عنوان سمبلی از مرد خدا در برابر صوفیان و زاهدان ریایی به کار می¬رود. البته در این مورد از واژه¬هایی که بر لوازم مغانه دلالت دارند مانند: آتش، آتشکده، آتش¬پرستی، زندخوانی، زنار، می و می¬سازی نیز در مقابل ارزش¬های متصوّفه استفاده می¬شود. بدین ترتیب «در اشعار خواجو مغان در برابر خانقاهیان مزبور قرار می¬گیرند و در حقیقت، گرویدن به مغان نمادی از پرستش عاشقانه در برابر پرستش عابدانه و اطوار گروهی چون زهد و صوفی و شیخ و محتسب.» (باقری، 1373: 19)
خواجو در این¬باره می¬گوید:
چون مغان از تو به صد پآیه فراپیش¬ترند
تو بدین زهد چهل ساله چه باشی مغرور
(غزل 507 ب9)
مغان زنده دل¬را خوان که در دیر
مراد از زندخوانی زنده خوانی¬ست
(غزل 189 ب10)
جز عشق بتان نهیست در ملت مشتاقان
جز کیش مغان کفرست در مذهب دینداران
(غزل 727 ب 7)
4-6-1-2- پیر مغان
«به چشم خواجو پیرمغان فرزانه¬ای است روشن بین و دانای اسرار و دارنده¬ی تمامی کمالات انسانی و شایسته مرشدی»، چنان که گوید: (باقری، 1373: 19)
بفروش به می خواجو خود را که درین معنی جز پیرمغان کسی را فرزانه نمی¬بینم
(غزل 670 ب 10)
خرقه از پیرمغان گیر و گرت دست دهد کنج بتخانه و روی صنم از دست مده
(غزل 811 ب 6)
هرکه در میکده از پیرمغان خرقه گرفت شایدار چون قدح از رنگ برون می¬آید
(غزل 460 ب 6)

4-6-1-3- کوی مغان
«به تعبیر عرفانی کوی مغان مجمع شادخواری¬ها و کامروایی¬هاست هرچه میخانه و خرابات و خانه¬ی شاهد و معشوق است در همین کوی است. گویی که حال وهوای حاکم بر آن همه هستی و عاشقی است.» (همان:20)
گشته مستان را سر کوی مغان بیت¬الحرام
عاشقان را گوشه مسجد خرابات آمده
(غزل 808 ب 6)
4-6-1-4- دیر مغان
«خانه و مسکن پیرمغان در کوی مغان، دیر مغان است. هم در آن¬جاست که مغبچگان پذیره¬ی عاشقان می¬شوند و می مغانه را به پیش می¬کشند.» (همان: 21)
تجدید وضو کردم به جام می و سرمست
در دیر مغان رفت و به طاعت درآمد
(غزل 334 ب 2)
خواجو گاهی نیز اصطلاحاتی در دیر مغان را به کار می¬برد.
دو چشم وطن به جز در دیر مغان نبود
قوت روان من زشراب مغانه بود
(غزل 418 ب 1)

بر در دیر مغان از کفر و دین رخ تافته
واستین افشانده بر اسلام و ایمان باخته
(غزل 797) ب 3

4-6-1-5- می¬ مغانه
«طایفه عارفان که برای باز کردن درهای راز و باخبر شدن از اسرار، پای عقل و استدلال را ناتوان می¬دیدند برای عبور از مانع و حجاب خرد وسیله¬ای مؤثرتر از می نمی¬شناختند. خواجو مانند حافظ می مغانه را مکرر به کار برده است. ظاهراً معنی مورد نظر آنان از می مغانه، نفس گرم پیر و مرشدی است که موجب می¬گردد تا نور معرفت بر دل سالک بتابد و عشق بر وجودش غلبه کند.» (باقری، 1373: 23)
صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز
ما و می و مغانه و روی نگار خویش

