بیضا می داند
( 765-767 832)
خواجو اگر چه شعر تو جز عین سحر نیست ب
گذر ز سحر چون ید بیضا پدید
(غزل 321 ب 5)
روان بر فشان خواجو از آنکه شعرت
ببرد آب آب حیات از روانی
(غزل 897 ب11)
4-10-3- جایگاه موسیقی
«پیوند شعر و موسیقی ریشه در اعصار کهن دارد و این دو زادۀ جدایی¬ناپذیر، دوشادوش یکدیگر پیش آمده¬اند. امروزه به دلیل گستردگی و تنوعی که هر کدام از این دو هنر وجود دارد، از یکدیگر جدا شده و برای خود هنری جداگانه به حساب می¬آیند. ولی با وجود این، هنوز هم بین شعر و موسیقی پیوندی ویژه برقرار است؛ به گونه¬ای که هر کدام بدون دیگری ناقص و نارساست. به ویژه موسیقی که بدون آمیختگی با شعر، طراوت لازم را ندارد.» (جوزی: 1383)
علاوه بر آنکه شاعری خود فعالیت موسیقایی ذهن است، بیشتر شاعران گذشته ما با موسیقی آشنایی داشته اند، اما چنان که از آثار خواجو می توان دریافت رابطه خواجو و زبان او با موسیقی هم به نوعی دیگر است. با غور در اشعار خواجو می توان دریافت که در بطن زبانی و کلامی ابیات خواجو، اندیشه موسیقیایی شگرفی نهفته است. به تعبیر دیگر، عرصه زبان خواجو باز است و مشخص می‌کند که بعضی از اشعارش برای بزم و شادی سروده است، و غزل هایش با آواز و سرایش تناسب دارد و از نظر محتوایی شاد هستند.
قولت چو با عمل به فرو داشت می رسد بر گو زل ترانه از این بیشتر میار دیوان
(غزل 268)
آن سرو حسینی که از اصفاهان برخواست کار دل عشاق نمی آرد راست
نوروز همایون یزرگان عراق زان ماه نگارین مبرقع به نواست
(غزل 520)
در این رباعی «کلمات حسینی، اصفاهان، عشاق، راست، نوروز، همایون، بزرگ، عراق، مبرقع، و نوا از اصلاحات موسیقی اند.»(عابدی،1386: 34)
از لحاظ زبانی و کلامی نیز رابطه شعر خواجو با موسیقی نسبت به برخی از شاعران از آن جهت بیشتر است که در محدوده نوع نوع بازیهای زبانی منحصر و خلاصه می شود.. این همه شعر طربناک و شادیانه و در اوزانی تازه که در تاریخ شعر فارسی کم سابقه و نامکرر است. اشعار آهنگینی که بعضی از آنه در دیوان او با عنوان «سرود» آمده اند، بسامد قابل ملاحظه کلماتی مانند مطرب، مطربه، پرده سرا و. . گویند را ترانه سرایی معرفی می کند که مطربان «گفته» او را سرود می زده اند(همان: 36)
مطربان از گفته خواجو سرودی می زدند لیکن آن گل روی را از نام خواجو ننگ بود (358)
نکته دیگر آنکه با توجه به مبحث موسیقی آیا خود خواجوی کرمانی، سازی را می نواخته است؟ او در یکی از رباعیات خود که به درد پای اشاره دارد، خود را «پرده سرای» معرفی می کند.
رفت آن که به باغ و را کردیمی جای بودیم به هر پرده سرا پرده سرای
کان پای که پایمرد بودی ما را زین دست ز دستش اوفتادم از پای
(غزل 555 ب 4و5)
دیوان خواجوی کرمانی و غزلیّات او، نمونه¬ای از پیوند شعر و موسیقی به گونه¬ای زیبا و جذّاب است. اشعار خواجو علاوه بر این که آئینه تمام¬نمای زندگی پرفرازو نشیب شاعر است، شاهدی قوی برای نشان دادن اطّلاعات و مهارت¬های مختلف وی در تک-تک ابیات خواجو و نگرشی موشکافانه به آن، استادی وی را در به خدمت گرفتن اصطلاحات، گوشه¬ها و مقام¬های موسیقی را به وضوح نشان می¬دهد. رعایت تناسب موجود در مقام¬ها و شعب آن و آوازه¬های مختلف موسیقی حاکی از شناخت دقیق خواجو از موسیقی و استادی وی در جنبه عملی آن است. موسیقی در عهد خواجو، موسیقی مقامی (دوازده مقام، بیست وچهار شعبه، شش آوازه) بوده است.
