم دیگران احساس ارزشمندی او را تایید کنند.
3- مسئولیت زندگی و رفتارش را بپذیرد و به شکل مسئولانه رفتار کند. پذیرش مسئولیت، کاملترین نشانه ی سلامت روانی است.
4-توجه او به لذات دراز مدت تر و منطقی تر و منطبق با واقعیت باشد.
5- بر زمان حال و آینده تاکید نماید نه بر گذشته و تاکید بر آینده، نیز جنبه ی درون گری داشته باشد نه بصورت خیال پردازی.
6-واقعیت درمانی گلاسر نیز بر سه اصل قبول واقعیت، قضاوت در درستی رفتار و پذیرش مسئولیت رفتار و اعمال استوار است و چنانچه در شخصی این سه اصل تحقق یابد، نشانگرسلامت روانی اوست (کریمی، 1384).
2-2-27 مکتب هستی گرایی ویکتور فرانکل
نگرش فرانکل به سلامت روان تاکید عمده را بر اراده ی معطوف به معنا می‌گذارد. جستجوی معنا مستلزم پذیرفتن مسئولیت شخصی است. هیچ کس و خیچ چیز به زندگی انسان معنا نمی دهد مگر خودش. انسان باید با احساس مسئولیت آزادانه با شرایط هستی و زندگی روبرو شود و معنایی در آن بیابد. بنظر فرانکل ماهیت وجودی انسان از سه عضو معنویت، آزادی و مسئولیت تشکیل شده است و سلامت روان مستلزم تجربه ی شخصی این سه عامل است. معیار سنجش معنادار بودن زندگی، کیفیت آن است نه کمیت آن، حصول و کاربرد معنویت، آزادی و مسئولیت نیز با خود انسان است. بنابه نظریه ی فرانکل، انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن، به عقیده ی فرانکل جستجوی هدف در خود، شکست خویشتن است. لذا وی هدف رشد تکامل انسان را تحقق خود نمی داند بلکه چیزی بالاتر از آن می‌داند. سلامت روان یعنی از مرز توجه به خود گذشتن، از خود فراتر رفتن به جذب معنا و منظوری شدن. در این صورت خود نیز بطور طبیعی و خودبخود تحقق می‌یابد (سید محمدی، 1387). بطور خلاصه می‌توان گفت شخص برخوردار از سلامت روانی به عقیده ی فرانکل، دارای این ویژگی هاست:
1- آزادی انتخاب عمل دارد.
2- مسئولیت هدایت زندگی و سرنوشت خویش را می‌پذیرد.
3- معلول نیروهای خارجی نیست.
4- از زندگی معنای مناسبی یافته است.
5- بر زندگی تسلط آگاهانه دارد.
6- ارزشهای خلاقیت، تجربی و گرایشی خودش را نمایان و آشکار می‌سازد.
7- از توجه به خودش فراتر می‌رود.
8- آینده نگر است.
9- تعهد حرفه ای و شغلی دارد.
10-توانایی ایثار و دریافت عشق را دارد.
11-عشق، هدف نهایی شخص برخوردار از سلامت روان شناختی است. به عقیده ی فرانکل انسانی که واجد این صفات و خصوصیات باشد “انسان از خود رونده” نامیده می‌شود (سیدمحمدی، 1387).
2-2-28 خوب زیست روانی
از زمانهای بسیار دور، همیشه این سئوال مطرح بوده که چه چیزی باعث خوشبختی و بهزیستی می‌شود. هر یک از پژوهشگرانی که در این حیطه به کار پرداخته اند، عوامل و ابعاد خاصی، معرفی کرده اند که هر فردی که واجد این خصوصیات و ابعاد باشد، دارای نسبتی از بهزیستی روانی است. در طول تاریخ، فلاسفه و رهبران مذهبی عقیده داشتند که داشتن عشق و معرفت و عدم دلبستگی به دنیا و متعلقات آن، عامل تکامل و بهزیستی است. معتقدین به اصل سودگرایی، مانند جرمی بنتهام (1948) اعتقاد داشتند که وجود خوشی و لذت، و عدم حضور درد در زندگی فرد، به بهزیستی می‌انجامد. به این ترتیب، می‌توان گفت که این دسته از افراد بر لذت هیجانی، روانی و جسمانی تاکید داشتند. در اوایل قرن بیستم مطالعه در مورد بهزیستی شروع به شکل گیری کرد (کرمی نوری، 1381).