(غزل 568 ب 2)
4-6-1-6- مغبچه
«باده فروشی، میگساری، زیبارویی و دلربایی که همگی لوازم میخانه و میخوارگی است، در اشعار عرفانی قبل از خواجو اغلب به کافر بچه و ترسابچه نسبت داده می¬شد و قبل از حافظ شاعری که بیش از همه اصطلاح مغبچه را در مفاهیم فوق به کار برده خواجو است:» (همان: 24)
روزی به سر کوی خرابات رسیدم در کوی خرابان یکی مغبچه بدیدم
(غزل 647 ب 1)
بکوی مغبچگان جامه¬های صوفی را به جام¬های می خوشگوار می¬شویند
(غزل 407 ب 2)
4-6-1-7- خرابات
«در مشرب عرفانی خرابات محل دگرگونی شخصیت و تکامل انسان و شناخت واقعیت وجودی خویش است. ساکنان خرابات رندان و قلندران و گدایان شهرند. کارشان همه میخوارگی و دفتر و کسب شأن همه ننگ است و از نام خبری نیست.» (همان: 25)
در حلقه رندان خرابات مغان آی
تا یک نفس از خویشتنت باز رهانند
(غزل 396 ب 4)
اهل تحقیق چو در کوی خرابات آیند
از ره میکده بر بام سماوات آیند
(غزل 404 ب 1)
منزل پیر مغان کوی خرابات فناست
آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست؟
(غزل 86 ب 1)
در کنج صوامع مطلب منزل خواجو
کو معتکف کوی خرابات مغانست
(غزل 167 ب 9)
خلوت¬نشین کوی خرابات گشته¬ایم
تا خرقه رهن خانه خمار کرده¬ایم
(غزل 681 ب 2)
دوش پیری زخرابات برون آمد مست
دست در دست جوانان و صراحی دردست
(غزل 159 ب 1)
تا رخت تصوف به خرابات نیازی
در بتکده کی راه دهد پیر مغانت
(غزل 228 ب 8)
تا خرقه به خون دل ساغر بنشوئید
رندان خرابات مغان را بنشانید
(غزل 481 ب 7)
تا به دوشم زخرابات به میخانه برند
سوی رندان در میکده پیغام دهید
(غزل 480 ب 3)
خواجو برو به آب خرابات غسل کن
گر رخت ننگ و نام برآتش نهاده¬یی
(غزل 926 ب 10)
خیز تا رخت تصوف به خرابات کشیم
که زتسبیح ملولیم زسجاده نفور
(غزل 507 ب 6)