حال به گوشه¬ای از این اصطلاحات و ارتباط بین آنها از نغمات موجود در اشعار خواجو، اشاره می¬کنیم.

4-10-3-1- دستگاه اصفهان
یکی از دوازده مقام موسیقی قدیم است که به صورت¬های مختلف نظیر سپاهان، صفاهان، و اسپهان در متون نظم و نثر به چشم می¬خورد. امروزه در موسیقی دستگاهی سنتی ایران، اصفهان یکی از متعلّقات دستگاه همایون است که با عنوان آواز اصفهان شناخته می¬شود. «جامه¬داران و عشّاق از گوشه¬های معروف اصفهان هستند.»(جوزی، 1383) خواجو با قریحه خیال-انگیز خود و با بهره¬گیری از صنعت زیبای ایهام اشاره¬های زیبایی به این مقام و ارتباط آن با مقام¬های دیگر دارد.
بینوا گر زعراق ارچه بسی گردیدیم
راست از راه سپاهان به حجاز آمده¬ایم
(غزل 684 ب 3)
شاعر می¬گوید اگرچه بی¬سرو سامان و بی¬زادو توشه، گرداگرد عراق گشتیم، ولی در نهایت مستقیماً از سرزمین سپاهان (عراق) به سوی حجاز آمدیم؛ یعنی زادو توشه خود را در حجاز یافتیم.
بشنو نوای عشاق از پردۀ سپاهان
زآن رو که در عراق است آن لعبت عراقی
(غزل 867 ب 2)
این بیت حاکی از تسلّط شاعر بر گوشه¬ها و مقامات موسیقی است. شاعر در مصراع اوّل به تغییر مایه از مقام یا پردۀ اصفهان به عشاق اشاره می¬کند.
4-10-3-2- دستگاه راست
«راست یکی از دوازده مقام موسیقی قدیم ایرانی است که مبرقع با پنج نغمه و پنجگاه با پنج نغمه دوشعبه آن هستند» (شیرازی، 1367: 10-15) «در موسیقی دستگاهی امروز، راست با ترکیب شدن با یکی از شعب آن؛ یعنی پنجگاه جزو یکی از هفت دستگاه موسیقی سنتی است که تحت عنوان راست پنجگاه شناخته می¬شود.» (جوزی، 1383)
خوش نوایان چمن در پردۀ عشاق راست
نوبت نوروز بر بانگ هزار آواز ده
(غزل 806 ب 5)
شاعر می¬گوید بلبلان که خوش¬آواز چمن هستند، به درستی فرارسیدن نوروز را با آواز دلنشین خود در پردۀ عشاق و با هزاران ندا و بانگ اعلام می¬کنند و ندا سر می¬دهند.
4-10-3-3- فروداشت
فروداشت قطعه¬ای از تصنیف نوبت مرتّب بوده است که حکم پایانی تصنیف را داشته است؛ مؤلف برهان قاطع درباره فروداشت می¬گوید: «به کسر اول و ثانی به واو رسیده و دال ابجد به الف کشیده و به شین و تای قرشت؛ به معنی فروگذاشت که آخر رسانیدن و ختم کردن خوانندگی باشد.» (تبریزی، ذیل واژه فروداشت)
خواجو در دو مورد به این اصطلاح اشاره¬ای زیبا و شاعرانه داشته است.
