ر انسان احساس نیاز مفرط است به اینکه خود را برتر از دیگران و صاحب همه مهارت ها بداند.
توسل به نظریات بدبینانه و احمقانه پرداختن به تفکرات آرزومندانه، توقع خوبی و خوش رفتاری مداوم از دیگران و محکوم کردن خود در مواردی که ضعیف عمل می کند و تمایل عمیقی به زودرنجی و برآشفتگی عاطفی از دیگران تمایلات نامطلوب انسان ها هستند.
از نظر الیس اگر انسان به این تمایلات طبیعی و در عین حال غیرسالم خود نرسد، خودش، دیگرانو دنیای خارج را مورد مذمت و نکوهش قرار می دهد (الیس وپاترسن،1973، ترجمه؛ شفیع آبادی و ناصری، 1385،ص 69).
به نظر الیس انسان به قدری تحت تأثیر تعمیم ها و فلسفه های خویش قرار می گیرد و نسبت به آن ها تعصب دارد که درکش از محرک ها و تجارب بعدی به شیوه ای انحرافی و کاملا شخصی است.به عبارت دیگر الیس انسان ها را موجوداتی تلقین پذیر، آسیب پذیر، تأثیرپذیر و فریب خور تلقی می کند اما همچنین موجودی است که کنترل قابل ملاحظه ای بر افکار، احساسات و اعمال خود دارد.
ریشه مشکلات هیجانی و فرآیند درمان
در طی جلسات مصاحبه، مراجعان پریشان مرتبا اظهارات غیرمنطقی همچون «اگر از این درس قبول نشوم دنیا به آخر می رسد چون در کودکی والدینم به من ظلم کرده اند، حالا دیگر هیچ کاری برای کمک به خودم نمی توانم انجام دهم چون نمی توانم کار خوبی پیدا کنم، زندگی برایم معنی ندارد اگر کمک هزینه تحصیلی به من داده نشود کارم تمام است. و یا دلیل فقر من، غارتگری ثروتمندی است» را به کار می برند. به نظر الیس همه ی این گفته ها تا حدودی درست هستند اماوقتی که فرد شدیدا به آن ها می چسبد این نشانگر “تفکر درمانی” یا “تفکر فاجعه آمیز” یا “تفکرشکست خورده” در اوست.
اضطراب و ناسازگاری به عقیده الیس نتیجه داشتن باور و ایده های غیرمنطقی و غیرواقعی درباره خود و دنیا است. انسان اختلالات و رفتار غیرمنطقیش را از طریق بازگو کردن آن ها برای خود تداوم می بخشد و وقتی که اسیر و گرفتار باور غیرمنطقی خویش گردید خود را در حالت اضطراب، خشم، خصومت، گناه، بی ثمری، سستی، رخوت مفرط، ناتوانی در تسلط بر خویشتن و عدم آسایش و ناشادی قرار می دهد (پاترسن،1996، ترجمه: شفیع آبادی و ناصری، 1385).
صورت کلی باورهای غیرمنطقی
آلبرت الیس (1987، 1985، 1977) معتقد است که باورهای ما درباره ی رویدادها می توانندبه اندازه ی خود رویدادها منبع استرس باشند. در این مورد اگر فردی را در نظر بگیریم که از شغل خود اخراج شده در نتیجه نگران و افسرده است. از نظر منطق می توان پذیرفت که از دست دادن شغل علت همه رنج های این فرد باشد، اما الیس معتقد است که باورهای غیرمنطقی انسان در مورد از دست دادن شغل، می تواند رنج های او را تشدی کند.
اینک موقعیت را طبق دیدگاه A – B – C الیس بررسی می کنیم :
از دست دادن شغل، رویداد فعال کننده ای است (A): یعنی موجب می شود که فرد از خمودی، بی حالی و بی اعتنایی بیرون بیاید.
پیامد احتمالی از دست دادن شغل (C)، فقر و بدبختی است. اما بین رویداد فعال کننده (A) وپیامد (C) تعدادی باور (B) وجود دارد مثلا « این شغل بهترین چیزی بود که در زندگی ام داشتم»« شکست بزرگی خوردم»، «بچه هایم از گرسنگی خواهند مرد»، «هرگز چنین شغلی پیدا نخواهمکرد»، «هیچ کاری از دستم برنمی آید». این نوع باور واین نوع نگرش ها، بینوایی را تشدید می کنند، به ناتوانی فرد در تصمیم گیری برای آینده دامن میزنند و برنامه ریزی های او را از مسیر منحرف می کنند. مثلا اعتقاد به اینکه «هیچ کاری ازدستم برنمی آید»، ناتوانی را افزایش می دهد.