ویلیام جیمز پدر روانشناسی آمریکا، در مورد ” ذهنیت سالم ” در کتاب ” انواع تجارب مذهبی ” مطالبی نوشت. او مشاهده کرد برخی از افراد در هر سنی، با وجود تمامی مشکلات و سختیهایی که در زندگی دارند، خود را به سوی خوشبختی سوق می‌دهند. اینها کسانی هستند که توجهشان را از بیماری، مرگ و کشت و کشتار و ناآرامیها، برگرفته و به سوی مسائل دلپذیرتر و بهتر سوق می‌دهند. در نگاه اول این عقیده که می‌توان با وجود بیماری، بهزیستی روانی را تجربه کرد، قابل پذیرش نیست. با این حال، مطالعات بسیاری نشان دادند که می‌توان تحت بدترین شرایط نیز بهزیستی روانی را تجربه کرد (همان منبع).
بسیاری از نظریات بیان شده در مخالفت با دیدگاه منفی فروید نسبت به روان انسان بود، فروید معتقد بود روان انسان مجموعه ای درهم و پیچیده از آشفتگیهای هیجانی و تعارضات و سائقهای غریزی است که انسان را به سمت لذایذ جنسی و پرخاشگری می‌کشاند. یونگ (1933) و فرنس (1964) در مخالفت با دیدگاه منفی فروید، تاکید بر یکپارچگی و هماهنگی خصوصیات خوب و بد انسانها، صفات مردانه و زنانه و ابراز وجود و توانایی آنها برای پذیرش چیزهای جدید داشت. عقیده محکم اریکسون مبنی بر رشد ایگو باعث اعتقاد به رشد مداوم فرد در طول زندگی شد. بهلر (1935)، بیان داشت که انسان در طول زندگی به تکامل می‌رسد. الپورت (1968) نوعی بلوغ را مطرح کرد که شامل رشد فردی، داشتن روابط گرم با دیگران، داشتن امنیت هیجانی و خودپنداره ای مبنی بر واقعیت می‌شد. مازلو (1968) خصوصیات و مشخصه‌های افراد خودشکوفا را مطرح کرد. جاهودا دریافت که سلامت روان چیزی فراتر از عدم وجود بیماری و اختلال است. او با این تبیین مشخصه‌های سلامت روان را نیز بر شمرد (کیخا، 1386).
2-2-29 عوامل موثر بر بهزیستی
عوامل مختلفی بهزیستی را دستخوش تغییر می‌کنند. ویلسون (1967) نشان داد که عوامل غیر شخصیتی، هم بهزیستی را تحت تاثیر قرار می‌دهند. او گفت افراد خرسند افرادی جوان، سالم، تحصیل کرده، با درآمد بالا، برونگرا، خوش بین، بدون نگرانی، مذهبی، متاهل و با عزت نفس بالا، با روحیه و شاد، برخوردار از هوش سرشار و فروتن هستند. عواملی چون سن، درآمد و تحصیلات تاثیر چندانی بر بهزیستی ندارند (پاییزی، 1386).
درسالهای اخیر، گروهی‌ازپژوهشگران حوزه سلامت روانی ملهم از روان‌شناسی مثبت ‌نگر، رویکرد نظری و پژوهشی متفاوتی برای تبیین و مطالعه این مفهوم برگزیده اند. آنان سلامت روانی را معادل کارکرد مثبت روانشناختی، تلقی و آنرا درقالب اصطلاح «بهزیستی روانشناختی» مفهوم ‌سازی کرده‌اند. این گروه نداشتن بیماری را برای احساس سلامت کافی نمی‌دانند، بلکه معتقدند که داشتن احساس رضایت از زندگی، پیشرفت بسنده، تعامل کارآمد و مؤثر با جهان، انرژی و خلق مثبت پیوند و رابطه مطلوب با جمع و اجتماع و پیشرفت مثبت، از مشخصه‌های فرد سالم است (ایروانی و خداپناهی، 1381).
امروزه دیدگاه جدیدی درعلوم وابسته به سلامت بطور اعم و در روانشناسی بطور اخص در حال شکل‌گیری وگسترش است. در این دیدگاه و رویکرد علمی تمرکز بر روی سلامتی و بهزیستی ازجنبه مثبت و نیز توضیح وتبیین ماهیت روانشناختی بهزیستی است (ریف و سینگر، 1998، استرامپفر1، 1990).
بهزیستی روانشناختی مستلزم درک چالشهای وجودی زندگی است. رویکرد بهزیستی روانشناختی رشد و تحول مشاهده شده در برابر چالشهای وجودی زندگی را بررسی می‌کند و به شدت بر توسعه انسانی تاکید دارد به عنوان مثال دنبال نمودن اهداف معنادار، تحول و پیشرفت به عنوان یک فرد و برقراری روابط کیفی با دیگران. جمع گسترده ای از ادبیات تحقیقی در دهه 1950 و 1960 میلادی به تجزیه و تحلیل چالشهای و مشکلات اساسی زندگی پرداخته است (ریف وکیس3، 2002).