قولت چو با عمل به فروداشت می¬رسد
برگو غزل ترانه از این بیشتر میار
(غزل 492 ب 8)
عمل در موسیقی قدیم نوعی تصنیف بوده که ابیات آن بر پارسی بوده است. غزل هم بنا بر گفته مراغی یک قطعه از تصنیف نوبت مرتّب است که ابیات آن بر پارسی باشد. سپس عمل و غزل در پارسی بودن ابیات با هم مشترک هستند. فروداشت در بیت مذکور به معنای فرود در موسیقی امروزی است و در واقع همان پایان دادن و ختم کردن آواز یا تصنیف است.
مطرب آن لحظه که آهنگ فروداشت کند
زندش بلبل گلبانگ که قل قل قل قل
(غزل 607 ب 7)
و اگر ظواهر و صورت هر چیز به باطن و به سیرت آن توجه کنی (دو وجهی بودن دنیا) و خوبی را از بدی تشخیص دهی به کمال معرفت دست می یابی.
حضور معنوی بینی گر از صورت شوی غافل بقای سرمدی یابی گر از هستی شوی فانی
(ممدوح ب20)
کمال معرفت وقتی کنی حاصل که بشناسی اشارت های شیطان از بشارت های شیطانی
( ممدوح ب 25)
ای سراپرده بدستان زده بر ملک فنا علم از قاف بقا برکش و عنقا را بین
(غزل765، 6)
کام درویش جزین نیست که بر وفق مراد باز بیند علم دولت سلطانی را
(غزل 30 ب 9)
4-11- مسائل سیاسی و اجتماعی
4-11-1- حکمرانی و قدرت
خواجو در اشعار ارزشمند خود، اندیشه های انسان دوستانه و خردمندانه ای را با زبان شیرین بیان کرده است که خواندن و بهره بردن از آن، افتخار پارسی زبانان است. در پس نگاه خواجو در برخورد با مسائل سیاسی و اجتماعی زمانه خود، جوشش خون ها، فریب دردمندان، غضب پادشاهان و سیه روزی مردمان محروم زمانه او نمایان است.
خواجو می گوید به جای پادشاهی بر خلق باید پاسبانی از نفس کرد زیرا پادشاه اصلی خلق هستی می باشد:
خسروان گر سروری در پادشاهی می‌کنند
ما سریر خسروی در پاسبانی یافتیم
(غزل 691 ب 6)
سالها بانگ گدائی بر در دلها زدیم
لاجرم بر پادشاهان پادشائی یافتیم
(غزل 692 ب 4)
در نگرش خواجو به قدرت حاکمه، از تمثیل و کنایه و طنز استفاده فراوانی شده است، فضای گفتمان استبدادی آن زمان، در لفافه گفتن و دو پهلو سرودن را ایجاب می کرد. به طور مثال در این شعر مقابله می با حکومت دنیایی است:
بیا باده نوشین روان بنوش که هست
به جنب جام می لعل ملکت جم هیچ
(غزل 72 ب 2)
و کنایه سیاسی به غصب قدرت از سوی اهریمنان که میگوید:
جم اگر اهرمنی سنگ زند بر جامش
قیمت لعل بدخشان به حجر کم نشود
سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین شکند
قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
(غزل 64)
از منظر او زبان حاکمان زبان زور و شمشیر است:
اگر حدیث ملوک از زبان تیغ بود مرا ز تیغ زبان سخن گزار خودست
(غزل 116 ب 3)
و یا در شعری دیگر در تزلزل قدرت و دست به دست شدن حکومت ها بیان می دارد
هر زمان مِهر فلک بر دگری ¬می¬تابد چه توان کرد که این سفله چنین افتاده است

و حاکمان بجای نگهبانی و مواظبت از مردم تنها به دنبال حفظ قدرت خوبش هستند
ورای پاسبانی پادشاهست بجای پادشاهی پاسبانیست
(غزل 189 ب 6)