یا این باور که «شکست بزرگی خوردم»، نکوهش را درونی می کند و اغراق بر اساس کمال جوئیرا بوجود می آورد. « بچه هایم از گرسنگی خواهند مرد» نیز احتمالا اغراق آمیز است.البته می دانیم که همه به شیوه های بالا واکنش نشان نمی دهند، همه به نگرش های منفی متوسل نمی شوند. هستند کسانی که به قول سعدی اینگونه نیز عمل می کنند:
خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
در هر صورت موقعیت را می توانیم به این شکل در نظر بگیریم:
پیامد های (C) (B) باورها (A) رویداد فعال کننده اضطراب های مربوط به آینده و افسردگی، به دنبال از دست دادن شغل، رفتارهای کاملا طبیعی و قابل پیش بینی است با این همه باور کسی که شغل خود را از دست می دهد، بر این تمایل که اهمیت کار را در حد فاجعه جلوه دهد بدین وسیله اضطراب و افسردگی را تحریک کند، همراه با افزایش هیجان دربارهی از دست دادن شغل و تشدید احساسات، ناتوانی و توانایی سازگاری کم می شود.این باور ها درجه انتظار اثر بخشی فرد را پایین می آورند و توجه اورا در جهت اقدام برای حل مسائل را منحرف می کنند.
الیس اضطراب و اختلالات رفتاری را زادئیده ی طرز تفکر خیالی و بی معنی انسان می داند به همین دلیل وجود چند اعتقاد را در ذهن فرد غیرمنطقی می داند که اهمیت آن را برمیشماریم: پاترسن، 1979، الیس،1973، پاپن،1974).
1- اعتقاد به اینکه لازم وضروری است که همه ی افراد دیگر جامعه او را دوست بدارند و تعظیم وتکریمش کنند. این تصور غیرعقلانی است زیرا چنین هدفی غیرقابل دسترسی است و اگر فردی به دنبال چنین خواسته ای باشد کمتر خود رهب وبیشتر نا امن و مضطرب و ناقص نفس خویش خواهد بود. این مطلوب است که انسان مورد محبت و دوستی قرار گیرد ولی در عین حال فرد منطقی و عقلانی هیچگاه علایق و خواسته هایش را قربانی چنین هدفی نمی کند.
2- اعتقاد به اینکه لازمه ی احساس ارزشمندی وجود حداکثر لیاقت، کمال و فعالیت شدید است این تصور امکان پذیر نیست و تلاش وسواسی در راه کسب آن فرد را به اضطراب و بیماری روانی مبتلا می کند و در زندگی احساس حقارت و ناتوانی به فرد دست می دهد.
به این ترتیب زندگی فرد همواره با شکست همراه خواهد بود فرد عقلانی تلاش دارد بهترین کارها را به خاطر خودش انجام دهد نه به جاطر دیگران و نیز درصدد است که از فعالیت خود لذت ببرد و نتایج آن یعنی کار را برای کار دوست دارد نه برای منافع آن. او بجای آن که از خود انتظار کمال داشته باشد هموارره درصدد رسیدن به آن است.
3- اعتقاد فرد به اینکه گروهی از مردم بد، شرور وبد ذات هستند و باید به شدت تنبیه و مذمت شوند این عقیده غیرعقلانی است زیرا معیار مطلقی برای درستی و نا درستی موجود نیست و انسان آزادی زیادی در انتخاب ندارد.
اعمال نادرست یا غیراخلاقی ماحصل حماقت، جهالت و یا اختلال عاطفی است.
تمام انسان ها دچار خطا و اشتباه می شوند سرزنش و تنبیه معمولا به بهبود رفتار نمی انجامد زیرا در کاهش حماقت، افزایش هوشمندی و تعادل عاطفی تأثیر نمی کند. در حقیقت سرزنش و تنبیه موجب اختلال عاطفی بیشتر و رفتار بدتر می شود. فرد عقلانی خود و دیگران را سرزنش نمی کند. اگر دیگران او را سرزنش کنند در بهبود رفتارش می کوشد. اگر دیگران کار نادرستی انجام دهند سعی در درک علل آن دارد و اگر بتواند آن ها را از ادامه ی اعمال نادرست باز می دارد. اگر فردی خودش مرتکب اشتباهی شود به آن اقرار می کند آن را می پذیرد ولی هیچگاه آن را مسبب بدبختی و احساس بی ارزشی خود نمی انگارد.
4- اعتقاد فرد به این که اگر حوادث و وقایع آنطور نباشد که او می خواهد نهایت ناراحتی و بیچارگی به بار می آید و فاجعه آمیز خواهد بود. این طرز تفکر غلطی است زیرا ناکام شدن احساس طبیعی است ولی حزن و اندوه شدید و طولانی یک موضوع غیرمنطقی است، چرا که اولا دلایلی وجود ندارد که وقایع و حوادث باید متفاوت با آن چیزی باشند که طبیعتا هستند ثانیا حزن واندوه شدید نه تنها موجب تغییر موقعیت نمی شود بلکه اغلب اوقات آن را بدتر نیز می کند. ثالثا اگر یافتن هر نوع چاره ای در موقعیت موجود غیرممکن است تنها راه چاره آن است که آن را بپذیریم. رابعا اگر فرد موقعیت را آن طوری می خواهد و درصدد است تعبیر وتفسیر نکند، محرومیت به اختلالات عاطفی منجر خواهد شد. فرد عقلانی از بزرگ کردن موقعیت نامطبوع امتناع می ورزد و در جهت بهبود آن اقدام می کند. ممکن است موقعیت های نامطبوع مختل کننده و اضطراب آور باشند ولی به آن اندازه هم که او فکرش را می کند وحشتناک و فاجعه
آمیز نیستند مگر آنکه خود آن را این گونه تعبیر کند.