نظریه‌پردازان«گستره زندگی»4نظیر اریکسون (1959)و نوگارتن5 (1973) التزامهای دوره‌های مختلف سنی و راه‌هایی را که فرد بطور موفقیت‌آمیزی می‌تواند برآنها غلبه کند را تبیین‌کرده‌اند. روانشناسان علاقمند به رشد وپیشرفت کامل انسان سازه‌هایی ازقبیل خودشکوفایی (ابراهام مزلو، 1968) کمال‌ رشد1 (گوردون آلپورت، 1968) و تفرد (کارل یونگ، 1932) را پیشنهاد وارائه کرده اند (همان منبع).
یکی از مهمترین مدلهایی که بهزیستی روانشناختی رامفهوم سازی و عملیاتی کرده، مدل ریف وهمکاران (1992) است. ریف بهزیستی روانشناختی را تلاش فرد برای تحقق تواناییهای بالقوه واقعی خود میداند. این مدل از طریق ادغام نظریه های مختلف رشد فردی عملکرد سازگارانه شکل گرفته وگسترش یافته است. بهزیستی روانشناختی در مدل ریف و همکاران (1992) از شش مؤلفه تشکیل شده است: مؤلفه پذیرش خود به معنی داشتن نگرش مثبت به خود و زندگی گذشته خویشاست. اگرفرد در ارزشیابی، استعدادها توانایی‌ها و فعالیت‌های خود در کل احساس رضایت کند و در رجوع به گذشته خود احساس خشنودی کند، کارکرد روانی مطلوبی خواهد داشت. همه انسانها تلاش می‌کنند علیرغم محدودیت‌هایی که در خود سراغ دارند، نگرش مثبتی به خویشتن داشته باشند، این نگرش پذیرش خود است مؤلفه خودمختاری به احساس استقلال، خودکفایی وآزادی از هنجارها اطلاق می‌شود. فردی که بتواند بر اساس افکار، احساسات و باورهای شخصی خودتصمیم بگیرد، دارای ویژگی خودمختاری است.
درحقیقت، توانایی فرد برای مقابله با فشارهای اجتماعی، به این مؤلفه، مربوط می‌شود. داشتن ارتباط مثبت با دیگران، دیگر مؤلفه این مدل، به معنی داشتن رابطه با کیفیت و ارضا کننده با دیگران است. افراد با این ویژگی عمدتاً انسانهایی مطبوع، نوعدوست و توانا در دوست داشتن دیگران هستند و می‌کوشند رابطهای گرم براساس، اعتماد متقابل با دیگران، ایجادکنند. مؤلفه هدفمندی در زندگی، به مفهوم دارا بودن اهداف درازمدت و کوتاه مدت در زندگی و معنادار شمردن آن است. فرد هدفمند نسبت به فعالیتها و رویدادهای زندگی علاقه نشان می‌دهد و به شکل مؤثر با آنها، درگیرمی شود. یافتن معنی برای تلاشها و چالشهای زندگی در قالب این مؤلفه قرار می‌گیرد. تسلط بر محیط مؤلفه دیگر این مدل به معنی توانایی فرد برای مدیریت زندگی و مقتضیات آن است. لذا فردی که احساس تسلط بر محیط داشته باشد، می‌تواند ابعاد مختلف محیط و شرایط آنرا تا حد امکان دستکاری کند، تغییر دهد و بهبود بخشد مؤلفه رشد شخصی به گشودگی نسبت به تجربیات جدید و داشتن رشد شخصی پیوسته بازمی شود. فردی با این ویژگی همواره درصدد بهبود زندگی شخصی خویش و از طریق یادگیری و تجربهاست (تمینی، 1384).

(شکل 2-1: الگوی ریف در خصوص سازه خوب‌زیستی روانشناختی، اقتباس ازتمینی، 1384)
شواهد پژوهشی فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهند حوادث نامطبوع زندگی قادرند بهزیستی روانشناختی را تحت تأثیر قرار دهند و مختل کنند و به ایجاد مشکلات روانی مانند افسردگی و اضطراب منجر شوند بر این اساس داشتن فرزند کم توان ذهنی که ماهیتی تقریبا ثابت و تنش زا دارد، می‌تواند با ایجاد تنیدگی به کاهش بهزیستی روانشناختی منتهی شود. کار (2004) با مطالعه روی بهزیستی روانشناختی نشان داده است مادران دارای فرزند عادی در مؤلفه های خودمختاری، تسلط بر محیط، رشد شخصی و پذیرش خود، نسبت به مادران دارای فرزند کم توان ذهنی وضعیت بهتری دارند، اما در مؤلفه احساس داشتن هدف در زندگی، مادران گروه دوم بهتر بودند. از