4-6-1-8- زرتشت و آتشکده
«بارزترین ویژگی دیانت زردتشت که در فرهنگ و ادب پارسی انعکاسی وسیع داشته است، گرامی داشت آتش و روی به سوی آتش و آتشکده داشتن به هنگام نیایش است. از آنجا که گرما و نور و سوز عشق در دل است، دل هر مرد خدا خود آتشکده¬ای است. خواجو در اشعاری که شاهد می¬آوریم، هم اصطلاح قبله، زردتشت هم آتشکده و هم آذر برزین مهر که مخفف آتشکده آذربرزین مهر و یکی از سه آتشکده بزرگ و مهم ایران باستان است را به کار برده است.» (باقری، 1373: 27)
کام جان از قبله زردتشت خواه
گر دلت چون آذربرزین بسوخت
(غزل 64 ب 7)
زآتشکده و کعبه غرض سوز و نیاز است
وانجا که نیازست چه حاجت بنمازست
(غزل 138 ب 1)
چون با تو نپردازم آتشکده دل را
کز آتش سودایت با خویش نپردازم
(غزل 654 ب 8)
رحمتی کن که زشور شکرت خواجو را
سینه آتشکده و دیده زغم جیحونست
(غزل 173 ب 9)
4-6-2 – انگاره های مذهبی
4-6-2-1- دین و دینداری
دین مفهویست که در بطن اندیشه آدمی، فضای ذهنی جامعه و صورت بندی عینی آن، حضوری فعال و نقشی بسزا دارد. بخشی از کارکردهای دین از جمله کارکرد تعبدی و اخلاقی آن، کارکرد هویت بخشی، مشروعیت زدایی، مشروعیت بخشی، تغییر طلبی، تجمیع توده ها و…، در زیست بوم جامعه ایرانی نقش مهمی ایفا کرده و می کند. در بسیاری از ادوار زمانی، کارکردهای دین نقش مهمی در ساخت و تدوین تاریخ و شکل دهی به هویت ملی و. .. داشته است. این نقش ها وکارکردها، در فضای زیست مندی که جامعه و اجزای متشکل آن، از حالت نظم طبیعی خود خارج و در وضعیت انومی که، آشفتگی، نابهنجاری و انحطاط از هر سو، جامعه را فراگرفته و به سوی ورشکستگی فکری، سیاسی،اقتصادی به پیش می رود، پررنگ تر می شود. نمونه بارز آن در دوران صفویان و انقلاب اسلامی بود که چگونه دین سبب تجمیع توده ها، مشروعیت زدایی و مشروعیت بخشی گشت. در قرن هفتم و هشتم اوضاع روزگار ایران و ایرانی، هر روز و روز به روز در پس جنگ های داخلی و حملات مغول، وخیم و وخیم تر می گشت. ساخت مناره های سر بریده انسانی، دیوارهای که نه از خاک و گچ، بلکه از جسم و جان آدمی شکل می گرفت، هنر آن زمان، و قتل و غارت، تجاوز و مثله کردن، دروغ و تزویر، اخلاق ان زمان تعریف می شد. این وضعیت هولناک و اسفناک بر پیکر نیمه جان جامعه ایرانی آن زمان سایه بر افکانده بود. زبان شعر به عنوان آلترناتیوی در برابر قدرت سرکوبگر، بیشتر به دنبال بازسازی فکری، فرهنگی و اخلاقی جامعه بود. از این رو گزاره ها و انگاره های دینی که بهترین نمود و مستند اخلاقی تلقی می گشت، و تسلی بخش روان آزرده جامعه، در زبان گفتاری و نوشتاری در چهارچوب نظم و نثر ادبی، اندیشه های فلسفی و اندرزنامه ها رسوخ پیدا کرد. در آن دوره تاریخی نیز شاعرانی ظهور کردند که گزاره های اخلاقی و دینی در آثار آنها بسیار قابل توجه بود از جمله سعدی، حضرت مولانا، شبستری، دهلوی، خواجوی کرمانی، حافظ شیرازی و. … از این روست که در اشعار خواجو رگه های فراوانی از انگاره های دینی (به طور عام) و ارجاعات اسلامی (به طور خاص) مشاهده می شود. با تتبع در اشعار خواجو، می توان دریافت که آیه های قرآنی در برخی از اشعار وی به صورت بسیار زیبایی تبلور یافته است. در ذیل نظری به این تبلورها می افکنیم.
به چـه افسـون دل از آن مـار سیـه برهـانم کان نه ماریسـت که از حلقه به افسون برود
(دیوان،ص 228)
برگرفته شده است از آیه شریفه:«فألقها فاذا هی حیه تسعی؛ پس موسی عصا را به زمین انداخت و آن به اژدهای مهیبی تبدیل شد و به هر سو می‌شتافت». ( طه/20)
خواجو از چشم پر آب ار گهر افشان گردد عقـد گوهـر دلـش از لـؤلـؤ مکنـون برود
(دیوان،ص 228)
برگرفته شده است از این آیه:«و یطوف علیهم غلمان لهم کانهم لؤلؤ مکنون؛و پسرانی مانند لؤلؤ مکنون گردشان، انجام خدمت می‌کردند».( طور/ 24)
جادوی چشمش قلم در سحر بابل می‌کشد سبـزی خطـش سزا در دامـن گـل می‌کند
اشاره است به آیه:«و ما انزل علی الملکین ببابل هاروت و ماروت …؛و آنچه را به دو فرشته هاروت و ماروت در بابل نازل شد، یاد می‌دادند».( بقره/ 102)