5- اعتقاد فرد به اینکه بدبختی و عدم خشنودی او به وسیله ی اعمال بیرونی بوجود آمده است انسان توانائی کنترل غم واندوه و اختلالات عاطفی خود را ندارد و یا اینکه توانائی اش در این زمینه اندک است.
در حقیقت فشارها وحوادث خارجی در عین حال که ممکن است از نظر جسمانی ناراحت کننده باشد معمولا ماهیت روانی دارند و نمی توانند موجب ناراحتی و آزار فرد شوند مگر آنکه فرد خودش بخواهد تحت تأثیر آن ها قرار گیرد و عکس العمل هایی در قبال آن ها بروز دهد.
فرد با تلقین این موضوع به خود که چقدر وحشتناک است که کسی طرد شود و مورد دوستی قرار نگیرد خود را می آزارد.
اگر فردی بپذیرد که اختلالات و عواطف نتیجه ی احساسات و ارزشیابی ها و تلقین فرد به خودش است در این صورت کنترل و تغییر آن ها ساده و امکان پذیر خواهد بود. فرد عاقل و باهوش می داند که بخش اعظم ناراحتی از درون او ناشی می شود بدین معنی که گرچه عوامل خارجی باعث ناراحتی او شده اند ولی فرد می تواند با شناسایی موضوع و حادثه و تلقین آن به خود عکس العمل ها و رفتارش را دگرگون کند.
6- اعتقاد به اینکه چیزی خطرناک و ترس آور موجب نهایت نگرانی می شوند و فرد همواره باید کوشا باشد تا امکان به وقوع پیوستن آن ها را به تأخیر بیندازد. این یک تصور غیرعقلانی است زیرا ناراحتی و اضطراب اولا مانع ارزشیابی عینی حوادث خطرناک و ترس آور می شود، ثانیا اگر اتفاقی بیافتد مانع از مقابله ی منطقی با آن می شود، ثالثا به ظهور خطر کمک می کند رابعا امکان وقوع آن بیش از حد افزایش می یابد، خامسا در اغلب موارد نمی توان از وقوع حوادث غیرقابال پیش بینی جلوگیری کرد، سادسا موجب بدتر شدن حوادث و وقایع خواهد شد در عوض فرد عقلانی به انجام کارهایی خواهد پرداخت که امکان وقوع آن را به حداقل برساند.
7- اعتقاد فرد به اینکه اجتناب و دوری از بعضی مشکلات زندگی و مسئولیت های شخصی برای فرد آسان تر از مواجه شدن با آن هاست. این تفکر غیرعقلانی است زیرا دوری و اجتناب از کار سخت تر و دردناک تر از انجام آن است و به مشکلات و نارضایتی های بعدی می انجامد و باعث کاهش اعتماد به خودش می شود هم چنین یک زندگی راحت الزاما یک زندگی شاد نیست فرد عقلانی آنچه را که باید انجام دهد بدون شکوه زیاد به انجام می رساند و در عین حال از انجامکارهای دردناک ئوری می جوید.
هنگامی که فرد درمی یابد که از مسئولیت های ضروری اجتناب می کند به تجزیه و تحلیل دلایل آن می پردازد و خود منظم می شود او پی می برد که زندگی توأم با مبارزه ، مسئولیت و حل مشکل لذت بخش تر است.
8- اعتقاد فرد به اینکه باید متکی به دیگران باشد و بر انسان قوی تر دیگری تکیه کند در عین حال که ما تا حدودی بر دیگران متکی هستیم دلایلی برای افزایش وابستگی وجود ندارد زیرا وابستگی شدید به فقدان یا کاهش استدلال فردیت و تجلی نفس می انجامد.وابستگی موجب وابستگی شدیدتر، قصور در یادگیری و نا امنی خاطر می شود چرا که در این حالت انسان همواره در پناه کسانی زندگی می کند که به آن ها وابسته است . فرد عقلانی برای کسب استقلال و مسئولیت برای خویشتن تلاش می کند، ولی گاه از دریافت کمک های لازم امتناع نمی ورزد، به هنگام لزوم خطر می کند واگ شکست خورد آن را امر وحشتناکی نمی داند، بلکه به ارزیابی مجدد موضوع و تجهیز نیروهای خود و جهت گیری جدید دست می زند.
9- اعتقاد فرد به اینکه تجارب و وقایع گذشته و تاریخچه ی زندگی تعیین کننده ی مطلق رفتار کنونی هستند و اثر گذشته را در تعیین رفتار کنونی به هیچ وجه نمی توان نادیده انگاشت. این عقیده غیرعقلانی است زیرا رفتارهای گذشته ممکن است. در حال حاضر هیچ گونه کاربرد وضرورتی نداشته باشند و ممکن است راه حل های گذشته به هیچ وجه برای