خواجو پادشاهان را از ظلم به زیر دستان بر حذر می دارد و معتقد است سرانجام آه و ناله مردم بساط حکومت جور را بر باد می دهد
حیف بود دست شه به خون گدایان صید ملخ کار شاهباز نباشد
(غزل 317 ب 3)
چو از آه خدا خوانان برافتد ملک سلطانان
نباید پادشاهان را ستم بر پاسبان کردن
(غزل 761 ب 6)
همچو دو نان به دونان صاحب بی¬سیمانند
وجه یک نان نه و ایشان به سنان نان طلبند
خوک شکلند و حدیث از خر عیسی رانند
دیو طبعند و همه ملک سلیمان طلبند
… هر دکانی که بیابند دوکان پندارند
و زهرآن خانه که بینند زر خان طلبند
خبر یوسف گم گشته زگرگان پرسند
صبر ایوب بلادیده زکرمان طلبند

«اندیشمندان ایرانی و فارسی زبان در طول تاریخ همواره ناشر انساندوستی و دستگیری از درماندگان بوده اند و بیگمان گسترش چنـین نگـاهی در مقیاس جهانی آن وامدار و مـدیون آن هاسـت» (جلیلـی و نـوروز، 1394 :39) خواجو هم از مـردم (عـوام و خـواص) بـه ویـژه شـاهان میخواهد که مرهمی برای دل ریش نیازمندان باشند و پیش از آنکه قهر طبیعـت آن هـا را از قدرتی که برای دستگیری از مردم دارند دور کند، پشتیبان اسیران باشـند. شـاعر از قدرتمندان میخواهد که پاس خاطر رعیت بدارند و بـرای بـرآوردن آمـال و تمنیـات تهیدسـتان گـام هـایی بردارنـد و بـا شـاد کـردن دل مجـروح خلـق خـود را در برابـر محنتزدگی مصون نگاه دارند.
ای که تویی بحر و سفاین تـو راسـت ملک تـو داری و مـداین تـو راسـت
تـا نکنـد دور سـپهرت اسـیر سرمکش و دست اسیران بگیر
(خواجوی کرمانی، 1387 :84)
دسـت رعایـت ز رعیـت مـدار کار رعیت به رعایت برآر
پـاس دل تنـگ اسـیران بـدار و آرزوی جان فقیران برآر
خاطر محنت زدگان شاد کن و ز شب محنتزدگی یاد کن
(همان: 79)
این ابیات تاسی از تفکر نظامی در باب خدمت به مردم ودستگیری نیازمندان می باشد. آنجا که نظامی اشاره می کند:
صورت خدمت صفت مردمـی اسـت خـدمت کـردن شـرف آدمـی اسـت
نیست بر مردم صاحبنظر خـدمتی از عهـد پسـندیده تـر
از پی آن گشت فلک تاج سـر کز سر خـدمت همـه تـن شـد کمـر
(همان: 113)
4-11-2- فقیهان
در اندیشه خواجو فقیه نماد تعبد تقلیدی است و نگاه انتفادی تندی به فقیهان دارد:
چو نمی‌توان رسیدن بخدا ز خودپرستی
بخدا که در ده از می قدحی بمی پرستان
برو ای فقیه و پندم مده این زمان که مستم
تو که چشم او ندیدی چه دهی صداع مستان
(غزل 717 ب 4 و 5 )
بهر چه امر کنی آمری و من مامور
بهر چه حکم کنی حاکمی و من منقاد
کسی که سرکشد از طاعتت مسلمان نیست
که بغض و حب توعین ضلالتست و رشاد
بسا که وصف عقیق تو مردم چشمم
بخون لعل کند بر بیاض دیده سواد
مخوان براه رشاد ای فقیه و وعظ مگوی
مرا که پیر خرابات می‌کند ارشاد
من و شراب و کباب و نوای نغمه چنگ
تو و صیام و قیام و صلاح و زهد و سداد
(غزل 243 ب 4 تا 9)
در بیان شاعر از فقیه چیزی حاصل انسان نمی گردد
چو سخن نگفت گفتم که چنین که هست پیدا ز دهان او نصیبی نرسد بتنگدستان
(غزل 717 ب 6)
4-11-3- زاهدان
زاهدان نیز در اشعار خواجو هم ردیف فقیهانی می باشند اما انکار اندیشه های دیگران، منع عشق