امشب که وصال آن مه سیم بـراست گر قدر بدانی شب قدری دگر است
(دیوان،ص 527)
ترجمه گونه‌ای‌است از سوره شریفه قدر:«انا انزلناه فی لیله القدر.و ما ادراک ما لیله القدر. …؛ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم و تو چه می‌دانی که شب قدر چیست». ( قدر، ایات 1 ـ 4)

چو روشـن است که نور بقا ثبات نـدارد به ناز خویش و نیاز من شکسته چه نازی
(دیوان،ص 320)
برگرفته شده است از آیه:«و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من یحی العظام وهی رمیم…؛و برای ما مثلی زد که گفت این استخوان پوسیده را باز که زنده می‌کند، بگو آن خدایی زنده می‌کند که اول بار آنها را حیات بخشید».( یس/ 78)
اختر تیر افکن ثاقب که خوانندش شهاب از شیاطیـن کـرده با پـشتی قهرت انتـقام
اشاره است به آیه:«و حفظناها من کل شیطان الرجیم.الا من استرق السمع فاتبعه شهاب مبین؛و آن‌ها را از شر شیاطین رانده شده‌ای پاس داشتیم».( حجر/ 16 و 17)
هر که حکمت بگرداند عنان شر الـدواب و آنکه یابد نام نیک از درگهت خیر الانام
(دیوان، بدایع الجمال)
برگرفته است از آیه:«إنّ شرّ الدّواب عنداللّه الصم البکم الّذین لایعقلون؛همانا که بدترین جنبندگان نزد خدا کران و لالانی هستند که نمی‌اندیشند».( انفال/ 22)
گر نخوردی موسی از جامت می انظر الیک از شـراب لـن ترانی کی شدی مـست مـدام
الهام گرفته است از آیه:«و لمّا جاء موسی لمیقاتنا و کلّمه ربّه قال ربّ انظر الیک قال لن ترانی؛و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت:پروردگارا! خود را به من بنمایان تا تو را بنگرم،فرمود: هرگز مرا نخواهی دید». ( اعراف/ 143)

روح القدس جان دار او خلد برین رخسار او کـوثـر بـر گفتـار او یکـسو نهاده مـاجر (دیوان، ص 3)
اشاره است به آیه: «و آتینا عیسی بن مریم البینات و ایدناه بروح القدس؛ما به عیسی پسر مریم نشانه‌های آشکاری دادیم و با روح القدس او را یاری کردیم».( بقره/ 253)
نفس اماره همه کینه او با خرد است دزد پتیـاره همه دیده او بر کالاست
(دیوان،ص 576)
آنچه که در سطور فوق اشره کردیم نشان می دهد در آثار خواجو، اثرپذیری و اقتباس از قرآن کریم و احادیث نبوی بسیار چشمگیر است. تلمیح و اشاره به داستان¬ها و قصص قرآنی و سخنان مشهور پیامبر اکرم (ص) و دیگر بزرگان دین و رویدادهای پرآوازه تاریخ اسلام، نیز به فراونی دیده می¬شود.
«بیشتر آیات و احادیثی که به اقتباس یا به تلمیح در اشعار خواجوی کرمانی آمده، سرشار از بار مفاهیم عرفانی است. وی در به کارگیری آیات و احادیث، استادی و کارآموزگی شایسته¬ای از خود نشان داده است. او در این راه، هم از روش علمای سنت و جماعت، و هم از شیوه علمای شیعه سود جسته است، بدین معنا که هم از احادیث مورد استناد مشترک اهل سنت و شیعه بهره می¬گیرد و هم از احادیثی که تنها مورد استفاده شیعه است. تنها در بهره جستن از آیات قرآن و احادیث نبوی نیست که خواجه دلبستگی خود را نسبت به خاندان پیامبر گرامی اسلام و امامان شیعه به ویژه علی¬بن ابی¬طالب (ع) نشان داده است خواجو در به کارگیری ترکیب¬هایی از قرآن کریم، همچون